‏نمایش پست‌ها با برچسب خدا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خدا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ دی ۵, شنبه

مریم رجوی در مراسم دعا و نیایش کریسمس در کلیسای سن-ژرمن دپره گفت،من برای دعا در پیشگاه مسیح(ع) به اینجا آمده‌ام.

پاریس - گرامیداشت میلاد عیسی مسیح در کلیسای سن- ژرمن دپره

پاریس - گرامیداشت میلاد عیسی مسیح در کلیسای سن- ژرمن دپره
پاریس - گرامیداشت میلاد عیسی مسیح در کلیسای سن- ژرمن دپره.
سلامهاي بي پايان به عيسيبن مريم، پيامبر بزرگ خدا، كه در تاريكترين زمانه ها روشنايي بخش جهان‌ بشري شد و در لحظه يي كه شعله هاي اميد ستمزدگان رو به خاموشي بود، بشارت پيروزي داد.
پنجشنبه شب سوم دیماه(24دسامبر) به‌مناسبت سالروز میلاد عیسی مسیح (ع)، پیامبر بزرگ خدا، خانم مریم رجوی، رئیس‌جمهور برگزیدة مقاومت در مراسم دعا و نیایش کریسمس در کلیسای سن-ژرمن دپره ازکلیساهای قدیمی و مشهورپاریس شرکت کرد.
کشیش کلیسا، از حضور مریم رجوی و هیأت همراهش در این مراسم استقبال کرد.
کشیش کلیسا با تاکید بر همبستگی پیروان ادیان و مذاهب مختلف گفت: ما همزمان با مسلمانان دعا میکنیم ویاد آور میشویم که آنها هم تولد پیامبرخود را جشن میگیرند.گردهم آمده‌ایم تا شادی کریسمس را جشن بگیریم.جهانی مملو از تلاطم و خشونت و جنگ و بدبختی، ما شاهدان نور کریسمس هستیم.
مریم رجوی ضمن تهنیت میلاد مسیح گفت: من برای دعا در پیشگاه مسیح(ع) به اینجا آمده‌ام. دعا برای نجات مردم سرکوب شده ام در ایران. دعا برای نجات مردم خاورمیانه از چنگال استبداد و افراطی‌گری تحت نام اسلام. و برای شما پیام ایرانیان و مسلمانان و به خصوص پیام زنان و مردانی را که در لیبرتی پایداری می‌کنند، به‌همراه آورده‌ام.
وی گفت: در نخستین عید پس از جان باختن شمار کثیری از مردم پاریس در حمله تروریستی ۱۳ نوامبر، آرامش روح آنان و تسلی خانواده‌هایشان را از خدای بزرگ مسألت می‌کنم و به عنوان یک زن مسلمان تأکید می‌کنم که روح اسلام از خشونت و تروریسمی که به نام خدا صورت گرفته بیزار است.
بنیادگرایان اسلامی و در رأس همه آخوندهای حاکم بر ایران، هم دشمن مسیح و پیام او و هم دشمن محمد و اسلامند. حال آن که اسلام مبشر رحمت و آزادی است و برادری با پیروان سایر ادیان را ترویج می‌کند.


۱۳۹۴ آبان ۲۸, پنجشنبه

نامه سرگشاده آنتونی ایریس روزنامه نگاری که همسرش هلن را در فاجعه تروریستی پاریس از دست داد:

آنتونی ایریس روزنامه نگاری که همسرش هلن را در فاجعه تروریستی پاریس کشته شد
آنتونی ایریس روزنامه نگاری که همسرش هلن را در فاجعه تروریستی پاریس کشته شد
هر گلوله شما زخمي است بر قلب خدا - يك فرانسوى كه همسرش در حمله تروريستي تبهكاران داعشي در جمعه شب گلوله خورده و كشته شده نوشته اي را براي روزنامه هاي فرانسوي فرستاده و اين نوشته امروز چاپ شده است . اين مرد داغدار فرانسوي مي نويسد:
شما حتي نفرت من را هم بدست نخواهيد آورد.
شما زندگي يك فرد استثنايى، عشق من، مادر تنها فرزندم را گرفتيد، ولى من كينه خود را از شما دريغ مى دارم تا شما حتي اون رو هم نتونيد بدست بياريد .
من نمى دانم شما چه كسانى هستيد و مايل هم نيستم بدانم،
چون شما وجود نداريد !
اگر آن خدايى كه شما برايش كوركورانه مى كُشيد ما را از روح خود آفريده، هر گلوله شما زخميست بر قلب او.
خير ! من كينه خود را به شما ارمغان نمى دهم.
چون شما در جستجوى آن بوده ايد، ولى پاسخ دادن به كينه شما با كينه و خشونت، تسليم شدن است در مقابل جهلى كه شما را تبديل كرده به آنچه كه هستيد .
شما مى خواهيد كه من در ترس زندگى كنم !
به هموطنان [مسلمان] م مظنونانه بنگرم، كه بدينوسيله آزادى را فداى امنيت كنم !!
ما دو نفر بيش نيستيم (من و پسرم)، ولى از تمام ارتشهاى دنيا نيرومند تريم. وقت زيادى ندارم كه به شما اختصاص دهم، چون بايد براى ملويل پسر ١٧ ماهه ام كه تا دقايقى ديگر از خواب بر خواهد خواست مثل هر روز عصرانه درست كنم و سپس با او مثل هر روز براى بازى به پارك بروم. در تمام طول عمرش، اين پسر كوچك، با شاد بودن و آزاد بودن خويش شما و امثال شما را خواهد آزرد در حاليكه شما حتي كينه او را هم به ارمغان نخواهيد برد!

