‏نمایش پست‌ها با برچسب آرامگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آرامگاه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ مهر ۳, جمعه

ایران - ریحانه شعله ای که خاموش نمیشود

رندی نوبل نویسنده مسیحی و فعال حقوق بشر در امور ایران
رندی نوبل نویسنده مسیحی و فعال حقوق بشر در امور ایران
رندی نوبل نویسنده مسیحی و فعال حقوق بشر در امور ایران اخیرا کتابی منتشر کرده است به نام صلیب در بیابان که این کتاب را به ریحانه جباری تقدیم کرده است و در بخشهایی از این کتاب به موضوع ریحانه اشاره شده است .
وی در مورد کتاب دیگر خود که مربوط به ریحانه است و در دست انتشار به نام "ریحانه : رایحه ای دلپذیر " در فیسبوک خود می نویسد :
یکی از قسمتهای خاص کتاب من به نام "ریحانه : رایحه ای دلپذیر " اختصاص دارد به بازتاب تاثیری که ریحانه در زندگی دوستان عزیز ایرانیم داشته است
اینجا فقط یک نمونه از چیزهایی که ایرانیان در مورد ریحانه میگویند آورده شده:
" آرامگاه یک فرشته .فقط بدن او اینجا به خاک سپرده شده .روح ریحانه و میراث اش زنده است و به ما کمک میکند که شرایط غیر انسانی در ایران راتغییر بدهیم. قتل او یک جنایت بود اما ریحانه در ما زنده است "
" گلی شکوفا هستی در خاک که هیچگاه تسلیم نخواهد شد .
هزاران زن همچون تودر این سرزمین حیوانات وجود دارند که اسیر هستند. من تا زمانی که زنده هستم نجابت و پاکدامنی ترا فریاد خواهم زد.
آرزو دارم که بتوانم دستهای مادرت را دردستانم بگیرم و ببوسم اشکهایش را ...

اما تو الان در سرای آخرت در کنار خدا در امان و محفوظ هستی . آرامگاه ندا ، آرامگاه فرشته ها و آرامگاه ریحانه "

۱۳۹۴ شهریور ۲۰, جمعه

داستانک - قهر گنجشک با خدا

                                                                           

گنجشک با خدا قهر بود
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: «می آید. من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه می دارد
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند. گنجشک هیچ نگفت… خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست!
گنجشک گفت: «لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام بود! تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟! چه می خواستی؟! لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود»؟ و سنگینی بغض راه کلامش را بست.….
سکوتی در عرش طنین انداخت… فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: «ماری در راه لانه ات بود، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پرگشودی.!
                                   

گنجشک خیره در خدایی«خدا» مانده بود!
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود! ناگاه چیزی درونش فرو ریخت!
«های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد»