‏نمایش پست‌ها با برچسب اوین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اوین. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ بهمن ۱, پنجشنبه

ایران - زندان اوین - تحت فشار قرار دادن زنداني سياسي علیرضا گلی پور برای اعترافات اجباری

زنداني سياسي علیرضا گلی پور
زنداني سياسي علیرضا گلی پور
طی روزهای گذشته زندان سیاسی علی رضا گلی پور ،بعد از آنکه به دلیل بیماری وخامت وضعیت ریوی و قلبی خود بعد از۲ سال مخالفت مسولین قضایی و امنیتی رژیم ، تحت عمل جراحی قرار گرفته بود، توسط ماموران امنیتی تحت باز جویی شدید قرار گرفته واين در حاليست كه او هنوز تحت شيمى درماني قرار دارد .
ماموران امنیتی در این بازجویی هاي طولانی خواستار این شده اند که علی رضا گلی پور اعترافات تلويزيوني در مورد اقدام علیه امنیت ملی و عضویت در سازمان های مخالف رژیم جمهوری اسلامی، بکند.
زندانی سیاسی علیرضا گلی‌پور که در زندان اوین محبوس می باشد،کماکان ممنوع الملاقات است.
علی رضا گلی پور قرار است پس از سالها بلاتکلیفی در۳۰ فروردین۱۳۹۵، در بیدادگاه رژیم محاکمه شود.
‌علیرضا گلی‌پور دانشجوی مخابرات، کارمند وزارت ارتباطات و فناوری و زندانی سیاسی بند ۷ زندان اوین از جمله زندانیانی است که دوران طولانی بازجویی و شکنجه در سلول‌های انفرادی داشته است و تا سه سال از ملاقات با خانواده‌اش محروم بوده است.
‌علیرضا گلی‌پور به ارتباط با سازمان مجاهدین خلق متهم شده است. این زندانی سیاسی از بیماری قلبی و مشکلات ریوی رنج می‌برد و دژخیمان خامنه‌ای به‌منظور زجرکش کردن وی، از اعزامش به مراکز درمانی خارج از زندان ممانعت به‌عمل می‌آورند.
#‏ایران #‏زندان_اوین #‏زندانی_سیاسی

۱۳۹۴ دی ۲۷, یکشنبه

ایران - سيماي آزادي، گواه همبستگي و عزم ملي براي آزادي ميهن است

بیستمین گلریزان همیاری بیان  پشتوانه لایزال ایستادگی و استقلال مقاومت مردم ایران
بیستمین گلریزان همیاری بیان  پشتوانه لایزال ایستادگی و استقلال مقاومت مردم ایران
ﺭﺯﻡ وﻣﻘﺎﻭﻣت ﻣﺮﺩﻣﻲﻭﺩﻣﻮﻛﺮﺍﺗﻴﻚ مجاهدین ﺑﺮﺍﺳﺘﺮﺍﺗﮋﻱ»ﻛﺲﻧﺨﺎﺭﺩﭘﺸﺖﻣﻦ،ﺟﺰﻧﺎﺧﻦﺍﻧﮕﺸﺖﻣﻦ« ﺑﻨﺎﺷﺪﻩ ﻭﺑﺎ ﻧﻴﺮﻭﻱﻭﺟﺪﺍﻥﻭ ﻫﻤﺒﺴﺘﮕﻲﺍﻧﺴﺎﻧﻲﺣﻤﺎﻳﺖ ﻣ ﻲﺷﻮﺩ.
بیستمین گلریزان همیاری بیان  پشتوانه لایزال ایستادگی و استقلال مقاومت مردم ایران را در برابر چشمان جهانیان بارز و برجسته میکند، بیستمین گلریزان همیاری ، جوشش خون شهیدان و مجاهدین در اشرف و لیبرتی و کوبنده‌ترین پاسخ اجتماعی و سیاسی به ولی‌فقیه ارتجاع و دست‌نشاندگان و مزدوران و هم کیشانش هست که جنایت و توطئه‌های شما بی‌حد و حصر، اما حمایت و شرف و غیرت فرزندان ایران، جوشان و لایزال و نشانه حتمیت پیروزی ارتش آزادی بر سپاه ظلمت و تباهی و آخوندهای ضدبشریست.
نسل امروز نسل دوران مصدق را به خاطر خريد برگه هاي قرضه تحسين ميكند و نسل فردا هم ما را به خاطر همياري با سیمای آزادی  تحسين خواهد كرد.
بی‌شک نقش سیمای آزادی در انعکاس دردها و فریادهای خلق ایران و در بازتاب اخبار زندانهای قرون‌وسطایی رژیم آخوندی و نیز در انعکاس تلاشهای همه اشرف‌نشانان بی‌همتا وبی‌بدیل است.
بی‌شک نقش سیمای آزادی در انعکاس دردها و فریادهای خلق ایران و در بازتاب اخبار زندانهای قرون‌وسطایی رژیم آخوندی و نیز در انعکاس تلاشهای همه اشرف‌نشانان بی‌همتا وبی‌بدیل است.
سیمای آزادی، درد و رنج مردم و مقاومت پیشتازش را در کانونهای نبرد تصویر می‌کند؛ از رزم یکانهای ارتش آزادیبخش در شهرهای مختلف میهن تا مقاومت زندانیان سیاسی در بندهای اوین و گوهردشت و سراسر میهن و تا جنگ صد برابر در قلب تپنده مقاومت-رزمگاه لیبرتی- و تا کارزارهای بین‌المللی و بی‌امان 'مریم رهایی' برای برهم زدن بساط ننگین مماشات!

۱۳۹۴ دی ۸, سه‌شنبه

5دي 1360 شهادت مادر مجاهد معصومه شادماني ( مادر كبيري) قهرمان مقاومت در برابر دژخيمان آخوندي

مادر مجاهد خلق معصومه شادمانی - کبیری
مادر مجاهد خلق معصومه شادمانی - کبیری

يكي از فرازهاي افتخارآفرين مقاومت مردم و مجاهدين خلق ايران در برابر رژيم آخوندي، حضور جانانهٌ مادران سالخورده در صحنهٌ نبرد و خلق حماسه‌هاي فراموش‌ناشدني توسط آنان است. هم‌چنان‌كه شكنجه و اعدام مادران يكي از ننگين‌ترين جنايات آخوندها و مايهٌ لعن و نفرين ابدي براي ارتجاع پا به گور شده است.
پنجم دي‌ماه هر سال، يادآور شهادت مادر مجاهد معصومه شادماني (مادركبيري) است. او كه در هنگام شهادت 60‌ساله بود،‌از سن 40‌سالگي و در‌حالي‌كه 4‌فرزند داشت از طريق مجاهد شهيد، مصطفي جوان خوشدل با سازمان آشنا شد و ‌قاطعانه در راهي قدم گذاشت كه بعدها خود از افتخارآفرينان آن راه شد.
مادر چند‌سال پس از آشنايي با سازمان، توسط ساواك دستگير و تحت وحشيانه‌ترين شكنجه‌ها قرار گرفت. او پس از تحمل نزديك به 5‌سال زندان، سرانجام در زمستان سال57 ‌همراه آخرين گروه از زندانيان مجاهد و مبارز آزاد شد و از همان هنگام, همگام با ديگر مادران مجاهد، در مراكز و پايگاههاي مجاهدين، به فعاليتهايش ادامه داد. مادر مجاهد معصومه شادماني در اولين دورهٌ انتخابات مجلس شوراي ملي، به‌عنوان كانديداي مجاهدين معرفي شد.
پس‌از 30‌خرداد 60، مادر در جريان يك مأموريت انقلابي دستگير و به‌شكنجه‌گاه اوين منتقل گرديد.
لاجوردي جلاد و پاسداران جنايتكار، براي درهم‌شكستن او به‌رذيلانه‌ترين شكنجه‌ها روي آوردند، اما وقتي پايداري و سرفرازي اين مادر قهرمان مجاهد خلق شكنجه گران را به زانو درآورد و به منتهاي شكست و زبوني كشاند، سرانجام در روز پنجم ديماه60 او را به شهادت رساندند.

۱۳۹۴ آذر ۹, دوشنبه

ایران - اعتصاب غذای زندانیان سیاسی دژخیمان خامنه ای را وادار به عقب نشینی کرد

عقب‌نشینی دژخیمان خامنه‌ای در قبال اعتصاب‌غذای زندانیان سیاسی و دستگیر ‌شدگان اخیر
عقب‌نشینی دژخیمان خامنه‌ای در قبال اعتصاب‌غذای زندانیان سیاسی و دستگیر ‌شدگان اخیر
تاریخ مبارزاتی مردم کشورهای مختلف و از جمله ایران همواره نشان داده شده است که هرگاه ملتی در برابر خواسته های به حق خود مقاومت کرده و در برابر ظلم تسلیم نشده اند در نهایت حاکمان مستبد را وادار به تسلیم و عقب نشینی کرده اند. در همین راستا بر اساس گزارشهای منتشر شده اعتصاب‌غذای خانواده‌های دستگیر شده و زندانیان سیاسی در مقابل زندان اوین و در میدان ونک تهران، سرانجام رژیم آخوندی را وادار به عقب‌نشینی کرد و تعدادی از خانواده‌های دستگیر شده آزاد شدند.
غروب روز یکشنبه ۸ آذرماه سیمین عیوض‌زاده مادر زندانی سیاسی امید علی شناس و شرمین یمنی از زندان قرچک ورامین آزاد شدند.
البته همچنان تعدادی از دستگیر ‌شدگان در زندان بسر می‌برند از جمله علی بابایی که به وی اعلام کرده‌اند که باید مورد بازجویی قرار گیرد و آزاد نخواهد شد، زرتشت احمدی، داود نعمتی و هاشم زینالی همچنان در زندان اوین می‌باشد. فرزند وی سعید زینالی توسط سپاه پاسداران بیش از ۱۶ سال پیش ربوده شد و از آن زمان تا کنون از وضعیت و شرایط وی هیچ خبری در دست نیست و پاسداران رباینده نه تنها حاضر به توضیح در این باره به خانواده‌اش نیستند بلکه خانواده وی دائماً مورد اذیت و آزار بازجویان وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه پاسداران هستند بطوریکه خانم اکرم نقابی مادر سعید زینالی بدلیل پیگیری وضعیت فرزندش بارها دستگیر و در سلولهای انفرادی مورد شکنجه‌های جسمی و روحی بازجویان وزارت اطلاعات رژیم قرار گرفته است.
وجود این عزیزان در زندانهای خامنه ای بیانگر این حقیقت روشن است که تا روز وصول تمامی خواسته هایمان همچنان باید مقاومت و ایستادگی کرد و دست از اعتراض و مبارزه تا روز آزادی همه زندانیان سیاسی از سیاهچال های مخوف خامنه ای نکشید.

۱۳۹۴ آذر ۳, سه‌شنبه

ایران - اوین - خاطرات زندان – قسمت ششم ـــ رضا شميراني روزهاي آغاز قتل عام

شهدای قتل عام سال67
شهدای قتل عام سال67

مسعود رجوی: «اصلا بحث این نیست که خمینی چند نفر را اعدام کرده، بحث این است که باید دید چه کسانی را باقی گذاشته است؟ مگر جنایتکاری خمینی حد و مرز می‌شناسد!؟ نه، اصلاً این طور نیست. با ددمنشی کامل، با رذالت و هرزگی غیرقابل تصور، بی‌محابا خون می‌ریزد. هیچ قاعده و قانون، هیچ نظم و نظام و هیچ حساب و کتابی را هم نمی‌فهمد. اگر کسی این را باور نکند اصلاً خمینی و رژیم خمینی و مزدوران و دژخیمان خمینی را نشناخته است».(23آذر67)
مرداد ماه سال67 در تاریخ زندان و زندانی در رژیم خمینی از یاد نارفتنی است. از نخستین روزهای این ماه خمینی به یکی از فجیع‌ترین جنایات ضد‌بشری خود یعنی قتل‌عام زندانیان سیاسی دست زد. زمینه‌های این کشتار بی‌رحمانه که یک توطئه سیاه برای یک نسل‌کشی آشکار بود و به دستور خمینی انجام گرفت، از سالها قبل فراهم شده بود. از روزهای نخستین مرداد ماه یک قتل‌عام سراسری از زندانیان سیاسی به راه افتاد و تا چند ماه بعد ادامه یافت. هدف اصلی این کشتار از بین بردن زندانیان مجاهدی بود که طی سالیان با مقاومت قهرمانانه خود و تحمل سرفرازانه تمامی سختیها و شکنجه‌های قرون‌وسطایی دژخیمان برگی زرین از مقاومت و فدا در تاریخ انقلاب نوین میهنمان را رقم زده بودند. در این ایام سیاه هیأتهای مرگ خمینی مرکب از سرسپرده‌ترین عناصر وزارت اطلاعات، دادستانی رژیم و مسئولان زندانها با تمهیدات و تدابیر شدید امنیتی، اجرای طرحی را که از سالها پیش در نظر داشتند و از چند ماه قبل از مرداد67 تدارکش را دیده و مقدماتش را آماده کرده بودند، به‌طور متمرکز آغاز کردند. آنان در به‌اصطلاح محاکمه‌یی که چند دقیقه بیشتر به درازا نمی‌کشید حکم بدار آویختن مجاهدین اسیر را صادر می‌کردند.
۵ مرداد ۶۷ ساعت سه بعد از ظهر یکی از پاسداران آمد و امیر را از سلول ما و محمدرضا سرادار را از سلول دو بعد از ما صدا کرد و گفت: لباس بپوشید و بیایید بیرون.
ما از قدیمیهای زندان بودیم با تجربه های زیاد، اما حس عجیبی داشتیم.  احساس میکردیم اوضاع خوب نیست و خبرهایی شده که ما از آن بی اطلاع هستیم.
در این چند روز که به انفرادی آمده بودیم، روزنامه قطع شده بود. آخرین خبری که داشتیم همان پذیرش آتش بس بود. 
 من و مسعود ابویی تمام مدت را با هم و با بچه های سلول بغلی حرف میزدیم و در پی آن بودیم تا خبری به دست بیاوریم.  سؤالمان بودامر و محمدرضا را به کجا بردندو چرا بردند؟دست آخر به این نتیجه میرسیدیم که باید صبر کرد تا آنها برگردند.  البته فکر میکنم محمدرضا سرادار دو ساعت بعد  به سلول برگشت.
    ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که امیر به همراه پاسدار جواد به سلول برگشت.  پاسدار دم درب سلول ایستاده بود تا امیر وسایلش را جمع کند. امیر کاملاً بر افروخته بود. حالتش کاملاً عوض شده بود  و در لابلای جمع کردن وسایل سعی می کرد به من و مسعود حالی کند که او را به دادگاه برده اند و الآن هم دارند او را برای اعدام می برند.  خوب، درک این خبر برای ما مفهوم نبود...
 گیج شده بودیم و از او پی در پی  می پرسیدیم می خواهند تو را کابل بزنند؟ او می گفت نه، می خواهند دار بزنند. و ما باز هم سؤال خودمان را تکرار می کردیم و او هم می گفت: 7،8 نفر رفتیم به دادگاه و همه به اعدام محکوم شدیم. و الآن هم داریم برای اعدام می رویم.
    تمایلی نداشت که برخی از وسایل، از جمله، مواد غذایی و پتویش را ببرد. پاسدار جواد، که میان درب سلول در انتظار ایستاده بود، با خنده یی شیطانی که بر لب داشت به امیر گفت: وسایل را با خودت بیار. چون امشب هستی و به آنها نیاز داری.
   امیر در خبردهی آدم فوق العاده دقیق و وسواسی بود. برای من که از نزدیک او را می شناختم نمی توانستم به خبرهایی که او داده بود، شک کنم. اما از طرف دیگر خبرهایی که داده بود چیزی نبود که به سادگی قابل  باور باشند. با جمع آوری وسایلش  پاسدار جواد او را با خودش از نزد ما برد و این آخرین دیداری بود که با او داشتم.
با رفتن امیر، من و مسعود ابویی با یک دنیا سؤال  تنها ماندیم. از شدت بهت و مات زدگی حتی  نمی توانستیم با یکدیگر صحبت کنیم. انگاری خودم را برای اعدام می بردند. خبر آن قدر جدّی و بزرگ بود که باور آن سخت به نظر می رسید. درنگ نکرده و بلا فاصله با مورس خبر را به سلول بغلی، که مجید، برادر امیر هم آنجا بود، منتقل کردیم.
    آن شب نتوانستیم حتی برای لحظه یی استراحت کنیم و تا خودِ صبح توی سلول قدم می زدیم و روی این موضوع، من و مسعود با هم صحبت می کردیم. تمام تحوّلات چند روز گذشته را مرتّب مرور می کردیم. پرسشنامه یی که داده بودند، جابجایی به سلول انفرادی، لحن و برخورد مجتبی حلوایی و سایر موارد، اما باز آنچه که امیر گفته بود قابل درک نبود. حتماً باید اتفاق بسیار مهمی در خارج از زندان اتفاق افتاده باشد که رژیم اینچنین سراسیمه به کشتار بچه های زندانی دست زده است. اما چه اتفاقی می توانست آن قدر مهم و کیفی باشد. سؤالی که به جواب آن  چند روز بعد پی بردیم.   با اعدام امیر، برادر او  مجید عبدالّلهی را نیز، آن چنان که محمد خدابنده او را دیده بود چند روز بعد، چندین بار  به دادگاه می برند. در اتاق مرگ آخوند نیّری به او می گوید برادرت را اعدام کردیم اما نمی خواهیم نسل پدرت را منقطع کنیم با ما همکاری کن تا تو را اعدام نکنیم.
مجید که از اعدام برادرش مطلع شده بود با  انگیزه یی صد برابر به خواستۀ نیّری تن نمی دهد و می گوید من هم همان راه را می روم که برادرم رفت. مرا هم اعدام کنید. چندين بار در فواصل گوناگون او را به دادگاه بردند و خواستند با محکوم کردن سازمان را او را زنده نگه دارند و او همچنان بر مواضع خود قرص و محکم ایستادگی می کند و زیر بار حرفهای نیّری نمی رود و در نهایت، جانانه، به عهد خود وفاکرد و  به راه برادرش امیر ملحق گردید و جاودانه شد.

۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه

ایران: فعال سیاسی نامدار شرایط بستری شدن خویش همراه با شکنجه را شرح می دهد

زندانی سیاسی نرگس محمدی
زندانی سیاسی نرگس محمدی
زندانی سیاسی نرگس محمدی، نائب رییس کانون مدافعان حقوق بشر با ارسال نامه‌ای به دادستان تهران، چگونگی اعزام و بستری شدن در بیمارستان و رفتار مإموران نظامی-امنیتی را شرح داد و نسبت به این رفتارها اعتراض کرد.
او می نویسد،در تاریخ ١٣ مهر، جهت اعزام به بیمارستان، برای بازرسی رفتیم. به مأمور زن، گفتم که من احتمالاً نوار قلب و اکو خواهم داشت، لطفاً وقتی لباس‌هایم را در می‌آورم، پشت پارتیشن تشریف نیاورید. او گفت که ما باید بیاییم. تقاضا کردم پیش سرهنگ برویم تا مشکل حل شود. ایشان تشریف نداشتند. به جانشین ایشان توضیح دادم و گفتم که این کار اخلاقاً و شرعاً درست نیست. مسئول اعزام با لحنی گستاخانه و توهین‌آمیز گفت که لازم نیست شما از شرع بگویید، شما اگر مسلمان بودید که جایتان زندان اوین نبود. ...به دلیل شرایط بد و نامساعد شدن حالم به بند برگشتم و یک روز بعد، دوباره دچار تشنج و حمله عصبی شدم. همبندیان عزیزم من‌را از طبقه دوم تا جلوی در بند، در طبقه اول روی دست آوردند؛ چون هیچ وسیله‌ای در بند وجود ندارد. بعدسوار آمبولانس کردندکه در انتهای آمبولانس بسته نمی‌شد تقریباً قسمت انتهای برانکارد که سر م در آن قسمت قرار داشت، لای در نیمه باز آمبولانس بود که من در همان حال بسیار بد، نگران افتادن به بیرون بودم.
بهداری اوین به طور اورژانس، اعزام به بیمارستان خمینی را هماهنگ کرد. روی برانکارد آمبولانس دراز کشیدم. ناگهان یک مأمور نظامی زن و دو مأمور مرد با دست‌بند و پابند بالای سر من ایستادند. دست‌هایم را بغل کردم و گفتم که اجازه نمی‌دهم تا دست‌بند بزنید، چون واقعاً حالم خوب نیست، پس توان فرار کردن ندارم، شما هم که چهار نفر در داخل آمبولانس هستید، پس دست‌بند زدن برای چیست؟ خانم نظامی می‌گفت، حتی اگر کما هم بروید ما دست‌بند می‌زنیم و دست‌بند را زد. خیلی عصبی بودم و بر اثر فشار عصبی که علاوه بر تشنج داشتم، دچار حمله عصبی دیگر شدم که ناچار شدند آمبولانس را چند دقیقه کنار اتوبان متوقف کنند. وقتی از آمبولانس روی برانکارد بیمارستان قرار گرفتم، دوباره دست‌بد را زدند و در تمام مراحل بیمارستان از ابتدا تا خروج دست‌بند بر دستم و متصل به برانکارد بود و فقط زمانی که زیر دستگاه سی‌تی‌اسکن می‌رفتم به دلیل آهنی بودن دست‌بند، آن را باز کردند.
پزشک متخصص مغز و اعصاب بالای سرم آمد و توضیح داد که تشنج عصبی کردم و باید تا صبح تحت مراقبت باشم و٣روز بستری شوم تابررسی شود. با توجه به سابقه بیماری که ازسلول‌های انفرادی در بند٢٠٩درسال ٨٩ تاکنون داشتم وباتوجه به اعمال شرایط امنیتی سخت ازجمله دست‌بند،ازدکترخواستم بارضایت خودم، ترخیصم کند،پزشک محترم با یک نامه مبنی بر اینکه بیمار باید به پزشکان معالج خودمراجعه کند، برگه ترخیص را امضا کرد.
بعد از ۵ روز بالاخره در بیمارستان، بستری شدم. از زمان اعزام، دست‌بند به دستانم زده شد؛ حتی زمانی که پزشک معاینه‌ام می‌کرد. یا فشار خونم را می‌گرفتند، دست‌بند من باز نشد. وقتی وارد اتاق شدیم، بلافاصله دست‌بند به دست من و سپس به تختخواب زده شد که نمی‌توانستم به راحتی بنشینم یا دراز بکشم.
بر اثرفشار عصبی وارد شده ، لحظه به لحظه حالم بدترمی‌شد.در مقابل اعتراض وخواهش من، هیچ توجهی نمی‌شد. از ١٩تا ٢٧ مهر (طی ٩ روز) ممنوع الملاقات حتی با پدر و مادرم بودم. اجازه بیرون آمدن از اتاق را نداشتم و فقط روی تخت بودم و فقط به دستشویی می‌رفتم. همراه داشتن پول ممنوع بود و خودشان هم حتی از میوه‌هایی که در بند داشتم برایم نمی‌آوردند و جز غذای بیمارستان، چیزی برای خوردن نداشتم. در اتاق بسته بود و پرده‌ها را می‌کشیدند.
دو روز پس از بستری شدن، در اتاق آنژیو حالم به‌هم خورد. لذا روز بعد به دستور پزشک معالج، یکی از خانم‌های کمک بهیار آمدند تا من را حمام ببرندوموهایم را بشویندوبرای نوارمغز آماده کنند. خانم نظامی بلافاصله به آقای سرهنگ زنگ زدکسب تکلیف کرد. ایشان دستوراکید دادند خانم مأمور بایددرحمام حضورداشته باشند. من در اعتراض به چنین تصمیم و رفتار دون شأن انسانی، با همه لباس‌هایم زیر دوش رفتم و خانم مأمور هم حضور داشتند. ٢۶ مهرآقای سرهنگ به اتاقم آمدند. از ایشان تقاضا کردم وقتی برای معاینات یا مراحلی از معالجات، به محل‌هایی می‌رویم که نیاز است تا بخشی از لباس‌هایمان را درآوریم، لطفاً خانم‌های مأمور نظامی پس از دیدن محل یا هر اقدام دیگر، در آن محل حضور نداشته باشند و ما در حضور مأموران معاینه یا معالجه نشویم که ایشان هم پذیرفتند.
٢٨ مهر تا ١٢ ظهر ٢٩ مهر برای انجام آندرسکوپی و کلونوزکوپی آماده شدم که نه تنها نباید چیزی می‌خوردم بلکه باید ۴ لیتر مواد پاک کننده دستگاه گوارش نیز استفاده می‌کردم. بالاخره ساعت یک وارد اتاق عمل شدیم. خانم مأمور هم وارد شد. بنده از ایشان خواهش کردم تا پشت در اتاق عمل بایستند و ایشان ضمن صحبت با آقای سرهنگ گفتند که من داخل اتاق عمل می‌ایستم و من دقیقاً لحظه آخر که مواد بیهوشی را تزریق می‌کردند از اتاق عمل بیرون آمدم و تا عصر هم معطل شدم تا شاید موافقت کنند و نشد. با آقای سرهنگ تلفنی صحبت کردم و توضیح دادم و خواهش کردم اجازه بدهند خانم مأمور داخل اتاق عمل نشود تا من هم بتوانم به معالجه خودم بپردازم. ایشان دوباره قول دادند که خانم مامور بیرون خواهد ایستاد و شما دوباره این مرحله را انجام دهید. این مرحله از ساعت ٩ صبح ٢ آبان تا ١٢ ظهر ٣ آبان طول کشید و وقتی آماده رفتن به اتاق عمل شدیم، دوباره سرهنگ دستور داد که مأمور زن در حین انجام کلونوزکوپی در داخل اتاق عمل بایستد و من هم از رفتن به اتاق عمل سرباز زدم.
پزشک معالج اینجانب تلفنی با آقای سرهنگ صحبت کردند که ما باید نمونه برداری کنیم و این مرحله برای معالجه بیمار ضروری است و این عمل در اتاق عمل اتفاق خواهد افتاد که محیط استرلیزه‌ای است که فقط پزشک و پرستار حضور دارند و خواهش کردند که اجازه این عمل پزشکی داده شود. اما حتی با حضور بازرسان نظامی هم اجازه این عمل داده نشد و من برای دومین بار از ادامه معالجه خود محروم شدم.
نرگس محمدی آبان ماه ۹۴

۱۳۹۴ مهر ۲۸, سه‌شنبه

قصه‌ی پریا، یا اسطوره ماندگاری نسل مجاهد خلق

پریا کهندل
پریا کهندل
بوما ماندلا دختر نلسون مبارز بزرگ ضد تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی وقتی می‌خواهد سخنرانی‌اش را در کنفرانس علیه اعدام در پاریس شروع کند، درخواست می‌کند دختر و پسر جوانی که همان صبح ملاقات کرده بود در کنارش بایستند. آن دو نفر کسی نبودند جز فرزاد مددزاده و پریا کهندل، نسل تکثیر شده مجاهدین در زیر استبداد آخوندها. اوسپس سخنرانی‌اش را رو به پریا آغاز می‌کند. گویی مخاطب تنها اوست. البته شأن و وزن بوما ماندلا را به‌عنوان دختر ماندلا و نیز یک فعال حقوق زنان همه می‌دانیم. در روزهای دیکتاتوری ‌نژادپرستانه آفریقای جنوبی، او دست در دست وینی مادرش از این زندان به آن زندان و از این جزیره به آن جزیره می‌دوید تا ردی از پدر بگیرد و یا لحظه‌یی نگاهش را بر او بدوزد، تا این‌که می‌شنود پدر به مرگ محکوم شده است.
بوما ماندلا در پریا خودش را یافته بود که می‌گفت فقط هفته‌یی 20دقیقه زندگی می‌کرد. لحظاتی که بعد از عبور از تونل طولانی ملاقات به پدر می‌رسید، آنجا تازه زمان از صفر آغاز می‌شد.
پریا اما قصه‌اش را چه زیبا آغاز کرد. او از ایران آمده بود؛ سرزمینی که به دست دیوان به اسارت برده شده است. او از همان آغاز با همان لبخند معصومانه‌اش همه را میخکوب کرد و بعد با صمیمیت بی‌مانندش اشکها را جاری کرد. او به درستی گفت: سنگین است. می‌گفت مانند مهدیه شدن سنگین است. با این حال پرچم‌اش را به دوش کشید. او رازهای سر به مهر عمو عبدالرضا و عمو علی و عمو محسن را آورده بود که بدار کشیده شده بودند و عشق بی‌باک خاله مهدیه و دایی اکبر به آزادی را زمزمه می‌کرد.
او معنی پروازش را برای رسیدن به سیمرغ می‌فهمید. او سعی بین صفا و مروه در زندان اوین و گوهردشت و شکنجه‌گاه کهریزک و سوله‌های قرچک را تجربه کرده بود. پریا از شب‌های وحشت گفت واز پاسدارانی که تفتگ بر شق یقه دختر بچه 8ساله می‌گذارند تا پدرش را با خود به شکنجه‌گاه ببرند. پریا سرانجام با همه پرهای سوخته‌اش توانست از چنگ دیوها بگریزد.

۱۳۹۴ مهر ۲۰, دوشنبه

وقتي ‫‏زندان زير پاي ديكتاتور به لرزه درمي آيد...

بیش از 200 معترض به دستگيری هواداران ‏حقوق کودکان، به محوطه بزرگ زندان اوين هجوم بردند و خواستار ‏آزادي زندانيان شدند. كارگزاران وحشت زده ي رژيم مزدوران سركوبگر را وارد كردند و تلاش كردند باپرتاب نارنجك صوتي جمعيت را متفرق كنند اما معترضان در برابر آنها ايستادندو مقابله كردند.       
اعتراض و قیام
اعتراض و قیام  

۱۳۹۴ مهر ۱۳, دوشنبه

ایران - محمدعلی طاهری در زندان اوین وارد پنجاه و چهارمین روز اعتصاب‌غذای خود شد.

محمد علی طاهری در زندان اوین
محمد علی طاهری در زندان اوین
محمدعلی طاهری در زندان اوین وارد پنجاه و چهارمین روز اعتصاب‌غذای خود شد. به‌دلیل عوارض اعتصاب غذا، حال محمدعلی طاهری رو به وخامت گذاشته است.
محمدعلی طاهری در اعتراض به حکم اعدام خود، از روز پنجشنبه 22مرداد 94 اعتصاب‌غذا کرده است.

محمدعلی طاهری در بند 2 الف اوین که متعلق به سپاه پاسداران است، محبوس است.

۱۳۹۴ مهر ۱, چهارشنبه

ایران - اعتصاب،اعتراض، مقاومت تاپیروزی

اعتصاب غذای زندانی سیاسی اسماعیل برزگری ادامه دارد. 
این اعتصاب از روز 18شهریور شروع شده است. این زندانی سیاسی اهل آذربایجان است و در بند هفت اوین محبوس است. وی در اعتراض به اجرا نشدن رأی دادگاه تجدیدنظر مبنی بر آزادی او دست به اعتصاب‌غذا زده است.
                                                      
اسماعیل برزگری  زندانی سیاسی
اسماعیل برزگری  زندانی سیاسی


۱۳۹۴ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

ایران - نامه زندانیان سیاسی زندانهای اوین، گوهردشت و مرکزی کرج دررابطه با جان باختن " شاهرخ زمانی " در زندان

زندان مرکزی کرج زندان اوین زندان گوهر دشت
زندان مرکزی کرج زندان اوین زندان گوهر دشت

زندانیان سیاسی زندانهای اوین، گوهردشت و مرکزی کرج در نامه‌یی خطاب به مردم ایران به مرگ مشکوک زندانی سیاسی مقاوم، فعال کارگری شاهرخ زمانی اعتراض کردند. 

خطاب به هم میهنان عزیز و همه وجدانهای بیدار:
باز هم فقدان یکی دیگر از یاران هم بندیمان را در حسرت و ناباوری به سوگ نشسته‌ایم... ... گزاره‌هایی ماند 'مرگ بر اثر سکته قلبی' ... ' مرگ بر اثر سکته مغزی' و مرگ بر اثر... . به گزاره‌های عادی و رسمی تبدیل شده... و هیچ‌گاه پاسخی برای چرایی آنها داده نمی‌شود... . چرا که کسی مسئول و پاسخگو نیست... ! 
در شرایطی که انبوه انسانها را در فضایی محدود و ﻣﺤﻴﻂﻲ کاملاً بسته نگهداری می‌کنند، در شرایطی که زندانیان سیاسی - عقیدتی را به‌طور خاص و ویژه حتی از امکان تماس تلفنی با خانواده‌هایشان محروم کرده و کمترین امکان ارتباط عاطفی را هم از آنها سلب کرده‌اند، به‌طوری‌که در مورد زنده یاد شاهرخ زمانی حتی در فوت مادر محترمه‌اش اجازه یک تسلیت تلفنی به خانواده را هم ندادند و یا در جشن ازدواج دختر جگر گوشه‌اش اجازه یک تبریک تلفنی را هم به او ندادند، در شرایطی که امکانات بهداشتی و پزشکی در چند قرص مسکّن و خواب‌آور خلاصه می‌شوند و برای یک 'اعزام اورژانس' به بیمارستان... . درصدها نمونه انبوه تحقیرها، ﺗﺒﻌﻴﺾ‌ﻫﺎ، مانع‌تراشیها و کارشکنیها صورت می‌گیرد که یا اعزام صورت نمی‌گیرد و یا زندانی بیمار خودش مجبور به صرفنظر می‌شود... . علت مرگ باز هم سکته مغزی و قلبی و... ... است؟ ؟ ؟ و یا خود این سکته‌ها معلول چیز دیگرند... ؟ ؟! در شرایطی که زندانیان سیاسی نه فقط هواخوری متعارف و معمولی را ندارند بلکه پنجره سلولهای آنها را هم با صفحات آهنی پلمب کرده‌اند تا هیچ هوای سالمی برای استنشاق وارد بند نشود و انبوه زندانیان مبتلا به انواع بیماریهای تنفسی، قلبی، عروقی... . تنها هوای بازدم یکدیگر را تنفس می‌کنند... و این موارد تهدید و خطر بارها و بارها گزارش شده و به‌خاطر آن اعتصابها و اعتراضهاﻳﻲ صورت گرفته... راستی زنده ماندن امری تصادفی است یا مردن؟ ؟ ؟! و باز علت مرگ سکته است؟ ؟ 

۱۳۹۴ شهریور ۶, جمعه

۱۳۹۴ مرداد ۲۱, چهارشنبه

ایران- تهران - اوین - وخامت حال خانم نرگس محمدي روزنامه نگار و فعال حقوق بشرو مادر دو فرزند

خانم نرگس محمديبر اثرمحروميت ازرسيدگيهاي درماني درشرايط نامساعدي درزندان اوین بسرمي برد 

به‌رغم وخامت حالش هم‌چنان از رسیدگیهای درمانی مورد نیاز خود محروم است. اخیراپس از آن‌که به مدت هشت ساعت دچار فلج عضلانی شد، به بیمارستان خارج از زندان منتقل گردید. اما به‌رغم تأکید پزشکان بر لزوم مراقبتهای پزشکی، در حالت نیمه بیهوشی به زندان اوین بازگردانده شد.

تجلیل از خانواده‌های زندانیان سیاسی، شرکت و سخنرانی در مراسم گرامیداشت ستار بهشتی، کارگر وبلاگ نویس که در زیر شکنجه به‌شهادت رسید، و اعتراض علیه اسیدپاشی به دختران، فعالیت برای توقف حکم اعدام، دفاع از زندانیان اقلیتهای قومی و مذهبی از جمله فعالیتهای خانم محمدی است که خشم فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران را برانگیخته است.
زندانی سیاسی  نرگس محمدی
زندانی سیاسی  نرگس محمدی
زندانی سیاسی نرگس محمدی ودوفرزندش
زندانی سیاسی نرگس محمدی ودوفرزندش

۱۳۹۴ مرداد ۱۴, چهارشنبه

ایران - تهران - زندان اوین - آ زادنکردن رسول بداغی- زندانی سیاسی

آزاد نکردن رسول بداغی به‌رغم اتمام محکومیت.

اوین - معلم زندانی -رسول بداغی - عضو هیآت مدیره کانون  صنفی معلمان
اوین - معلم زندانی -رسول بداغی - عضو هیآت مدیره کانون  صنفی معلمان
دژخیمان دادستانی  خامنه ای  از آزادی معلم زندانی رسول بداغی به‌رغم پایان یافتن محکومیتش خودداری میکنند. بداغی سه‌شنبه شب به خانواده‌اش از نیت مزدوران اطلاع داده و گفته بود برایم پرونده جدیدی درست کرده‌اند. وی از سال 1385 در اسارت رژیم در زندان به‌سر می‌برد. 
روز 31تیرماه امسال در تجمع اعتراضی، هزاران معلم آزاده خواستار آزادی او شده بودند. 

۱۳۹۴ مرداد ۱۱, یکشنبه

ایران - قتل عام زندانیان سیاسی درسال 67یک نسل کشی شقاوت آمیز خمینی ضدبشر

همه  چیز را
با نام شما، آغاز خواهیم کرد
                                     قهرمانان 
سرودهایمان؛ 
                                     و ترانه‌های کودکانمان را
مارشهای ارتش مردم را
  در سالروز پیروزی

 سوگند که با تمامی نیروهایمان با تمامی عاطفه‌های روانمان حافظه‌هایی می‌سازیم برای به‌خاطر سپردن نامهایتان که همه‌چیز را با آن شروع خواهیم کرد
مجاهد دلیر محمدرضاسرادار رشتی
مجاهد دلیر محمدرضاسرادار رشتی

   قهرمانان

مجاهد دلیر محمدرضا سرادار رشتی

محمدرضا سرادار رشتی ریشه و نسب از میرزا کوچک خان سردار جنگل دارد
این مجاهد شجاع که داستانهای مقاومتش در زیر‌ شکنجه دژخیمان ورد زبان هم‌بندان او بوده است، فرزند مردم آستارا بود که در فاز سیاسی در خطه سبز گیلان در بندر‌ انزلی با مجاهدین آشنا شد، او هنرمند و دارای ذوق هنری در ترانه‌خوانی و فعالیتهای هنری بود و درهمین‌ رابطه در فاز ‌سیاسی در چند فعالیت هنری مقاومت در اجرای ترانه سرود و تئاتر شرکت می‌کرد.

در جریان قتل‌عام هولناک زندانیان سیاسی در سال67، محمدرضا چند روز بعد از شروع قتل‌عامها در مرداد67، به اوین منتقل شد، و در آذر ماه همان سال به کاروان پرافتخار شهیدان مجاهد خلق پیوست.