‏نمایش پست‌ها با برچسب دانشگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دانشگاه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ دی ۱۵, سه‌شنبه

ایران - نرخ بیکاری زنان فارغ التحصیل: ۶۵.۵ درصد

نرخ بیکاری زنان فارغ التحصیل  در ایران: ۶۵.۵ درصد
نرخ بیکاری زنان فارغ التحصیل  در ایران: ۶۵.۵ درصد
آفتاب نيوز از منابع حكومتي درمورد وضعيت شغلي وتحصيل زنان در جامعه ايران نوشت: «آمارها نشان می دهد كه نرخ بیکاری زنان فارغ التحصیل به ۶۵.۵ درصد رسیده است.
کارشناسان می گویند، بیکاری زنان و فارغ التحصیلان زن کشور دستکم دو مسئله اساسی را نشان می دهد.
اولا اینکه میل به فعالیت های اقتصادی و حضور زنان در بازار کار در یک دو دهه اخیر به شدت افزایش یافته تا جایی که تعداد زنان در حال تحصیل و یا پذیرفته شده دانشگاهی، از مردان بیشتر شده است؛ همچنین این وظیفه دولت ها و سیاست گذاران را گوشزد می کند که بسیاری از زنان دیگر آن نگاه سنتی گذشته و خانه نشینی را ندارند و باید زمینه های مناسب تری برای کار و فعالیت های اقتصادی آنها در جامعه فراهم شود.
در بین زنان از مجموع ۵ میلیون و ۳۰۵ هزار زن فارغ التحصیل دانشگاهی، یک میلیون و ۲۸۲ هزارنفر شاغل بوده و ۵۴۶ هزار نفر در جسجوی شغل هستند.
نرخ عمومی بیکاری زنان و مردان فارغ التحصیل دانشگاهی کشور، هم اکنون ۱۸.۵ درصد بوده، در عین حال نرخ بیکاری مردان ۱۳ درصد و این نرخ در مورد زنان درس خوانده ۶۵.۵ درصد است. نکته اینکه تعداد زنان درس خوانده در جستجوی شغل در حال حاضر از تعداد مردان درس خوانده در جستجوی شغل بیشتر است.
از مجموع فارغ التحصیلان کشور ۵۳.۴ درصد مرد هستند که از این میزان، ۶۱.۶ درصد فعال (۸۷ درصد شاغل و ۱۳ درصد بیکار) و ۳۸.۴ درصد نیز غیرفعال هستند.
زنان ۴۶.۶ دررصد کل فارغ التحصیلان کشور را تشکیل می دهند که از این میزان ۳۴.۵ درصد فعال (۷۰.۱ درصد شاغل و ۲۹.۹ درصد بیکار) و ۶۵.۵ درصد غیرفعال اقتصادی هستند. (سایت حکومتی آفتاب نيوز –۱۲ دیماه ۱۳۹۴)

۱۳۹۴ آذر ۲۵, چهارشنبه

ایران - ترانه «مرا ببوس»

حیدر رقابی (هاله)
حیدر رقابی (هاله)
«مرا ببوس»:
«مرا ببوس، مرا ببوس
برای آخرین بار،/ تو را خدا نگهدار،/ که می ‌روم به سوی سرنوشت/
بهار ما گذشته،/ گذشته‌ ها گذشته،/ منم به جستجوی سرنوشت/
در میان توفان/ هم‌پیمان با قایقران‌ها/
گذشته از جان/ باید بگذشت از توفان‌ها/
به نیمه شب‌ها/ دارم با یارم پیمان‌ها/       
که بر فروزم/ آتش‌ها در کوهستان‌ها/
شب سیه/ سفر کنم،/ ز تیره ره گذر کنم/
نگر تو ای گل من،/ سرشک غم به دامن،/ برای من میفکن/
دختر زیبا/ امشب بر تو مهمانم، / در پیش تو می‌مانم،/ تا لب بگذاری بر لب من/
دختر زیبا/ از برق نگاه تو،/ اشک بی گناه تو، /روشن سازد یک امشب من/
ستاره مرد سپیده دم،/ به رسم یک اشاره،/ نهاده دیده برهم/     
میان پرنیان غنوده بود/
در آخرین نگاهش/ نگاه بی گناهش،/ سرود واپسین سروده بود/
بین که من از این پس/ دل در راه دیگر دارم/
به راه دیگر/ شوری دیگر در سر دارم/
به صبح روشن/ باید از آن دل بردارم،/ که عهد خونین با صبحی/
روشن تر دارم... ها/
مرا ببوس/
این بوسه وداع/
بوی خون می دهد».
سرایندۀ ترانه «مرا ببوس»حیدررقابی(هاله) است. او در 19آذر1310 زاده شد و در 23آذر1368درگذشت و در جوار مزار جهان پهلوان تختی به خاک سپرده شد. کمتر از 20سال داشت که دفتر شعری از او توسط انتشارات امیرکبیر به چاپ رسید. عبدالرّحیم جعفری، مدیر انتشارات «امیرکبیر»، در این باره می گوید: «اوایل سال 1329 در کوران مبارزات مردم و دولت و احزاب چپ و راست، با جوان پرشورى آشنا شدم به نام حیدرعلى رقابى، که از خویشان بیژن ترقّى، مدیر کتابفروشى خیام بود. ملی‌گرایى بود شوریده و شیفتۀ دکتر محمد مصدق. جوانى بود فروتن و مؤمن و معتقد، و در مبارزات ملى، سخت، فعّال... دفتر شعرى داشت به نام "آسمان اشک"، که آن را در هزار نسخه چاپ کردم».
حیدر رقابی دربارۀ چگونگی سروده شدن ترانۀ «مرا ببوس» می نویسد: ««با او در یکى از روز هاى پرگیر و دار جنبش ملى آشناشدم و هم در شعر و هنر و هم در سیاست او را هماهنگ زندگى خود یافتم. سرنوشت دوستى ما با سرنوشت نهضت ملى ایران بعد از کودتاى ۳۲ هماهنگ شده بود. ۲۸ مرداد که رسید نهضت انقلابى زیر زمینى شد و به همین گونه دوستى ما. با او پیمان زندگى بسته بودم و مى خواستم که با پایان یافتن دورۀ دانشکدۀ حقوق، این عروس آرزو ها را، عروس خانۀ خود بسازم و گلهایى را که پنهانى در لاى روزنامه ها به دست او مى سپردم، دیگر آشکارا هر روز هدیه اش کنم.
حالا دیگر من مسئولیت خطرناکى داشتم و ناگزیر مى باید در میان او و انقلاب یکى را انتخاب کنم. من مسئول کمیته"نهضت مقاومت ملى" دانشگاه تهران بودم که در سالهاى ۳۴-۱۳۳۲ رهبرى تظاهرات تهران را به عهده داشتم. بازار با سقف ریخته و بازاریان با زندگى آسیب دیده و کارخانه ها با کارگران به زنجیر کشیده شده و دبیرستان ها با چهرۀ توفانى، اما خاموش، همه به انتظار کوشش دانشگاه بودند، و به درستى که نخستین تظاهرات ضد شاه ـ زاهدى از دانشگاه و در سر چهار راه مصدق آغاز شد و به دنبالش نخستین زد و خورد با پلیس ها و سرباز ها ...
پس از آن، روز ها و هفته ها و ماهها گذشت و تظاهرات موضعى در بازار و خیابانها و برسر چهارراه ها با وضع خونین و دشمن شکن خود ادامه داشت. این کوشش ها، آغازگر بستن راه اتومبیل ها، موضع گیریهای خیابانى پى درپى با فاصله هاى ده دقیقه یى بود که مایه گیج شدن پلیس و فرماندارى نظامى مى گشت.
یکى از این تظاهرات در خود دانشگاه و در روز شانزدهم آذر33بود. دانشگاه در این روز ۳ شهید قندچى، بزرگ نیا و شریعت رضوى و چندین زخمى و زندانى داد. قهرمان مبارزات، دانشکده فنى بود. «مرا ببوس» در چنین روزى ساخته و به نام بیان حال هر جوان ایرانى بعد از ۲۸ مرداد سینه به سینه گشت و از نسلى به نسل دیگر رسید.
شب پیش از ماجراى شانزده آذر، از جلسه "کمیته نهضت مقاومت" بیرون آمدم و براى چاپ اعلامیه مهمى به دیدار رابط نهضت مقاومت کل شتافتم. مى دانستم که فردا روزى توفانى است، کار بعدى خداحافظى با دوست زندگى ام بود.
دو بیت اول این ترانه با آهنگش در خیابان انقلاب بر ذهنم جارى شد. ساعت دوازده شب که رسید با یکى از دستیاران تدارکات روز بعد به سوى خانه او رفتم. دوستم در تاریکى کوچه ایستاد و من از دیوار خانه بالا رفتم و به آن سوى دیوار سرازیر شدم. براى این که پدر و مادرش بیدار نشوند، به سختى دم مى زدم. آنها از بیم پلیس که در تعقیب من بود، دیدار ما را قدغن کرده بودند. خود من هم از این حیث نگران بودم. فرداى خون آلود معلوم نبود که برایم چه پیش بیاورد، زندان یا شهادت؟
یکى از کسانى که ددمنشانه به دنبال دستگیرى من بود، مولوى ،سرهنگ مولوی طالقانی، که بعدها رئیس پلیس تهران شد و پس از انقلاب57 اعدام شد) معدوم بود. او سرگرد بود و به یکى از یاران دستگیر شده ام به نام تویسرکانى، گفته بود: این هاله کیست که هرکس را مى گیریم، در زیر شکنجه نشانى او را مى دهند؟
اما او نشانى مرا نداشت و خودم هم نداشتم. هر شب و روز به جایى مى رفتم که جریانهاى مبارزه مرا به آنجا مى کشید. خانه ام همه جا بود. از پله هاى سنگى دانشکدۀ حقوق گرفته تا زیر زمین خانه قدیمى مادر بزرگم و یا هر یک از بیغوله هاى بى نام و نشان جنوب شهر.
آن طرز خداحافظى ام با او، به خاطر حفظ جان او بود. چشم بازکرد و در تاریکى شب سایه مرا شناخت. هیچ گاه این گونه به دیدار او نرفته بودم. بالاخره آخرین دقایق دیدار من و او به سرعت تمام شد. اشکهاى بى صدایش انگشتهایم را خیس کرده بود.
"ستاره مرد، سپیده دم،/ به رسم یک اشاره،/ نهاده دیده برهم/ میان پرنیان غُنوده بود،/ در آخرین نگاهش/ نگاه بى گناهش/ سرود واپسین سروده بود".
هیچگاه هیچ یک از شعرهایم را تا این گونه پرتأثر احساس نکرده بودم.
روز بعد ساعت هفت صبح، پنجه هاى هنرمند مجید وفادار دنباله آهنگ را مى ساخت. تنها ده دقیقه براى این کار احتیاج داشت. و زندان موقّت شهربانى جایى بود که "ترانه مرا ببوس" در آن تکمیل شد و همبندیان من نخستین خوانندگان آن بودند. یک جاى خواندن آنان، پیرامون هفت سین ۱۳۳۳ بود. شب عید هم مرا ببوس و سراینده اش، هر دو در زندان بودند.
من او را دیگر ندیدم که بگویم برایش ترانه یى به نام "مرا ببوس" ساخته ام. خواهش کرده بودم که اگر زندانى شدم، به دیدنم نیاید. زندان اول به زندان دوم کشید و آن هم به شرطى تمام شد که بلافاصله ایران را ترک کنم. نظامى هاى شاه خیال مى کردند این کمیته نهضت مقاومت دانشگاه است که آتش روشن کرده، اما وقتى که من رفتم، تازه این آتش روشن شد و کمیته هاى دیگرى از آن بیرون آمدند و بر جاده سرخ انقلاب قدم گذاشتند.
هنوز نمى دانم این بیست و چهار سالى که از ایران دور بودم بر سر او چه گذشت و برایش چه پیش آمده است. زندان، شکنجه، شهادت یا هیچ کدام.
موقعى که من در ایران نبودم، آقاى گل نراقى این سرود را خواند و بسیار هم خوب خواند. خیلى ها سعى کردند با خواندن دوبارۀ "مرا ببوس" جاى گل نراقى را بگیرند، امّا نتوانستند.»
حیدر رقابی در سال 1334، تبعیدگونه، به آمریکا رفت و در رشته حقوق بین الملل از دانشگاه کلمبیا لیسانسن و فوق لیسانس گرفت. امّا درگیری با سفارت ایران در آمریکا عرصه را بر او تنگ کرد و راهی آلمان شد و از دانشگاه برلین به دریافت دکترای فلسفه توفیق یافت. در برلین هم ساکت نماند و «سازمان دانشجویان ملی» را پایه‌ گذاری کرد و هفته ‌نامه ‌یی به ‌نام «پیشوا» را منتشر کرد. «پیشوا» نامی بود که دکتر حسین فاطمی به دکترمصدق داده بود. رقابی بعد از پایان تحصیلاتش به آمریکا بازگشت و در دانشگاههای آنجا به تدریس حقوق بین الملل پرداخت.
حیدر رقابی بعد از پیروزی انقلاب57 پس از بیست و چند سال دوری از میهن، به ایران بازگشت. امّا تنگناهایی که برایش پیش آمد مجالی برای ماندن برایش باقی نگذاشت و باردیگر به آمریکا بازگشت. نزدیک ده سال بعد به بیماری سرطان دچارشد و در بیمارستانی در کالیفرنیا بستری شد. در آخرین ماههای زندگیش با تلاش برادرش جهانگیر رقابی به ایران بازگشت و در 19آذرماه 1367در تهران درگذشت. او را در مزار ابن بابویه در شهر ری به خاک سپردند. 