۱۳۹۴ شهریور ۳۰, دوشنبه

سازمانم از سرتا قدم زیباست ـ بهداد رضایی

                                                      

برنامه علمی تماشا می‌کردم. با وقار و آرام می‌گریست! اندامش یارای توقف اشک‌ها را نداشت. گفت: «بسیار شگفت‌زده هستم، فکر نمی‌کردم این کشف در زمان حیات من اتفاق بیافتد» دانشمند بریتانیایی، پیتر هیگز اولین بار فرضیه ذره خدا را نوشت. بعد از نزدیک به نیم‌قرن تلاش، وجود ذره‌ای که می‌تواند به رمزگشایی اسرار هستی سرعت بخشد کشف شد، بزرگ‌ترین اکتشاف قرن(سیاره‌ها و حیات بشری و هرچه که قابل‌مشاهده است از این ذره بنیادین ـ ذره هیگز یا ذره خدا ـ تشکیل شده است.(
۱۴سالم بود. ابتدای ظهر، به خاک سفید تهران رفتم، در وسط میدان، جراثقال مردی را از طناب دار آویزان کرده بود. براثر باد، مرد دست‌بسته و بدون نفس، تکان ملایمی داشت. قلبم طوری شد و زانوانم سست. به‌سرعت و گریان دویدم تا نبینم. آن شب خوابم پر از کابوس بود.
دوران مدرسه روزی نبود با امور تربیتی (دینی) و آنتن‌هایش ـ خبرچین‌های امور تربیتی ـ درگیری نداشته باشم. در همه‌چیز دخالت داشتند. چه موزیکی گوش می‌کنی؟ چه می‌پوشی؟ پدر و مادرت چه‌کاره‌اند؟…
در هرکجا. بسیجی‌ها و گشت‌های ارشاد، جلوی مردم ـ بخصوص پسران و دختران جوان ـ را به بهانه لباس و… گرفته، با کتک، تحقیر و ناسزا… می‌بردند. ابتدا خواستم توجه نکنم. به‌نوعی سرخودم شیره بمالم! سال آخر دبیرستان به فکر دانشگاه، شغل آینده و… بودم. مسابقات قهرمانی کشور، دانشگاه، کارم در شرکت، ماشین و… ولی با داشتن این چیزها هم در زندگی‌ام راحت نبودم. آخوند شیاد محمد خاتمی با آن عبای سفید؟! حرف از اصلاحات و انتقاد می‌زد! مانند همین آخوند روحانی در این روزگار. اما آخوند دژخیم هر خواسته‌ای را با شلاق و جراثقال دار، پنجه‌بوکس و چاقو توسط لباس شخصی‌ها جواب می‌داد. با دیدن کارتن‌خواب‌های مظلوم و گرسنه در سرما، کودک خیابانی، فروش کلیه، خودفروشی از غم نان، دزدی‌های کلان آقازاده‌ها و از همه بدتر برنامه‌های تهوع‌آور تلویزیون آخوندی که جنایت‌هایشان را توجیه، ضروری و قانون الهی توصیف می‌کرد، نمی‌گذاشت آرام باشم… نه این زندگی نیست؟ نمی‌توان تحمل کرد؟ در خیابان به‌اسم حجاب اسلامی؟! برپیشانی زنی جلوی فرزندش پونز می‌زنند و کتک… نه نمی‌شود این چیزها را دید و تحمل کرد! دنبال چیزی و اندیشه‌ای بودم من را به عمق زندگی ببرد، شاید عمیق‌تر از دریا. کتاب زیاد می‌خواندم. اما نمی‌خواستم لابه‌لای کاغذها پیچیده شوم. روح و حالتی در برابر شدائد آخوندی به هر انسان دست می‌دهد. وقتی طناب دار چشمان پرتشنج و مهربان محکومی را از کاسه چشم با فشار بیرون می‌ریزد حتماً درون انسان چیزی می‌جوشد، با هراسمی است، باید به‌این وجه زندگی یعنی «نه» پاسخ بدهم. چرا چهره کریه ولایت‌فقیه و لاجوردی قاب زندگی من بشود. نه! هرگز!
از ضدیت با آخوندها نماز نمی‌خواندم، روزه نمی‌گرفتم. اما می‌دانستم خداوند در شروع هر سوره با نام رحمان و رحیم خودش را معرفی می‌کند. جهان را زیبا و با مهربانی آفریده است.
اسپارتاکوسِ برده به صلیب کشیده شد! پزشک چه گوارا در کوبا به پیروزی و وزارت رسید اما همسر و فرزندان خود را رها کرد و گفت: «کسانی که سازش نمی‌کنند می‌میرند، اما مرگشان عین حیات و زندگی است» چرا امام حسین با ۷۲ نفر مقابل یزید ایستاد، تسلیم نشد؟ چرا حضرت زینب با دیدن سرهای بریده به یزید گفت: «چیزی جز زیبایی نمی‌بینم»؟ چرا ویلیام والاس برای نبرد آزادی از دیار خود خداحافظی کرد؟ چرا روز ۱۴ژوئیه ۱۷۸۹ مردم فرانسه قلعه باستیل، زندان مخوف لوئی شانزدهم را در محاصره گرفتند و با تیراندازی نگهبانان را مجبور به تسلیم کردند؟ این وجه زیبای جهان، سؤالات هرروزم بود که ذهنم را اشغال کرده بود.
