‏نمایش پست‌ها با برچسب خمینی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خمینی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

#ایران - اجاره و فروش کودکان توسط زنان کارتن خواب

کرایه کودکان روزی 15هزار تومان در تهران
کرایه کودکان روزی 15هزار تومان در تهران

اینجا ایران است.

 آنچه ارزان است حراج انسان است.

فروش کودکان  در تهران  وسایر شهرهای میهنمان  به عنوان  یک پدیده شوم  وضد انسانی، از آغاز حاکمیت آخوندهای خمینی صفت  به کارنامه ننگین رژیم ضدبشر اضافه شد.
گزارشهای رسانه های رژیم حاکی ازخرید وفروش کودکان  در حاکمیت پلید آخوندی است .
  فروش كودكان نتيجه بلافصل بيكاري، فقر و اعتياد و فحشا است كه تمامي آنها آثار 35سال حاكميت ملايان بر مردم ايران هستند. وضعیت فاجعه بار کودکان  که دررژیم  ملایان هر روز ابعادش گسترده تر می شود تنها با ریشه کن شدن تمامیت  این نظام فاسد وقرون وسطایی از ایران برچیده خواهد شد.
در یک خبر تکان‌دهنده، فرحناز رافع از کارگزاران رژیم در هلال احمر اطلاعات تازه‌یی درباره کرایه و فروش کودکان در تهران ارائه داد.
وی روز دهم اسفند ۹۴ به خبرگزاری نیروی تروریستی قدس ـ تسنیم گفت: برخی زنان کارتن‌خواب بچه‌هایشان رابرای گدایی کرایه می‌دهند یا می‌فروشند.
او نرخ کرایه را روزانه ۱۵ هزار تومان و نرخ فروش را دو میلیون تومان اعلام کرده است.
فرحناز رافع افزود: در مناطق اطراف بهشت زهرا، محلهایی وجود دارد که اطفال برای گدایی کرایه داده می‌شوند یا به فروش می‌رسند

۱۳۹۴ بهمن ۱, پنجشنبه

ایران - ”آفتاب خسته تن“

مسعود رجوی  امید وچشم وچراغ خلق قهرمان ایران
مسعود رجوی  امید وچشم وچراغ خلق قهرمان ایران 
در ایام کودکی و در فرهنگ محلی وقتی می‌خواستیم به چیز با عظمت و حقی قسم یاد کنیم می‌گفتیم:
 ”به این آفتاب خسته تن قسم!... .“ روزی از مادر پرسیدم که چرا می‌گوییم آفتاب خسته تن؟!
جواب داد: «چون آفتاب، تمام وقت می‌دود تا بتواند به زمین نور و گرما بدهد. نگاهش کن چطور دارد در پشت ابر می‌دود تا به من و تو و صحرا و دشت نور بدهد».
جواب داد: «چون آفتاب، تمام وقت می‌دود تا بتواند به زمین نور و گرما بدهد. نگاهش کن چطور دارد در پشت ابر می‌دود تا به من و تو و صحرا و دشت نور بدهد».
البته وقتی بزرگ‌تر شدم متوجه شدم که خستگی خورشید بی‌معناست، چون این زمین است که می‌دود و این ابرها هستند که می‌رمند اما بعدها خورشیدی یافتیم که لامجال می‌دود. او از همان روز که گم‌شده‌اش را در حنیف کبیر بازیافت، تا به امروز که 50سال از آن زمان گذشته است بی‌وقفه در آسمان سیاسی و اجتماعی ایران نور افشانی می‌کند؛ خورشیدی‌ که در اسارت هم خورشید بود.

۱۳۹۴ دی ۲۸, دوشنبه

ایران - شهدای سرفراز خلق

مجاهد شهيد شهلا شهدوست قهرمان تيم ملي تنيس روي ميز زنان ايران
مجاهد شهيد شهلا شهدوست قهرمان تيم ملي تنيس روي ميز زنان ايران 
مجاهد شهيد شهلا شهدوست قهرمان تيم ملي تنيس روي ميز زنان ايران
مجاهد شهيد شهلا شهدوست قهرمان تيم ملي تنيس روي ميز زنان ايران 
پس از 30خرداد برای بقای حکومت ننگین رژیم سفیانی خمینی، اعدام در هر ابعاد و ارقام، شکنجه و مثله زندانیان، به هر شکل ممکن، و تمام‌کش کردن نیم‌کشته‌ها و… (‌به قول موسوی تبریزی دادستان جنایتکار خمینی) نه‌تنها جایز بلکه واجب گردید! مزدوران رسمی و غیررسمی ارتجاع، حکام ضدشرع، دادستانهای ضدانقلاب، از خمینی و دیگر سردمداران ارتجاع فتوا گرفتند که حتی یک مجاهد را زنده و سالم و یا آزاد نگذارند! و در همین رابطه شکنجه مستمر دستگیر ‌شدگان  مباح و جایز اعلام گردید. خمینی و آخوندهای جنایتکارش که تا آخرین لحظه از صدور اجازه مبارزه مسلحانه علیه شاه خائن خودداری نمودند؛ علناً و با دست باز و هلهله‌کنان، برای حفظ چند صباحی حاکمیت پوسیده و لرزان خود، به رگبار بستن خلق و اعدام و تیرباران مجاهدین خلق و دیگر مبارزین را جزو عادی‌ترین و ضروری‌ترین کارهای روزمره مزدوران و محاکم ضد‌ شرع خود درآوردند و پیوسته نیز آنان را به این جنایتها تشویق و ترغیب می‌نمودند. بدیهی است که موج اعدام و شکنجه از این پس شتاب بیشتری گرفت و در کلیه شهرهای کشور حکم تیرباران مجاهدین ومبارزین  میهن ساری و جاری گشت.
یکی از این جاودانه فروغها
قهرمان تيم ملي تنيس روي ميز زنان ايران هست.
شهلا شهدوست، 26 ساله ،عضو تيم ملي تنيس روي ميز زنان ايران و دانشجوي رشته حقوق دانشگاه تهران، در سال 1360 تنها به دليل آزادیخواهی و ايمان به آرمانهاي سازمان مجاهدين خلق ايران به دست دژخيمان رژيم ولایت فقیه به جوخه اعدام سپرده شد .
او كه از اعضاي تيم پينگ پنگ اصفهان و باشگاه ايراناي تهران بود، يكي ديگر از ستارگان زن ورزش ايران بشمار میرفت كه به دست رژيم ولایت فقیه پرپر شد.
از این قهرمان سرفراز ايران زمين تنها چند عكس براي ما به يادگار مانده است. قطعا روزي كه شب تيره آخوندها در كشور عزيزمان به پايان برسد، نام شهلاي قهرمان با کهکشان زنان آزاده ایران زمین در زمره جاودانه فروغها خواهد درخشید.

۱۳۹۴ دی ۱۶, چهارشنبه

ایران «بوسه بر الیاف»

بدون شک در سینه تاریخ ایران حک شده و هرگز فراموش نخواهد شد. زنان ومردانی که در مقابل  خمینی  وخامنه ای ضدبشر وروحانی شیاد وقاتل 2000 نفر از مردم ایران سینه سپر کردند وتا به آخر ایستادند وبرطناب داربوسه زدند. آری این  صحنه های پرافتخار وغرور آفرین از یک‌سو یادآور برگ زرّینی از فداکاری و وفاداری به آرمان آزادی و پای‌بندی به اصول و از سوی دیگر افشاگر اوج شقاوت و بی‌رحمی خمینی و دار و دسته جنایتکار حاکمش بوده و خواهد بود.
با ایستادگی  ومقاومت جوانان  مجاهد ومبارزبود که  نقاب از چهره «دیو جماران» که خود را نماینده خدا بر روی زمین وانمود می‌کرد برداشته  شد  واورا ازماه به قعر چاه افکندند.
آری  جوانان میهن ایران برطنابهای دار بوسه زدند
وآوازهایشان گذشت از دیوارهای سیمانی
با دهانی از عطر و میخک سرخ
خواندند آخرین ترانه‌هایشان را
در برگ برگ خاطرات کودکان خیابانی.
خونشان زلال است
و می‌جوشد هم‌چنان سرخ سرخ
در رگهای آسمان
و ما در جستجوی شما
فراموش نخواهیم کرد چهره‌های قاتلان را.
نمی‌دانم چرا من را به پیشانی خودت چسباندی، چرا از من تشکر می‌کنی و بر من بوسه می‌زنی. آخر من فقط الیاف بهم پیچیده هستم. وقتی لنگر کشتی را با آن‌همه عظمت، در دریا نگه می‌دارم، کسی بر من بوسه نمی‌زند. وقتی کوهنورد را تا بالای قله رساندم، او مرا کناری انداخت و از من تشکر نکرد. کودکان که در هنگام بازی با من تاب می‌خورند، هیچ نمی‌دانند که من کیستم. ولی تو به من بوسه زدی، چرا؟ شاید به‌خاطر حلقه‌ای باشد که با خود درست کرده‌ام. سایر انسانها از این حالتم وحشت دارند. ولی تو به من می‌خندی و خدا را شکر می‌کنی. چرا؟! چرا؟!
سوال تو بر حق است. روزی که تصمیم گرفتم درمقابل ظلم بایستم و مقاومت کنم، می‌دانستم که در تقدیر، با تو دیداری خواهم داشت. در این انتخاب و تا این نقطه آمدن است که فرصت تاب خوردن و خندیدن کودکان آینده را با تو می‌بینم.
آ

۱۳۹۴ آذر ۲۸, شنبه

ایران - تشکیل هیأتی برای انتخاب جانشین خامنه ای

تشکیل هیيتی  برای انتخاب  جانشینی خامنه ای ضدبشر
تشکیل هیيتی  برای انتخاب  جانشینی خامنه ای ضدبشر
آیا مرگ خامنه ای در را ه است که چنین شتابان  باندهای مختلف نظام در پی یافتن  ولی فقیه جدیدی هستند تا  بتواند سکان کشتی در هم شکسته رژیم آخوندی را بدست گیرد.؟ خمینی جلاد در زمان خود از اتوریته خاصی برخوردار بود و جناح های مختلف توان عرض اندام نداشتند ولی خامنه ای از این توانایی به هیچوجه برخوردار نیست .از طرفی آخوندهایی که از نظر جناح ها که چنین شرایطی را داشته باشند ، وجود خارجی ندارند. هرچند خامنه ای  هم با دار و درفش سعی کرده است که به هیچکدام از آنها امکان عرض اندام ندهد ولی در مجموع نتوانسته است که کاری از پیش ببرد. سخنرانی های متعدد رفسنجانی و تیغ کشی های فروان وی بر علیه خامنه ای دجال خود  نشان از این  ادعاست. .رفسنجانی و سپس آخوند احمد خاتمی ، خامنه ای را مرده فرض کرده و دنبال جانشینی خامنه ای  می گردند. حال بایستی منظر ماند که آیا مرگ خامنه ای قبل از سقوط نظام در راه است و یا جنگ گرگها در همین ایام به اوج خود می رسد.
پس از رفسنجانی، احمد خاتمی نیز از تشکیل کمیته‌یی برای تحقیق درباره افراد واجد شرایط ولی‌فقیه شدن خبر داد و گفت: ”این اسامی فقط به خامنه‌ای داده می‌شود“.
احمد خاتمی پنجشنبه 26آذر 94 به رسانه‌های حکومتی گفت: گروهی از کمیسیون اصل ۱۰۹ و ۱۱۱ انتخاب شدند نه این‌که آنها رهبر تعیین کنند، بلکه کسانی که در مظان رهبری هستند راجع به آنها تحقیق و بررسی شود که این کمیته با رعایت مسأله رازداری این کار را انجام داده است و این اسامی اگر رهبری معظم بخواهند فقط برای ایشان عرضه می‌شود نه دیگران.
پیش از احمد خاتمی، رفسنجانی نیز گفته بود که گروهی برای انتخاب رهبری در صورت پیشآمد حادثه‌ای تعیین شده است.
رفسنجانی بطور علنی گفته است که مجلس خبرگان مساله جانشینی را در دست بررسی دارد: "هر وقتی که بنا شد رهبری عوض شود یا نباشد و کس دیگری بیاید، دوباره باید کار عمده ای انجام دهند. البته دارند آماده می شوند و مطالعه می کنند و گروهی را گذاشتند که دارند افراد را بررسی می کنند تا آن هایی را که صلاحیت دارند اگر بعدا حوادثی پیش آمد بتوانند برای رای گیری مطرح کنند.
انتخابات پیش رو مجلس خبرگان، مساله رهبر بعدی ایران را در کانون تحولات قرار می دهد و نتیجه اش می تواند تصویر روشن تری درباره آینده حمایت ایران از جنگ در سوریه و مداخلات منطقه ای طی دهه های آینده به دست بدهد. مجلس خبرگان، متشکل از ۸۸ نفر، احتمالا طی ده سال آینده مسول انتخاب رهبر جدید و نظارت بر کار او خواهد بود.

۱۳۹۴ آذر ۲۵, چهارشنبه

ایران - از هنرپیشگی و شاعری تا کارتن‌خوابی

کبرا سعیدی (شهرزاد) شاعر، هنرپیشه، عضو کانون نویسندگان، داستان‌نویس و از نخستین فیلم‌سازان زن ایران
کبرا سعیدی (شهرزاد) شاعر، هنرپیشه، عضو کانون نویسندگان، داستان‌نویس و از نخستین فیلم‌سازان زن ایران 

رژیم زن‌ستیزخامنه ای وروحانی پایه‌های حاکمیتشان بر سرکوب و تبعیض علیه زنان بنا شده و زن ایرانی  در اوج مظلومیت ۳۷سال است همه عرصه‌های زندگیش تحت نام خدا و اسلام، هدف خشونت و تبعیض وفقرو.....قرارمی‌گیرد.
سرچشمه خشونت  وتبعیض وفقر وبیکاری وکارتن خوابی واعتیاد و.... علیه زنان در این دوران  خامنه ای وروحانی ونظام پلید وستمگر آنهاست وتنها راه  این است  زنان باید با تمام قواعلیه این دجالان دین فروش قیام کنند.

اما او اكنون جايي جز خرابه ها و كارتن ها براي گذران شب هاي طولاني، ندارد. در مورد شرايط خود مي گويد، وقتی در پارک می‌خوابی، بعد از چند وقت وحشتت از خوابیدن در کنار بی‌خانمان‌ها و موش و گربه و سوسک، به سختي ها عادت مي كني. در شب‌های گرم تابستان، می‌توانی به آسمان خیره شوی و برای هزارمین بار دنبال ستاره بختت بگردی و بازهم پیدایش نکنی. صبح ها که بیدار می‌شوی و می‌خواهی به دستشویی بروی، دردسرهایت تازه شروع می‌شود. همین کار عادی روزانه‌ی همه آدم‌های دنیا، به مشکلی بزرگ تبدیل می‌شود.کجا بروم؟ چه کار بکنم؟ ساک‌هایم را کجا بگذارم؟ گاه، گويي آدمی بیگانه هستی که از جهانی دیگر به آنجا پرت شده‌ای، بی‌هیچ نقطه‌ی اشتراکی.
کبرا سعیدی (شهرزاد) شاعر، هنرپیشه، عضو کانون نویسندگان، داستان‌نویس و از نخستین فیلم‌سازان زن ایران است كه در هجدهم آذرماه ۱۳۲۵ در میدان راه‌آهن تهران به دنیا آمد. شهرزاد در سال ۱۳۵۶ فیلم بلندش به نام «مریم و مانی» را ساخت که پوری بنایی در آن نقش بازی كرد. بعد از انقلاب و آمدن خميني، همه‌ی دارایی و کتاب‌ها و فیلم‌های شهرزاد از دست رفت. او در تظاهرات زنان درروز ۱۷ اسفند سال ۱۳۵۷حضور يافت و از آن تظاهرات فیلم‌برداری كرد. گفته می‌شود که او در این تظاهرات بازداشت شد. پس از آن نيز زندگي سختي را تجربه كرد و اكنون، در تاريك ترين روزهاي عمرش به سر مي برد.

۱۳۹۴ آذر ۲۳, دوشنبه

ایران - شکری هرگز نمی‌میرد

انقلابی نامدار، شهید، شکرالله پاک‌نژاد
انقلابی نامدار، شهید، شکرالله پاک‌نژاد
قبل  از اینکه ببینیم  چه درس فراموشی ناپدیری به برادرش عزیز پاک نژاد داده است،خوب است شمه ای کوتاه از زندگی ومبارزات این مبارز وانقلابی میهنمان  را بدانیم.
انقلابی نامدار، شهید، شکرالله پاک‌نژاد که توسط دوستانش با نام ”شکری“ خوانده می‌شد، از فرزندان رشید مردم خوزستان بود که در شهر دزفول متولد شد و دوران نوجوانی خود را در میان مردم این شهر گذراند. مشاهده نابرابریهای اجتماعی و فقر و فلاکت مردم از اولین سالهای نوجوانی، شکری را تحت تأثیر قرار داد و قلبش را لبریز از عشق به محرومان کرد و همین عشق بود که او را به مبارزه علیه نظام ستمگر سلطنتی کشاند.
مبارز برجسته، شکرالله پاکنژاد، با اعتقاد به مبارزه مسلحانه، دست به ایجاد تشکل و هسته‌یی برای آغاز مبارزه قهرآمیز با رژیم شاه زد.
در واقع، این هسته که به گروه فلسطین معروف شد اولین تلاش برای سازماندهی مقاومت مسلحانه علیه رژیم شاه بود. اما در سال 1348 شکری به‌هنگام خروج از ایران به‌منظور پیوستن به جنبش فلسطین توسط ساواک شاه دستگیر شد و تحت شکنجه‌های وحشیانه قرار گرفت.
پاک‌نژاد در زندان به‌خاطر دفاعیاتش، ابتدا به اعدام محکوم کردند. اما رژیم شاه، تحت فشارهای بین‌المللی مجبور شد حکم اعدام او را به حبس ابد تبدیل کند. به این ترتیب دوران اسارت 9ساله شکری در زندان آغاز شد.
از سال50 به بعد، انقلابیون مجاهد و سایر مبارزین جنبش مسلحانه، فضای به‌کلی جدیدی از مقاومت و مبارزه را با خود به زندانها آوردند و در همین دوران بود که شکری در سیمای مجاهدین و بخصوص در سیمای مسعود رجوی، آینده تابناک انقلاب ایران را دید و با شم خارق‌العاده خود این حقیقت را به درستی تشخیص داد و سخت به آن دل بست. آنچه که پاک‌نژاد را در صحنه مبارزات سیاسی میهن‌مان برجسته و متمایز می‌کند، درک و بینش ژرف او از مسائل مبارزاتی و سیاسی و موضع‌گیریهای قاطع و اصولی او در این زمینه‌ها بود که در صدر آنها بایستی از موضع‌گیری عمیقاً انقلابی و تحسین‌انگیز او در جریان ضربه اپورتونیستهای چپ‌نما بر پیکر مجاهدین یاد نمود. چرا که پاک‌نژاد قاطعانه آن ”خیانت“ را محکوم نمود و در زندان اوین با تحمل انواع تهمتها از جانب اپورتونیستها و دیگر جریانهای فرصت‌طلب، به حمایت قاطع و آشکار از مجاهدین قد برافراشت.
پس از پیروزی قیام ضدسلطنتی نیز، شهید پاک‌نژاد که از مؤسسین جبهه دموکراتیک ملی ایران بود، مواضع انقلابی خود را در زمینه حمایت از مجاهدین و همچنین افشای خطوط خیانت‌بار اپورتونیستی راست و چپ‌نما دنبال می‌نمود. در همین رابطه او به نقش تعیین‌کننده برادر مجاهد مسعود رجوی در صحنه مبارزات سیاسی کشور علیه ارتجاع خمینی تأکید بسیار می‌ورزید.
در سی خرداد سال 60 ، خمینی، دستور آتش گشودن به تظاهرات مسالمت‌آمیز 500هزارنفره مردم تهران را که به‌دعوت مجاهدین و برای آخرین اتمام‌ حجت به رژیم خمینی برگزار شد، صادرکرد و آخرین قطرات آزادی را همراه با آخرین ذرات مشروعیت سیاسی‌اش نابود کرد و مقاومت مسلحانه مجاهدین آغاز گردید. پس از آن، پاک‌نژاد درارتباط با مجاهدین، به تلاشهای خود در جهت پیشبرد امور مربوط به شکل‌گیری شورای ملی مقاومت ادامه می‌داد.
سرانجام در یکی از روزهای مردادماه سال 60، در جریان تماسهای سازمان با انقلابی بزرگ، شکرالله پاکنژاد، جهت پیشبرد امور ”شورای ملی مقاومت“ ، وی پس از خاتمه ملاقات با یکی از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق، در یکی از پایگاههای حفاظت‌ شده سازمانی، در طول مسیر بازگشت، مورد شناسایی گشتیهای مزدور خمینی قرار گرفت به همراه مجاهد شهید احمد اکملی، دستگیر گردید.
پس از اسارت شکری، اقدامات گسترده‌یی از جانب شورای ملی مقاومت در سطح بین‌المللی برای نجات جان او صورت گرفت، اما سرانجام روز 28 آذر 1360 پیرکفتار خون‌آشام جماران، حکم اعدام پاک‌نژاد را صادر نمود و او را به شهادت رساند.
مجاهد خلق احمد اکملی نیز پیش از او به‌دست جلادان خمینی تیرباران گردیده بود.
او در آن روز درسی فراموش ناشدنی به من داد.
اگردرست خاطرم مانده باشد، در اوایل بهمن ماه1357، یک شب به ما خبردادند که فردا صبح تظاهراتی آرام علیه حکومت نظامی و برای دفاع از آزادیهای دموکراتیک در جلوِ تئاتر شهر تهران برگزار میشود.
 صبح لباس پوشیدیم و پیاده عازم محل شدیم. در بین راه دوستان دیگری به ما ملحق می شدند. در بین این آشنایان، دختر جوانی که در یکی از شرکتهای تجاری بزرگ کار میکرد، با لباس و آرایش خاص آن زمان توجه مرا به خود جلب کرد. به شکری گفتم این خانم با این لباس و ناخنهای لاک زده چطور میخواهد در تظاهرات شرکت کند. اگر سربازان حمله کردند، با این کفشهای پاشنه بلند، چطور می تواند فرار کند؟ بهتر است به او بگویی برگردد، یا نیاید، یا لباسش را عوض کند و بعد بیاید.
 شکری با تعجّب بمن نگاه کرد و گفت: تو "پوشش اختیاری" او را زیر سؤال می بری یا واقعا نگران سرنوشت او هستی؟
 با تعجّب به فکر فرورفتم و از اینکه شکری یک استدلال ظاهراً "منطقی" ولی "دو آتشۀ" مرا زیر سؤال برده کمی دلخور شدم.
 طبق معمولِ همیشگی در حالی که لبخندی مهربانانه بر لب داشت، آهسته به من گفت: فکر کنم ذهن تو درگیر سؤال اوّلی است! تو جوانی و تازه از زندان بیرون آمدی. حتماً دوست داری این دختر با کفش کتانی و اُوِرکت چینی و موهای دم اسبی در این تظاهرات، که تازه مسالمت آمیز هم هست، شرکت کند و «شعارهای سرخ» سردهد. من به تو پیشنهاد می کنم سعی کنی مردم را همانطور که هستند ببینی و قبول کنی. البته اگر دنبال انقلاب مردم باشی.
 از این حرف بیشتر دلخور شدم.
 با خنده شروع کرد و گوشه یی از رویدادهای انقلاب کوبا و به خصوص عملیات "خلیج خوکها" را برایم تعریف کرد که وقتی انقلاب کوبا توسط مزدوران و ضد انقلابیون مسلّح کوبایی از طریق "خلیج خوکها" مورد تعرّض قرارگرفت، زنان و مردان انقلابی با هر لباسی که بر تن داشتند و به خصوص زنانی که شبها در بارها و رستورانها کار میکردند، با همان لباس کار و به قول تو، "ناخنهای لاک زده و آرایش غلیظ و کفشهای پاشنه بلند"، دوش به دوش انقلابیون، تفنگ به دست گرفتند، کشته دادند و بدون نگرانی از به هم خوردن آرایش و شکسته شدن ناخنهایشان، مزدوران را به عقب راندند.
و ساعتی بعد، که باندهای سازمانیافته مرتجعِ اعزامی از مراکز خاص مذهبی، در میان جمعیت انبوه تظاهرکننده، برای پایین کشیدن عکس "صمد بهرنگی"، نمایش پر فضیحتی به راه انداخته و برای توجیه کارشان به "امریه ها»ی صادره از قم، استناد میکردند، تهاجم خشمگینانه و فریادها و شعارهای همان دختر جوان در اعتراض به ظهور فاشیسم مذهبی و سیاهی که ایران را به اینجا رساند، مرا به تحسین واداشت»
(خاطره یی از «عزیز» دربارۀ برادرش، جاودانه یاد، شکرالله پاک نژاد).

۱۳۹۴ آذر ۱۷, سه‌شنبه

ایران - سخنرانی دکتر محمد ملکی در مراسم خاکسپاری مادر مجاهد (مادر داعی)‌ در تهران

سخنرانی دکتر محمد ملکی در مراسم خاکسپاری مادر مجاهد (مادر داعی)‌ در تهران
سخنرانی دکتر محمد ملکی در مراسم خاکسپاری مادر مجاهد (مادر داعی)‌ در تهران
مراسم تشییع و تدفین مادر مجاهد، مهری جنت پور(مادر داعی) دربهشت زهرا در تهران برگزارشد. در این مراسم دکتر محمد ملکی اولین رئیس دانشگاه تهران بعداز انقلاب، بر مزار مادر سخنانی ایراد کرد و یاد این مادر بزرگوار را گرامی داشت.
دکتر محمد ملکی گفت:‌ «در وصف این زنی که، انسانی که در طول زندگیش واقعا زینبی زیست چی بگویم. واقعا زینبی زیست و فرزندانی تربیت کرده تحویل جامعه داده نه تنها فرزندان خودش بلکه خیلی از بچه هایی که آنطرف مرز هستند زیر موشک هستند. زیر هزاران گرفتاری هستند و مشکلات. ولی مثل کوه ایستاده اند اینها فرزندان این مادر هستند. چه سعادتی خیلی ها میان به این دنیا زندگی می کنند و لذت می برند و میروند اما لذتی که اینگونه مادران می برند نوع دیگری است.
مادر...
من چی بگم از محبت های تو از حرفهای تو وقتی که میتونستی حرف بزنی از شناخت تو، استعداد تو، از مغز تو که تا آخرین لحظه کار می کرد و فعال بود.
گران نباشید. جامعه ما با تمام مشکلات و فسادش و حاکمیتی که به فسادپروری کاری ندارد اما مرتب زینب و حسین تولید می کند.
مرتب زینب ها و حسین ها به وجود می آیند. ۵۰ سال شاه و شیخ سعی کردند که این شجره را بخشکانند ولی مگر میشود؟
یاد جمله ای افتادم از منتظری که در نامه ای که به خمینی نوشته بود نوشته بود مطمئن باشید که با کشتن؛ فکر از بین نمیرود.
این همه کشتید این هم زدید این همه بریدید.
تیر زدی، تبر زدی، تبر زدی، تبر زدی، بر تن بی سپر زدی، دیگه وقتی دیدی اینها کافی نیست با موشک ۸۰ موشک فکر کردی همه چیز را از بین می بری اما مطمئن باش، مطمئن باش تا یکی دو ماه دیگر لیبرتی از اولش هم زیباتر و بهتر و قشنگ ترخواهد شد.
تا هستند کسانی که دلشان به حال این ملت می سوزد و تا هستند کسانی که فریاد می زنند زگهواره تا گور دانش بجوی و دانش را بر می دارند و میگویند ز گهواره تا گور آزادی بجوی
آن دانشی که در کنارش آزادی نباشد دانش نیست

۱۳۹۴ آذر ۱۴, شنبه

ایران - دانشگاهها - شانزده آذر، روز دانشجو گرامی باد

شانزدهم آذر روز دانشجو
شانزدهم آذر روز دانشجو 
روز دانشجو، در ایران به ۱۶  آذرماه اطلاق می‌شود. این روز، به یاد سه دانشجو که هنگام اعتراض به دیدار رسمی ریچارد نیکسون معاون رئیس جمهور وقت ایالات متحده آمریکا و همچنین از سرگیری روابط ایران با بریتانیا، در تاریخ ۱۶ آذر ۱۳۳۲ (حدود چهار ماه پس از کودتای ۲۸ مرداد همان سال) در دانشگاه تهران کشته شدند، گرامی داشته می‌شود.
16 آذر روز همصدايي ماست
دانشگاه پادگان نيست
بايد سد سركوب رو در هم شكست
و تور اختناق رو پاره كرد
هفتة خيزش و اعتراض در هرزمان، هرمكان
با شعار: مرگ بر اصل ولايت فقيه - زنده باد ارتش آزادي
روز دانشجو، روزاتحاد ،مبارزه، پيروزي
روز دانشجو، روزي كه خون سه ستارة تابناك جنبش ‏دانشجويي ايران، « ‏بزرگ نيا»، «‏شريعت رضوي» و «‏قندچي» ، ‏دانشكدة فني دانشگاه تهران را در 16آذر سال 1332گلگون كرد، فرا ميرسد.
از طنين شعارهاي« اتحاد! مبارزه! پيروزي! » كه از فرداي آن روز در هرسالگرد16آذر، در دانشگاه هاي ايران طنين افكن بود؛ تا رويارويي انقلاب و ارتجاع از فرداي سلطة خميني و كودتاي ضدفرهنگي او در بهار به خون نشستة انقلاب، درسال1359؛ تا 16آذرسال 1388 كه دانشجويان انقلابي تصاوير خميني و خامنه اي را در ورودي دانشگاه به آتش كشيدند و تا همين امروز كه دانشجويان به پاخاسته، به «ستاره دار شدن» افتخار ميكنند و فرياد ميزنند:
«دانشجو ميميرد ذلت نمي پذيرد»؛ اين خون شهيدان جنبش دانشجويي است كه مي جوشد و مسير پيكار آزادي را روشن ميكند....

۱۳۹۴ آذر ۹, دوشنبه

ایران - فراخوان مجاهدین خلق ایران به دانشجویان مجاهد و مبارز برای گرامیداشت ۱۶ آذر روز دانشجو

ستاد اجتماعی سازمان مجاهدین خلق ایران در داخل کشور به مناسبت ۱۶ آذر روز دانشجو؛ به دانشجویان مجاهد و مبارز ایران فراخوان داد در گرامیداشت روز دانشجو  جنبش دانشجویی ایران «با هر گونه آلودگی به باندهای این حاکمیت غرقه در فساد و جنایت، مرزبندی کند و با پرچم اشرف‌نشان مقاومت انقلابی، حرکتهای اعتراضی مردم به جان آمده را بر ضد ام‌الفساد ولایت‌فقیه سمت و سو بدهد.»
روز دانشجو، روز «اتحاد، مبارزه، پیروزی»
روز دانشجو، روزی که خون سه ستاره تابناک جنبش دانشجویی ایران، «بزرگ نیا»، «شریعت رضوی» و «قندچی»، دانشکده فنی دانشگاه تهران را در ۱۶آذر سال ۱۳۳۲گلگون کرد فرا می‌رسد.

از طنین شعارهای «اتحاد! مبارزه! پیروزی!» که از فردای آن روز در هر سالگرد۱۶آذر، در دانشگاههای ایران طنین‌افکن بود؛ تا رویارویی انقلاب و ارتجاع از فردای سلطه خمینی و کودتای ضدفرهنگی او در بهار به خون نشسته انقلاب در سال ۱۳۵۹؛ تا ۱۶آذر سال ۱۳۸۸ که دانشجویان انقلابی تصاویر خمینی و خامنه‌ای را در ورودی دانشگاه به آتش کشیدند؛ و تا همین امروز که دانشجویان به پاخاسته، به «ستاره‌دار شدن افتخار می‌کنند» و فریاد می‌زنند: «دانشجو می‌میرد ذلت نمی‌پذیرد» ؛ این خون شهیدان جنبش دانشجویی است که می‌جوشد و مسیر پیکار آزادی را روشن می‌کند.

۱۳۹۴ آذر ۳, سه‌شنبه

آزادي را با بانگي بلند و پر طنين بايد فرياد كرد.

آزادی  ،خجسته آزاری
آزادی  ، خجسته آزاری
آزادي  گوهري گرانبها ست. خواستي حقيقي و واقعيتي كه خواست مردم ميهن ما و همه ملل استبداد زده دنياست. خواست و واقعيتي كه  در تضاد  واقعي  و نه صوري و تصنعي  با ديكتاتوري و استبداد و اختناق است.   آن را نمي توان يواشكي و در پستوهاي پنهان و بدون پرداخت بهاء بدست آورد.  بلكه  مي توان با چنين ترفندي خام خيالانه يا خوش خيالانه  و بسيار ابلهانه، تلاش كرد كه  خواست آزاديخواهي  مردم  را  كه ضرورتي غير قابل انكار و مهار ناشدني است از محتوا  تهي و به كجراهه و به انحراف برد و به ابتذال كشاند تا بتوان آن را ولو براي مدتي مهار كرد .
آزاديخواهي حركتي است كه در جامعه استبداد زده  در زير پوست شب وجود دارد و خود را به اشكال مختلف نشان ميدهد و بيان مي كند.  به همين خاطر جريانهاي ضد آزادي به مقابله و سركوب آن روي مي آورند. زيرا اين حركت وجود دارد و  بنابه سنت و قوانين حاكم بر پديده ها  اين حركت به تدريج  تغيير مي يابد و بالغ مي شود  و در نقطه رشد و بلوغ خود پوسته و مانعي كه استبداد است و سد راهش شده را مي شكند و  شرايط را دگرگون مي كند. 
همه اشكال اعتراضي و آزاديخواهانه خوب و مثبت و مفيد است. اما همواره يك شكل اصلي و  واقعي وجود دارد كه ساير اشكال از آن تاثير مي پذيرند.
اصلي ترين شكل مبارزه در ميهن استبداد زده ما كه رژيمي قرون وسطايي  و تاريك انديش بر آن حاكم است، مبارزه براي تغيير و سرنگوني اين رژيم است. اين اصلي ترين و واقعي ترين شكل ممكن در مبارزه براي آزادي است كه در مقاومتي سازمانيافته تجلي يافته است. .
براي آزادي بايد حركت كرد و جنبش داشت و حركت اصل اول در قانون تغيير و  تحول و تكامل پديده هاست.   يك جامعه زنده و در حال  حركت  كه در آن تغييرات تدريجي صورت مي گيرد و تاثير ميگذارد و تاثير مي پذيرد، به تضاد و مانع بر ميخورد و در نقطه بلوغ خود پوسته شكني و جهش مي كند و تحول و تكامل مي يابد. جامعه اي است پويا و رو به جلو ، به سمت رهايي نه اسارت  و قهقرا، دليل اصلي اختناق و سركوب مطلق و زندان و شكنجه و اعدام مقابله با همين حركت و پويايي است كه وجود دارد وبارها  در قيامها و اعتراضات اجتماعي و كارگري و دانشجويي خود را نشان داده است. بارزترين نمونه آن قيام 88 بود كه ترك خوردن پوست شب همانا و فوران آزاديخواهي همان  پس چگونه مي توان براي دست يابي به آزادي آن را به پستويي برد و قايم كرد؟!
نه، نمي توان و نبايد چنين كاري كرد. اين لوث كردن آزادي و به سخره گرفتن آزادي  كه مقدس ترين چيز براي هر انساني است مي باشد.  به سخره گرفتن مطالبات برحق و آزاديخواهانه و عدالت جويانه مردم بويژه زناني كه در يك رژيم زن ستيز و بنيادگرا تحت ستم و سركوب مضاعف در همه زمينه ها خصوصا در زمينه پوشش اجباري هستند مي باشد.  طبيعي است زنان ميهن ما به اين اجبار تن ندهند و به آن اعتراض بكنند و اين اعتراض را مي توان ديد اما خواست مردم ميهن ما و زنان ميهن ما ،نه گفتن به اين رژيم شکنجه  وجنایت  وترور است و مخالفت با سركوب و اختناق و دفاع از آزادي است. به اين دليل  آزادي را بايد با بانگ بلند و پر طنين در همه جا فرياد كرد. 
در هر شهر و هر روستا. در هر مدرسه و دانشگاه. در هر كوچه و خيابان. در هر كارخانه و كارگاه .  در اعتصاب و اعتراض و خيزش و قيام  عليه استبداد است كه آزادي طنين انداز مي شود و  با فرو ريختن ديوارهاي قطور اختناق است كه محقق مي گردد.
آزادي هزينه دارد كم يا زيادش را شرايطي كه حركت آزاديخواهانه در آن وجود دارد تعيين مي كند. اگر زمين استبداد سخت و لم يزرع باشد، هزينه آزادي هم كار وتلاش و مبارزه اي سنگين و طاقت فرسا خواهد بود و  براي تحقق آن بايد جنگيد و  جان داد. اي كاش نرخ و قيمت آزادي ارزان بود، اي كاش! امّا وقتي مي گوئيم «آزادي  گوهري گرانبهاست» پس نرخ و قيمت و بدست آوردنش هم بسيار بالاست.   آزادي بدون برخورداري از رهبري تحققش دشوار و چه بسا محال است.  اين رهبري البته گاه بدليل سركوب  و خفقان و ديكتاتوري و خيانت  مي تواند راهزني چون خميني باشد و يا كسي چون مصدق و گاندي و ... هر چه يك جنبش آزاديخواهانه اصيل  و مردمي و با گذشته و سابقه اي روشن باشد ، هر چه مبارزه آزاديخواهانه عميق و داراي هدف و برنامه و محتواي انقلابي و مردمي   باشد، رهبري آن قابل اتكا و اعتماد خواهد بود و در سر فصلهاي تاريخي  با سياست و استراتژي و تاكتيك درست  محك مي خورد و درجه اعتماد و شايستگي و اصالت خود را بالا مي برد.  براي اينكه يك جنبش آزاديخواهانه در يك سرزمين به سرمنزل مقصود برسد، رهبري جنبش است كه نقش اصلي را در حفظ ، هدايت و سلامت و تضمين سلامتي آن و محقق كردن  اهداف آزاديخواهانه اي  كه دارد بازي مي كند. پس  دست يابي به چنين گوهري كه سهل و  آسان نيست و خواب و خيال و رويا هم نيست و واقعي است ، جديت و تعهد  ومسئوليت پذيري  مي خواهد ،نمي توان آن  را در خفا و در پستويي برگزار كرد، يا دنبال هر بي سروپايي كه به دروغ مدعي آزاديخواهي است افتاد و خود و جريان آزاديخواهي را مسخره و مضحكه كرد!
آن هم در شرايطي كه زندانيان اسير و در چنگال جلادان به دژخيمان بيا بيا مي گويند و با قامتي استوار و  خلل ناپذير پاي چوبه دار مي روند و فرياد پر طنين آزادي يك خلق را در سراسر جهان طنین انراز میکنند.

ایران - اوین - خاطرات زندان – قسمت ششم ـــ رضا شميراني روزهاي آغاز قتل عام

شهدای قتل عام سال67
شهدای قتل عام سال67

مسعود رجوی: «اصلا بحث این نیست که خمینی چند نفر را اعدام کرده، بحث این است که باید دید چه کسانی را باقی گذاشته است؟ مگر جنایتکاری خمینی حد و مرز می‌شناسد!؟ نه، اصلاً این طور نیست. با ددمنشی کامل، با رذالت و هرزگی غیرقابل تصور، بی‌محابا خون می‌ریزد. هیچ قاعده و قانون، هیچ نظم و نظام و هیچ حساب و کتابی را هم نمی‌فهمد. اگر کسی این را باور نکند اصلاً خمینی و رژیم خمینی و مزدوران و دژخیمان خمینی را نشناخته است».(23آذر67)
مرداد ماه سال67 در تاریخ زندان و زندانی در رژیم خمینی از یاد نارفتنی است. از نخستین روزهای این ماه خمینی به یکی از فجیع‌ترین جنایات ضد‌بشری خود یعنی قتل‌عام زندانیان سیاسی دست زد. زمینه‌های این کشتار بی‌رحمانه که یک توطئه سیاه برای یک نسل‌کشی آشکار بود و به دستور خمینی انجام گرفت، از سالها قبل فراهم شده بود. از روزهای نخستین مرداد ماه یک قتل‌عام سراسری از زندانیان سیاسی به راه افتاد و تا چند ماه بعد ادامه یافت. هدف اصلی این کشتار از بین بردن زندانیان مجاهدی بود که طی سالیان با مقاومت قهرمانانه خود و تحمل سرفرازانه تمامی سختیها و شکنجه‌های قرون‌وسطایی دژخیمان برگی زرین از مقاومت و فدا در تاریخ انقلاب نوین میهنمان را رقم زده بودند. در این ایام سیاه هیأتهای مرگ خمینی مرکب از سرسپرده‌ترین عناصر وزارت اطلاعات، دادستانی رژیم و مسئولان زندانها با تمهیدات و تدابیر شدید امنیتی، اجرای طرحی را که از سالها پیش در نظر داشتند و از چند ماه قبل از مرداد67 تدارکش را دیده و مقدماتش را آماده کرده بودند، به‌طور متمرکز آغاز کردند. آنان در به‌اصطلاح محاکمه‌یی که چند دقیقه بیشتر به درازا نمی‌کشید حکم بدار آویختن مجاهدین اسیر را صادر می‌کردند.
۵ مرداد ۶۷ ساعت سه بعد از ظهر یکی از پاسداران آمد و امیر را از سلول ما و محمدرضا سرادار را از سلول دو بعد از ما صدا کرد و گفت: لباس بپوشید و بیایید بیرون.
ما از قدیمیهای زندان بودیم با تجربه های زیاد، اما حس عجیبی داشتیم.  احساس میکردیم اوضاع خوب نیست و خبرهایی شده که ما از آن بی اطلاع هستیم.
در این چند روز که به انفرادی آمده بودیم، روزنامه قطع شده بود. آخرین خبری که داشتیم همان پذیرش آتش بس بود. 
 من و مسعود ابویی تمام مدت را با هم و با بچه های سلول بغلی حرف میزدیم و در پی آن بودیم تا خبری به دست بیاوریم.  سؤالمان بودامر و محمدرضا را به کجا بردندو چرا بردند؟دست آخر به این نتیجه میرسیدیم که باید صبر کرد تا آنها برگردند.  البته فکر میکنم محمدرضا سرادار دو ساعت بعد  به سلول برگشت.
    ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که امیر به همراه پاسدار جواد به سلول برگشت.  پاسدار دم درب سلول ایستاده بود تا امیر وسایلش را جمع کند. امیر کاملاً بر افروخته بود. حالتش کاملاً عوض شده بود  و در لابلای جمع کردن وسایل سعی می کرد به من و مسعود حالی کند که او را به دادگاه برده اند و الآن هم دارند او را برای اعدام می برند.  خوب، درک این خبر برای ما مفهوم نبود...
 گیج شده بودیم و از او پی در پی  می پرسیدیم می خواهند تو را کابل بزنند؟ او می گفت نه، می خواهند دار بزنند. و ما باز هم سؤال خودمان را تکرار می کردیم و او هم می گفت: 7،8 نفر رفتیم به دادگاه و همه به اعدام محکوم شدیم. و الآن هم داریم برای اعدام می رویم.
    تمایلی نداشت که برخی از وسایل، از جمله، مواد غذایی و پتویش را ببرد. پاسدار جواد، که میان درب سلول در انتظار ایستاده بود، با خنده یی شیطانی که بر لب داشت به امیر گفت: وسایل را با خودت بیار. چون امشب هستی و به آنها نیاز داری.
   امیر در خبردهی آدم فوق العاده دقیق و وسواسی بود. برای من که از نزدیک او را می شناختم نمی توانستم به خبرهایی که او داده بود، شک کنم. اما از طرف دیگر خبرهایی که داده بود چیزی نبود که به سادگی قابل  باور باشند. با جمع آوری وسایلش  پاسدار جواد او را با خودش از نزد ما برد و این آخرین دیداری بود که با او داشتم.
با رفتن امیر، من و مسعود ابویی با یک دنیا سؤال  تنها ماندیم. از شدت بهت و مات زدگی حتی  نمی توانستیم با یکدیگر صحبت کنیم. انگاری خودم را برای اعدام می بردند. خبر آن قدر جدّی و بزرگ بود که باور آن سخت به نظر می رسید. درنگ نکرده و بلا فاصله با مورس خبر را به سلول بغلی، که مجید، برادر امیر هم آنجا بود، منتقل کردیم.
    آن شب نتوانستیم حتی برای لحظه یی استراحت کنیم و تا خودِ صبح توی سلول قدم می زدیم و روی این موضوع، من و مسعود با هم صحبت می کردیم. تمام تحوّلات چند روز گذشته را مرتّب مرور می کردیم. پرسشنامه یی که داده بودند، جابجایی به سلول انفرادی، لحن و برخورد مجتبی حلوایی و سایر موارد، اما باز آنچه که امیر گفته بود قابل درک نبود. حتماً باید اتفاق بسیار مهمی در خارج از زندان اتفاق افتاده باشد که رژیم اینچنین سراسیمه به کشتار بچه های زندانی دست زده است. اما چه اتفاقی می توانست آن قدر مهم و کیفی باشد. سؤالی که به جواب آن  چند روز بعد پی بردیم.   با اعدام امیر، برادر او  مجید عبدالّلهی را نیز، آن چنان که محمد خدابنده او را دیده بود چند روز بعد، چندین بار  به دادگاه می برند. در اتاق مرگ آخوند نیّری به او می گوید برادرت را اعدام کردیم اما نمی خواهیم نسل پدرت را منقطع کنیم با ما همکاری کن تا تو را اعدام نکنیم.
مجید که از اعدام برادرش مطلع شده بود با  انگیزه یی صد برابر به خواستۀ نیّری تن نمی دهد و می گوید من هم همان راه را می روم که برادرم رفت. مرا هم اعدام کنید. چندين بار در فواصل گوناگون او را به دادگاه بردند و خواستند با محکوم کردن سازمان را او را زنده نگه دارند و او همچنان بر مواضع خود قرص و محکم ایستادگی می کند و زیر بار حرفهای نیّری نمی رود و در نهایت، جانانه، به عهد خود وفاکرد و  به راه برادرش امیر ملحق گردید و جاودانه شد.

۱۳۹۴ مهر ۳۰, پنجشنبه

در رثای عباس سپهسالار عاشورا - مسعود رجوی ـ مراسم تاسوعا

مسعود رجوی
مسعود رجوی
«پرچمدار و سپهسالار عاشورا،ابوالفضل العباس، قمر بنی‌هاشم آن که وقتی که برای آوردن آب به‌منظور رفع تشنگی بچه‌ها و حرم امام حسین به کناره فرات رفت و خودش را هم عطشی سوزان در برگـرفته بود، آب سرد و گوارا غلت‌زنان می‌رفت و موج روی موج او را به خود می‌خواند. دستش رفت تا کفی برای نوشیدن بردارد، ولی ناگهان موجی تند، از آن‌گونه که تابه‌حال زورق وجود خودش را در توفان حادثه‌ها پیش برده بود، در ضمیرش جوشید و خروشید و به یاد یاران تشنه‌کام و جان‌خسته‌اش افتاد و به خودش نهیب زد که‌ای نفس! بعد از حسین زنده نباشی که او و یارانش آشامنده مرگ باشند و تو آب سرد می‌طلبی؟ نه، این با آیین من نمی‌سازد!
به او که در تاریخ ما سیمای یک سوگند به‌خودش گرفت، سوگند وفا، پاکبازی و جوانمردی می‌گویند قمر بنی‌هاشم.
گو شمع میارید که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است.
و تمام این ارزشها درست رو در رو و بر ضد آل‌زیاد، آل‌مروان و شمر و یزید و معاویه‌های دوران ما، یعنی که خمینی و آخوندهای خمینی‌صفت و رژیمش که مظاهر پستی، فرومایگی، دنائت، از پشت خنجر زدن و هر چه رذیلت است، هستند. آنهایی هم که آن روز در برابر حضرت عباس و علیه او و بر ضداو تیر می‌انداختند، چنین بودند. در منتهای سفلگی و حقارت. اما درست در چنین مقاطعی و در چنین سرفصلهایی است که مردان و زنان خدا، خود را عرضه می‌کنند».

۱۳۹۴ مهر ۸, چهارشنبه

ایران - استبداد مذهبی در محاصره بحرانها و ایران در موقعیت تغییر

سیل  جمعیت بیکاران در ایران
سیل  جمعیت بیکاران در ایران 

گسترش ارتش بیکاران، کابوس چپاولگران!

رشد اقتصادی کشور، هر سال منفی می‌شود. پول رسمی کشور در سه سال اخیر، هفتاد درصد ارزش خود را از دست داده است. سیستم بانکی ورشکست شده و دو سوم واحدهای صنعتی تعطیل یا راکد شده‌اند. رکود وحشتناکی تمام بازارها را فلج کرده است. شمار بیکاران حداقل 10میلیون نفر است؛ یعنی از هر پنج نفر دو نفر بیکار‌ند.
خانوارهای ایرانی از فقر و ناداری به گرسنگی کشیده شده‌اند. جمعیت گرسنگان 12 میلیون نفر شده‌است. تا دیروز مشکل عمومی فقر بود؛ حالا گرسنگی است. در هیچ زمانی در تاریخ ایران اختلاف طبقاتی به‌اندازه دوران حاکمیت آخوندها چشمگیر نبوده است.
در سال 50، خمینی در سخنرانی ریاکارانه‌اش دیکتاتوری شاه را به‌خاطر آن‌که مردم بلوچستان از فرط ناداری دختران خود را می‌فروشند، سرزنش می‌کرد. حالا بلوچستان که جای خود دارد، در قلب تهران هم، آگهی دردناک فروش بچه‌های کوچک و اعضای بدن به چشم می‌خورد.
در نتیجه، اگر آخوندها پاشیدگی اقتصاد را به‌حال خود بگذارند، ادامه آن فوران اعتراضهای اجتماعی را در پی دارد و اگر بخواهند برای مهار آن قدمی بردارند، ناگزیر از کاهش هزینه‌های سرکوب و صدور تروریسم‌ است  که تمامیت این رژیم را بی‌دفاع می‌کند و راه را برای اعمال اراده مردم ایران باز می‌کند.

اقتصاد ایران آخوندزده هم‌چنان با بیکاری دست و پنجه نرم می‌کند، پیش‌بینیها و تحلیل‌های جدید نشان می‌دهد که در سالهای آینده بیکاری گسترش بیشتری پیدا خواهد کرد. طبق آخرین اعلام مرکز آمار رژیم، در بهار امسال تعداد بیکاران بیش از ۲ میلیون و ۶۴۷ هزار نفر بوده است، البته روشن است که آمار واقعی بیش از اینهاست. یکی از ویژگیهای بارز این بیکاران این است که تا به‌حال حتی امکان یک ساعت تجربه کار را هم به دست نیاوردند؛ به‌خاطر همین هم این گروه از کارجویان به‌عنوان بیکاران مطلق شناخته می‌شوند. نیمی از این بیکاران فارغ‌التحصیل از دانشگاه هستند و نرخ بیکاری آنها بیش از ۲ برابر نرخ عمومی بیکاری در ایران آخوند زده است. طبعاً به‌خاطر زن‌ستیزی آخوندها اوضاع بیکاری زنان فارغ‌التحصیل دانشگاه از مردان هم بدتراست. جوانهایی که درس خواندند تا بیکار شوند!...

برنامه دولت موقت و شورای ملی مقاومت ایران



برنامه شورای ملی مقاومت و دولت موقت جمهوری دموکراتیک اسلامی ایران توسط آقای مسعود رجویاعلام شد.
به‌دنبال سرکوب وحشیانه و خونین تظاهرات مسالمت‌آمیز مردم تهران در ۳۰خرداد سال ۶۰ توسط پاسداران ارتجاع و آغاز مقاومت انقلابی برای سرنگونی دیکتاتوری خمینی،آقای مسعود رجوی در سی‌ام تیرماه سال ۶۰ در تهران، اقدام به بنیانگذاری شورای ملی مقاومت ایران در آن شرایط خطیر نمود.

۱۳۹۴ مهر ۷, سه‌شنبه

ایران - طلسم جنگ(1) - چرا جنگ؟

ویرانی و-آوارگی، یکی از رمغانهای شوم جنگ ضدمیهنی
ویرانی و-آوارگی، یکی از رمغانهای شوم جنگ ضدمیهنی

ویرانی و آوارگی، یکی ازارمغانهای شوم جنگ ضدمیهنی خمینی بود


مقدمه - چرا جنگ؟
رژيم خميني به‌خاطر طينت ارتجاعي  خود و به‌خاطر اين‌كه نمي‌توانست در هيچ‌يك از الگوهاي توسعهٌ اقتصادي‌ـ اجتماعي، رو‌به‌جلو حركت كند؛ الگوي خاص خود را، كه بر‌استراتژي «حفظ نظام» با «بسط» و توسعه‌طلبي خارجي بنا شده است، درپيش گرفت.
خميني و رفسنجاني و خامنه‌اي و خاتمي و… براي هشت‌سال چنين مي‌پنداشتند كه با بلعيدن عراق، ميخ حاكميت و تثبيت رژيم خود را در اين منطقه از جهان خواهند كوبيد. به‌خصوص كه جنگ بهترين سرپوش براي اختناق و هم‌چنين ضامن مهار مشكلات دروني رژيم هم بود.
اما مقاومت ايران در‌برابر آن جنگ ضدميهني سينه‌سپر كرد و با شعار صلح كه در آن روزگار قيمتي بس سنگين مي‌طلبيد، طلسم جنگ را در‌هم شكست و سرانجام ارتش آزاديبخش ملي، به‌عنوان عامل تعيين‌كنندهٌ داخلي و ايراني، درب تنور جنگي خميني را گل گرفت و جام زهر «آتش بس تحميلي» ‌را به‌حلقوم او ريخت.
خسارتهاي ناشي از جنگ ويرانگر، آن‌چنان كه رفسنجاني در زمان رياست جمهوريش فاش كرد، بيش‌از يكهزار ميليارد دلار بود
در تاریخ زندگی ملتها حوادثی وجود دارد که تأثیر و اهمیت آنها، گاه تا نسلها بعد امتداد می‌یابد.
جنگ 8ساله ایران و عراق از این‌گونه وقایع است. جنگی که چهره نه تنها ایران، بلکه منطقه را تغییر داد. این نوشته، نگاهی است به آن جنگ.
بعدازظهر روز یکشنبه سی‌ و یکم شهریور، 1359 با بمباران فرودگاه مهرآباد و چند پایگاه هوایی دیگر ایران، جنگ گسترده ایران و عراق شروع شد.
هشت سال جنگ! سربازهای یکبار مصرف، دانش‌آموزان یکبار مصرف میدانهای مین، فقر، مرگ، آوارگی... . جامعه‌ای ویران و اقتصادی ورشکسته.
به‌راستی چرا باید دو کشور همسایه تا سر حد نابودی، با یکدیگر بجنگند؟
هدف از جنگ چه بود؟ و این جنگ چه هزینه‌ای را به مردم دو کشور تحمیل کرد؟
آوارگی، در به دری و از دست دادن نزدیک‌ترین عزیزان، واژه‌های آشنا برای مردم ما و به‌طورخاص نسل دهه 60 هستند.

آیا می‌توانید چشمهایتان را برای چند ثانیه ببندید و خودتان را برای لحظاتی جای یک مرد، یک زن یا یک کودک جنگ‌زده بگذارید؟