۱۳۹۴ آذر ۲۴, سه‌شنبه

ایران - تقدیر جمعی از ‫‏زندانیان سیاسی گوهردشت کرج از دکتر ‫محمد ملکی

دکتر محمد ملکی ریئس دانشگاه تهران بعد از انقلاب
دکتر محمد ملکی ریئس دانشگاه تهران بعد از انقلاب
شما به کمتر از آزادی و اصرار و ابرام عملی بر آن به هیچ چیز دیگر قانع نمی‌شوی و تازه شنیده‌ایم که از مبارزان و قهرمانان لیبرتی گفته‌ای! ما مست و تو دیوانه.. ما را که برد خانه؟ ؟ ؟ درود بر شما و بر عزم و اراده راسختان که بقول سعدی: دو صد گفته چون نیم کردار نیست، و بقول فردوسی: یک مرد جنگی (مثل شما) به از صد هزار و چه خوب تصریح کرده‌اید که اصلی‌ترین درد کدام است و در دسترس‌ترین راه‌حل در کجا؟ و چه خوب و مثال زدنی نشان می‌دهید که اصلی‌ترین آسیب و بیماری مبارزه در بی‌عملی است که ناشی از عدم تقبل بها و هزینه مبارزه است و هیچگاه مشکل در آگاهی و فقدان راه‌حل و تئوری مبارزه و قس الهذا نبوده بلکه پیوسته مشکل در فقدان اراده و پذیرش بها و هزینه ایستادگی و مقاومت بوده که مانع هجوم به قلب مسأله و مشکل شده است با آرزوی سلامتی و طول عمر
جمعی از زندانیان سیاسی گوهردشت ـ کرج.

۱۳۹۴ آذر ۲۱, شنبه

ایران - دانشگاه - دانشجو - ولي فقيهِ پيزوري….دوره مصادره دانشگاه ودانشجو گذشته…

روباه بنفش، روحانی جنایتکار ، عامل 2000جنایت در ایران
روباه بنفش، روحانی جنایتکار ، عامل 2000جنایت در ایران 
سلام به همة 16 آذريها…. به دانشجوهاي با صفا و با مرامِ هموطنم…بچه ها تبريك!…تبريك بخاطر روزتون!….تبريك بخاطرِ سوزوندنِ دماغِ شيخ فري…تبريك بخاطر مشت همة 16 آذريها تو ملاجِ ولي فقيه. شيخ فري براي اينكه يه وقت شعله هاي آذر به عبا و عمامه ش نگيره، كلي نقشه كشيده بود.
سايت حكومتي جهان امروز- 14آذر94: عضو بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف گفت: از ۱۵۰۰ نفری که قرار است در سالن و در مراسم روز دانشجو شرکت کنند تنها ۳۵۰ نفر دانشجو هستند و مابقی آن مشخص نیست که چه کسانی هستند؟
اين روباهِ شياد، فكر مي كرد با اين نقشه ها ميتونه خودش رو از دست دانشجوها درببره اما كورخونده بود. خبر نداشت كه طرف حساب شدن بادانشجوها با نشستن پشت ميز برشام و برجام فرق مي كنه…دانشگاه جاي جك و جونوراي عمامه دار نيست….البته اين اشتباهِ محاسبه رو همة آخوندا مي كنن….مثلا تي وي ريش طبق معمول خيز برداشت تا 16 آذر رو به نفعِ عظما قولومبا كنه:
تلويزيون رژيم 14 آذر94 :صداي گزارشگر روي تصاويرقديم دانشگاه و جديد آتش زدن پرچم آمريكا: از آن روز به بعد روز شانزدهم آذر در تقويم ايران روز دانشجو نام گذاري شد. روزي كه در حد صفحات تقويم باقي نماند و به الگوي استكبار ستيزي و استقلال طلبي دانشجويان ايراني تبديل شد. استكبار ستيزي و استقلال طلبي كه در تمام اين سال ها روح اصلي جنبش دانشجويي بوده.
از اونجايي كه روزِ دانشجو لقمه اي نيست كه به اين سادگيا از گلويِ ديكتاتورا پايين بره…اين بار هم تو گلوي آخوندها گير كرد و دو قدم بعد، آه و ناله شون از 16 آذر و دانشجوها به هوا رفت.
نمايش جمعة قم تلويزيون رژيم 13آذر94 : هرسال دانشجويان سراسر كشور مراسمي بر پا مي كنند، ما ضمن گراميداشت اين روز و شهيدان دانشجو، از خدا مي خواهيم كه دانشجويان عزيز ما را در سنگر علم و دانش براي اقتدار هرچه بيشتر كشور موفق كنه، و وسوسه گراني كه مي خواهند اين عزيزان را به پوچ گرايي و ابتذال بكشانند و به شهوات سرگرم كنند، تا از هدف اصلي باز بمانند، انشالله خدا دستشان را از دانشگاه و دانشجويان قطع كنه.
چي شد پس؟ تو كه مي گفتي 16 آذر روز استكبار ستيزيه…پس چي شد الآن يه دفعه به پت پت افتادي؟ اين همه ترس و و وحشتتون براي چيه؟!….مگه نمي گيد دانشگاه با حوزه پيوند خورده؟ مگه سي و شيش ساله كودتاي فرهنگي نكرديد…مگه با سهميه بندي و هزارتا غلطِ ديگه دنبال اين نبوديد كه عمامه رو سر دانشگاه بذاريد؟ پس چي شد؟ الآن از چي ميسوزيد كه جمعه بازارتون شده سوزش از دانشگاه؟
نمايش جمعة پلدختر13آذر: آخوند محمد سوري: دشمن تلاش می‌کند که تفکر دانشگاه را تغییر دهد
آخوند دري نجف آبادي در نمايش جمعة اراك: دشمنان امروز به‌دنبال نفوذ در دانشگاهها هستند».
آخوند قريشي در نمایش جمعه اروميه ـ 13آذر: « بسياري از منافقان و دشمنان داخلي قصد تحريف اين مراسم بزرگ را داشته و مي خواهند اين مراسم باشكوه را به مراسم مبتذل تبديل كنند».
بله!….ولي فقيهِ پيزوري….هرچي رو بخوري، دانشگاه رو نمي توني بخوري…16 آذر رو نميتوني قورت بدي….اين 16 آذره كه تو رو قورت ميده. دورة مصادرة دانشگاه ودانشجو گذشته…خودتو واسه نوش جان كردنِ ضربه هاي اساسي تر آماده كن….شيخ فري!….تو هم نميخواد اينقدر دنبالِ طرح و نقشه باشي….هر رنگي به عمامه ت بمالي النهايه دانشجوها پريشونش مي كنن…هاهاها…بله…ما اينيم….

۱۳۹۴ آذر ۱۴, شنبه

ایران - دانشجو بپاخیز

دانشجو برپاخیز
دانشجو برپاخیز
آری ...آری....آری.... دانشجویان شریف  ومیهن پرست  وجسور وشجاع ایران ،این بیشه شیران 
به نام آگاهی و به نام آزادی بپا خیزید. تجارب مجاهدان آزادی به‌ویژه در لیبرتی و زندانهای ایران را به‌کار بگیرید که چگونه به‌رغم شرایط سخت و سرکوب و خفقان و محاصره از پا نمی‌نشینند و مقاومت و پایداری به هر قیمت را به پیش می‌برند. شما هم می‌توانید فضای رعب و اختناق را در مدارس و دانشگاهها و در کوچه‌ها و خیابانها در هم بشکنید.
واز هر فرصتی برای دامن زدن به اعتراض اجتماعی استفاده کنید.
ما ‏دانشجوییم
ما دانشجوییم و عرصه دانشگاه هر روز بر ما تنگ‌تر می‌شود. هر روز که می‌گذرد داشته‌هایی که روزگاری حق طبیعی شمرده می‌شد از ما سلب می‌شود و بعد به شکل کالایی دوباره به خود ما فروخته می‌شود. کار به جایی رسیده است که گویا خود ما نیز فردا در بازار رابطه دانشگاه و تجارت فروخته خواهیم شد.
ما دانشجوییم
ما دانشجوییم و ماههاست تنها و تنها به‌دلیل خواستن حقوق اولیه خود یعنی بهداشت، اسکان، تغذیه و آموزش رایگان، زیر ضرب نهادهای امنیتی و فشارهای حراست منکوب شده‌ایم.
ما دانشجوییم
ما دانشجوییم و اعلام می‌کنیم تا وقتی که این روند دانشجو ستیز ادامه دارد مقاومت ما در برابر آن هم زنده خواهد بود. تمام آنچه از ما گرفته شده است باید بی‌قید و شرط به ما باز گردانده شود و تشکلها و شوراهای دانشجویی که با رأی و نظر ما شکل می‌گیرند تنها نهادهایی باید باشند که برای ما و سرنوشت ما تصمیم می‌گیرند.

۱۳۹۴ آذر ۹, دوشنبه

ایران - فراخوان مجاهدین خلق ایران به دانشجویان مجاهد و مبارز برای گرامیداشت ۱۶ آذر روز دانشجو

ستاد اجتماعی سازمان مجاهدین خلق ایران در داخل کشور به مناسبت ۱۶ آذر روز دانشجو؛ به دانشجویان مجاهد و مبارز ایران فراخوان داد در گرامیداشت روز دانشجو  جنبش دانشجویی ایران «با هر گونه آلودگی به باندهای این حاکمیت غرقه در فساد و جنایت، مرزبندی کند و با پرچم اشرف‌نشان مقاومت انقلابی، حرکتهای اعتراضی مردم به جان آمده را بر ضد ام‌الفساد ولایت‌فقیه سمت و سو بدهد.»
روز دانشجو، روز «اتحاد، مبارزه، پیروزی»
روز دانشجو، روزی که خون سه ستاره تابناک جنبش دانشجویی ایران، «بزرگ نیا»، «شریعت رضوی» و «قندچی»، دانشکده فنی دانشگاه تهران را در ۱۶آذر سال ۱۳۳۲گلگون کرد فرا می‌رسد.

از طنین شعارهای «اتحاد! مبارزه! پیروزی!» که از فردای آن روز در هر سالگرد۱۶آذر، در دانشگاههای ایران طنین‌افکن بود؛ تا رویارویی انقلاب و ارتجاع از فردای سلطه خمینی و کودتای ضدفرهنگی او در بهار به خون نشسته انقلاب در سال ۱۳۵۹؛ تا ۱۶آذر سال ۱۳۸۸ که دانشجویان انقلابی تصاویر خمینی و خامنه‌ای را در ورودی دانشگاه به آتش کشیدند؛ و تا همین امروز که دانشجویان به پاخاسته، به «ستاره‌دار شدن افتخار می‌کنند» و فریاد می‌زنند: «دانشجو می‌میرد ذلت نمی‌پذیرد» ؛ این خون شهیدان جنبش دانشجویی است که می‌جوشد و مسیر پیکار آزادی را روشن می‌کند.

۱۳۹۴ مهر ۱۷, جمعه

قطعنامه پایانی اعتراض سراسری معلمان به‌مناسبت روز جهانی معلم

تجمع  اعتراضی معلمان شریف   ایران
تجمع  اعتراضی معلمان شریف   ایران 
معلمان آزاده میهنمان روز پنجشنبه 16مهر 94 در پایان اعتراض سراسری خود قطعنامه‌یی صادر کردند و خواهان آزادی معلمان زندانی و پایان دادن به فضای امنیتی و اختناق در مدارس شدند.
معلمان آزاده ضمن یادآوری بیش از سه دهه سرکوب معلمان آزاده و باز گو کردن همدستی و هماهنگی سه قوه قضاییه، مقننه و مجریه رژیم آخوندی در سرکوب معلمان، خواستار اعاده حقوق خود شدند.
در قطعنامه پایانی معلمان به‌مناسبت تظاهرات سراسری در روز جهانی معلم، معلمان آزاده با محکوم کردن سیاستهای چپاولگرانه رژیم خواهان پایان دادن به تبعیضها و بی‌قانونیها و بلاتکلیفی در امر استخدام معلمان شدند.
بیانیه پایانی معلمان همچنین با یادآوری شرایط بد حاکم بر آموزش و پرورش خواستار آموزش رایگان تا مقطع دانشگاه برای همه شده است.

۱۳۹۴ مهر ۱۱, شنبه

بیانیه جمعی زندانیان سیاسی در زندانهای کرج و تهران درحمایت از تجمعهای اعتراضی معلمان در 13مهرـ روز جهانی معلم

زندان  کرج
زندان  کرج 
بدین وسیله ما زندانیان سیاسی ایران حمایت خود را از تجمعهای اعتراضی معلمان به جان آمده جلوی ساختمان آموزش و پرورش در سیزدهم مهر اعلام میداریم، باشد که با پیوستن اساتید دانشگاه، دانشجویان و دانش‌آموزان آزاده به این اعتراضات و نرفتن آنان به کلاس درس مدرسه و دانشگاه حرکت جدید و زدن مهر بطلان دیگری به تمامیت نظام حاکم از جانب معلمان، اساتید، دانشجویان و دانش‌آموزان و شعله‌ورتر شدن هر چه بیشتر مبارزات دموکراتیک - آزادیبخش مردمی باشد.

۱۳۹۴ مهر ۲, پنجشنبه

دوم مهر 1313 – 24 سپتامبر : تأسیس دانشکدة فنی دانشگاه تهران

دانشکده  فنی
دانشکده  فنی 

روز 2 مهرماه سال 1313 دانشکده فنی دانشگاه تهران گشایش یافت. قبل از آن و در خردادماه سال 1313 دانشگاه تهران به عنوان اولین دانشگاه ایران تأسیس شده بود. اما راه اندازی دانشکده های مختلف این دانشگاه تقریبا تا پایان سال 1313 به طول انجامید. دانشکده فنی دانشگاه تهران در دوم مهرماه سال 1313 به ریاست دکتر محمود حسابی دایر شد. در ابتدای تأسیس دانشکده, درسهای دوسال اول در تمام رشته های مختلف عمومی و سالهای سوم و چهارم تخصصی بود اما بتدریج رشته ها از ابتدا تخصصی و همراه با کارهای عملی و آزمایشگاهی شدند. دانشکدة فنی دانشگاه تهران طی سالها یکی از مراکز فعال مبارزات دانشجویان علیه دیکتاتوری سلطنتی بود, به همین دلیل شماری از رهبران سازمانهای انقلابی و مبارز, از جمله سازمان مجاهدین خلق ایرانو سازمان چریکهای فدایی خلق از این دانشکده برخاستهاند و به دانشکدة فنی دانشگاه تهران شهرت خاصی بخشیدهاند. ازجمله سعید محسن و اصغر بدیع زادگان از بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران و همچنین مجاهد دلاور ابراهیم ذاکری نیز از فارغ التحصیلان این دانشکده بودند.

۱۳۹۴ شهریور ۳۰, دوشنبه

سازمانم از سرتا قدم زیباست ـ بهداد رضایی

                                                      

برنامه علمی تماشا می‌کردم. با وقار و آرام می‌گریست! اندامش یارای توقف اشک‌ها را نداشت. گفت: «بسیار شگفت‌زده هستم، فکر نمی‌کردم این کشف در زمان حیات من اتفاق بیافتد» دانشمند بریتانیایی، پیتر هیگز اولین بار فرضیه ذره خدا را نوشت. بعد از نزدیک به نیم‌قرن تلاش، وجود ذره‌ای که می‌تواند به رمزگشایی اسرار هستی سرعت بخشد کشف شد، بزرگ‌ترین اکتشاف قرن(سیاره‌ها و حیات بشری و هرچه که قابل‌مشاهده است از این ذره بنیادین ـ ذره هیگز یا ذره خدا ـ تشکیل شده است.(
۱۴سالم بود. ابتدای ظهر، به خاک سفید تهران رفتم، در وسط میدان، جراثقال مردی را از طناب دار آویزان کرده بود. براثر باد، مرد دست‌بسته و بدون نفس، تکان ملایمی داشت. قلبم طوری شد و زانوانم سست. به‌سرعت و گریان دویدم تا نبینم. آن شب خوابم پر از کابوس بود.
دوران مدرسه روزی نبود با امور تربیتی (دینی) و آنتن‌هایش ـ خبرچین‌های امور تربیتی ـ درگیری نداشته باشم. در همه‌چیز دخالت داشتند. چه موزیکی گوش می‌کنی؟ چه می‌پوشی؟ پدر و مادرت چه‌کاره‌اند؟…
در هرکجا. بسیجی‌ها و گشت‌های ارشاد، جلوی مردم ـ بخصوص پسران و دختران جوان ـ را به بهانه لباس و… گرفته، با کتک، تحقیر و ناسزا… می‌بردند. ابتدا خواستم توجه نکنم. به‌نوعی سرخودم شیره بمالم! سال آخر دبیرستان به فکر دانشگاه، شغل آینده و… بودم. مسابقات قهرمانی کشور، دانشگاه، کارم در شرکت، ماشین و… ولی با داشتن این چیزها هم در زندگی‌ام راحت نبودم. آخوند شیاد محمد خاتمی با آن عبای سفید؟! حرف از اصلاحات و انتقاد می‌زد! مانند همین آخوند روحانی در این روزگار. اما آخوند دژخیم هر خواسته‌ای را با شلاق و جراثقال دار، پنجه‌بوکس و چاقو توسط لباس شخصی‌ها جواب می‌داد. با دیدن کارتن‌خواب‌های مظلوم و گرسنه در سرما، کودک خیابانی، فروش کلیه، خودفروشی از غم نان، دزدی‌های کلان آقازاده‌ها و از همه بدتر برنامه‌های تهوع‌آور تلویزیون آخوندی که جنایت‌هایشان را توجیه، ضروری و قانون الهی توصیف می‌کرد، نمی‌گذاشت آرام باشم… نه این زندگی نیست؟ نمی‌توان تحمل کرد؟ در خیابان به‌اسم حجاب اسلامی؟! برپیشانی زنی جلوی فرزندش پونز می‌زنند و کتک… نه نمی‌شود این چیزها را دید و تحمل کرد! دنبال چیزی و اندیشه‌ای بودم من را به عمق زندگی ببرد، شاید عمیق‌تر از دریا. کتاب زیاد می‌خواندم. اما نمی‌خواستم لابه‌لای کاغذها پیچیده شوم. روح و حالتی در برابر شدائد آخوندی به هر انسان دست می‌دهد. وقتی طناب دار چشمان پرتشنج و مهربان محکومی را از کاسه چشم با فشار بیرون می‌ریزد حتماً درون انسان چیزی می‌جوشد، با هراسمی است، باید به‌این وجه زندگی یعنی «نه» پاسخ بدهم. چرا چهره کریه ولایت‌فقیه و لاجوردی قاب زندگی من بشود. نه! هرگز!
از ضدیت با آخوندها نماز نمی‌خواندم، روزه نمی‌گرفتم. اما می‌دانستم خداوند در شروع هر سوره با نام رحمان و رحیم خودش را معرفی می‌کند. جهان را زیبا و با مهربانی آفریده است.
اسپارتاکوسِ برده به صلیب کشیده شد! پزشک چه گوارا در کوبا به پیروزی و وزارت رسید اما همسر و فرزندان خود را رها کرد و گفت: «کسانی که سازش نمی‌کنند می‌میرند، اما مرگشان عین حیات و زندگی است» چرا امام حسین با ۷۲ نفر مقابل یزید ایستاد، تسلیم نشد؟ چرا حضرت زینب با دیدن سرهای بریده به یزید گفت: «چیزی جز زیبایی نمی‌بینم»؟ چرا ویلیام والاس برای نبرد آزادی از دیار خود خداحافظی کرد؟ چرا روز ۱۴ژوئیه ۱۷۸۹ مردم فرانسه قلعه باستیل، زندان مخوف لوئی شانزدهم را در محاصره گرفتند و با تیراندازی نگهبانان را مجبور به تسلیم کردند؟ این وجه زیبای جهان، سؤالات هرروزم بود که ذهنم را اشغال کرده بود.
با همین افکار، روزی به خانه همسایه‌مان رفتم! با اشاره به‌عکس دخترش پرسیدم: «مادر، او کجاست؟» جوابم داد: «یک‌بار خانه آمد، مانتوی او خونی و ریش‌ریش شده بود. گفت مادر دیگر دارم خفه می‌شوم چماق دارهای خمینی به خاطر فروختن نشریه مجاهد با کاتر به ما حمله می‌کنند، می‌گویند حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله… من خانه نمی‌آیم در سازمان می‌مانم و می‌جنگم.» نام سازمان! ذهنم را مشغول کرد!
نزدیک ظهر، اول شهریور ۷۷ تلویزیون را روشن کردم، تعدادی پاسدار ریشو و هیکل گنده محکم روی سرخود زده و خاک می‌ریختند… حیرت‌زده شدم! علی‌اکبر اکبری ۱۸ساله، لاجوردی هیولای شکنجه‌گر را در بازار تهران به سزای اعمالش رسانده بود. علی‌اکبر هم سن و سال من بود! این‌همه جسارت و فداکاری را از کجا آورده بود؟ چرا من نتوانم؟ دچار شوقی شدم. احساس کردم از میان نشستن و برخاستن، بلند شدم، انتخابی در درونم ایجاد شد…
این راه زیارت است قدرش دریاب
 از شدت سرما رخ از این راه متاب
ظهر تابستان میان سایه‌های بی لک راهی شدم! رسیدم به«سازمان فدا». اکنون وجه زیبای هستی درونم هرلحظه شکوفاتر، انگیزه‌هایم برای نبرد با جرثومه ولایت‌فقیه بیشتر و بیشتر می‌شود. از برادر مسعود «شیر همیشه بیدار» آن فکر و اندیشه متعالیِ فدا و صداقت در تمام لحظه‌های مبارزه را گرفتم. از خواهر مریم عزیز یاد گرفتم سعادت و خوشبختی واقعی، دوست داشتن دیگران و عشق ورزیدن به مردم است. از او شعر حافظ را فهمیدم:
روندگان طریقت ره بلا سپرند
 رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز
سازمانم عصاره رنج و خون برادر مسعود رجوی، همچون یک قالی دست‌بافت است. تاروپود آن را با وفای صادقانه و بی‌کران، همتی خستگی‌ناپذیر و اندیشه‌ای پویا ـ ضد سستی و تسلیم ـ درهم‌تنیده است. سازمانی که معراجش سرِ دار است. با تشکیلات منسجم و یکپارچه، دارای نمونه بی‌مثل و نظیر خواهران شورای مرکزی، نسلی نو و جوان با اراده‌ای فولادین، نیازمند به مبارزه تمام‌عیار جهت سرنگونی رژیم مفلوک ولایت‌فقیه. سمعانی در روح الارواح می‌گوید:
«چه ماند که با ما نکرد، کدام تشریف بود که ما را به آن ارزانی نداشت، کدام لطف بود که در جریده کرم به نام ما ثبت نکرد، کدام عزت بود و کدام اشارت که به ما نبود، کدام بشارت بود که ما را نبود؟ ما مخلوق بی‌مثل و نظیر و او خالق بی‌مثل و نظیر…»
خواهرِ عزیزم، شهید صبا در آخرین لحظه حیات شیرین و زیبایش، در آخرین نفس، با آخرین رمق و عصاره حیاتش، سر تا قدم سازمانم را چنین زیبا گفت: «تا آخرش ایستاده‌ایم، تا آخرش می‌ایستیم»

بهداد رضایی
شهریور۹۴