با همین افکار، روزی به خانه همسایه‌مان رفتم! با اشاره به‌عکس دخترش پرسیدم: «مادر، او کجاست؟» جوابم داد: «یک‌بار خانه آمد، مانتوی او خونی و ریش‌ریش شده بود. گفت مادر دیگر دارم خفه می‌شوم چماق دارهای خمینی به خاطر فروختن نشریه مجاهد با کاتر به ما حمله می‌کنند، می‌گویند حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله… من خانه نمی‌آیم در سازمان می‌مانم و می‌جنگم.» نام سازمان! ذهنم را مشغول کرد!
نزدیک ظهر، اول شهریور ۷۷ تلویزیون را روشن کردم، تعدادی پاسدار ریشو و هیکل گنده محکم روی سرخود زده و خاک می‌ریختند… حیرت‌زده شدم! علی‌اکبر اکبری ۱۸ساله، لاجوردی هیولای شکنجه‌گر را در بازار تهران به سزای اعمالش رسانده بود. علی‌اکبر هم سن و سال من بود! این‌همه جسارت و فداکاری را از کجا آورده بود؟ چرا من نتوانم؟ دچار شوقی شدم. احساس کردم از میان نشستن و برخاستن، بلند شدم، انتخابی در درونم ایجاد شد…
این راه زیارت است قدرش دریاب
 از شدت سرما رخ از این راه متاب
ظهر تابستان میان سایه‌های بی لک راهی شدم! رسیدم به«سازمان فدا». اکنون وجه زیبای هستی درونم هرلحظه شکوفاتر، انگیزه‌هایم برای نبرد با جرثومه ولایت‌فقیه بیشتر و بیشتر می‌شود. از برادر مسعود «شیر همیشه بیدار» آن فکر و اندیشه متعالیِ فدا و صداقت در تمام لحظه‌های مبارزه را گرفتم. از خواهر مریم عزیز یاد گرفتم سعادت و خوشبختی واقعی، دوست داشتن دیگران و عشق ورزیدن به مردم است. از او شعر حافظ را فهمیدم:
روندگان طریقت ره بلا سپرند
 رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز
سازمانم عصاره رنج و خون برادر مسعود رجوی، همچون یک قالی دست‌بافت است. تاروپود آن را با وفای صادقانه و بی‌کران، همتی خستگی‌ناپذیر و اندیشه‌ای پویا ـ ضد سستی و تسلیم ـ درهم‌تنیده است. سازمانی که معراجش سرِ دار است. با تشکیلات منسجم و یکپارچه، دارای نمونه بی‌مثل و نظیر خواهران شورای مرکزی، نسلی نو و جوان با اراده‌ای فولادین، نیازمند به مبارزه تمام‌عیار جهت سرنگونی رژیم مفلوک ولایت‌فقیه. سمعانی در روح الارواح می‌گوید:
«چه ماند که با ما نکرد، کدام تشریف بود که ما را به آن ارزانی نداشت، کدام لطف بود که در جریده کرم به نام ما ثبت نکرد، کدام عزت بود و کدام اشارت که به ما نبود، کدام بشارت بود که ما را نبود؟ ما مخلوق بی‌مثل و نظیر و او خالق بی‌مثل و نظیر…»
خواهرِ عزیزم، شهید صبا در آخرین لحظه حیات شیرین و زیبایش، در آخرین نفس، با آخرین رمق و عصاره حیاتش، سر تا قدم سازمانم را چنین زیبا گفت: «تا آخرش ایستاده‌ایم، تا آخرش می‌ایستیم»

بهداد رضایی
شهریور۹۴

۱۳۹۴ شهریور ۲۰, جمعه

داستانک - قهر گنجشک با خدا

                                                                           

گنجشک با خدا قهر بود
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: «می آید. من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه می دارد
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند. گنجشک هیچ نگفت… خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست!
گنجشک گفت: «لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام بود! تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟! چه می خواستی؟! لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود»؟ و سنگینی بغض راه کلامش را بست.….
سکوتی در عرش طنین انداخت… فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: «ماری در راه لانه ات بود، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پرگشودی.!
                                   

گنجشک خیره در خدایی«خدا» مانده بود!
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود! ناگاه چیزی درونش فرو ریخت!
«های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد»