‏نمایش پست‌ها با برچسب اطلاعات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اطلاعات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ بهمن ۱۴, چهارشنبه

ایران - زنان - اعدام ريحانه جباری «ننگ خونين» آخوند روحانی پادشاه اعدام


      اعدام ريحانه جباری  «ننگ خونين» آخوند روحانی پادشاه اعدام
      اعدام ريحانه جباری  «ننگ خونين» آخوند روحانی پادشاه اعدام

ریحانه جباری  قهرمان ایستاد وچهره واقعی دختر ایرانی را به تصویر کشید.
ریحانه قهرمان ،یک راه را انتخاب کردوآن ،نه گفتن به هرچه زور وتسلیم .
در ماه آبان93، ریحانه جباری 26ساله، پس از هفت سال زندان به‌خاطر دفاع از خود علیه تجاوز، اعدام شد. به‌رغم مخالفت گسترده در ایران و فراخوان بسیاری نهادهای مدافع حقوق‌بشر برای آزادی وی، دولت روحانی پادشاه اعدام از طریق وزارت بدنام اطلاعات ،خود فعالانه برای اجرای حکم اعدام او تلاش کرد.
این است معنای اعتدال و میانه‌روی روحانی که برخی دولتهای غربی به‌عنوان توجیهی برای روابط نامشروع خود با دیکتاتوری مذهبی، از آن استفاده می‌کنند.
دولتهای غربی حقوق‌بشر ایران را قربانی روابط خود با دیکتاتوری مذهبی کرده‌اند. به نتائج تلخ سفرهای هیأتهای پارلمانی اروپا به تهران در همین یک ساله نگاه کنید. ملاها از هر کدام از این سفرها به‌صورت فرصتی برای افزایش اعدامها استفاده کرده‌اند.
نوشته زیر به قلم نویسنده دردمند مقاومت ایران کاظم مصطفوی گذری است کوتاه و موشکافانه بر خاطرات ریحانه جباری، دختر قهرمانی که تک و تنها و به قیمت جان در مقابل خواست دستگاه وزارتی و قضاوتی رژیم آخوندی برای همکاری ایستاد و به جرم دفاع از خود، بیگناه و معصوم به پای چوبه دار رفت.
 اما خون او گواهی شد جاودانه بر شگردهای کثیف و قساوت رژیمی که همواره قربانی را به جای دژخیم به مسلخ می برد. این نوشته در چند قسمت در سایت کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت ایران منتشر می شود. قسمت اول:

۱۳۹۴ دی ۸, سه‌شنبه

ایران - سحر بهشتی زیر تهدید مإموران اطلاعات

سحر بهشتی زیر تهدید مإموران اطلاعات
سحر بهشتی زیر تهدید مإموران اطلاعات
۱۳ آبان۱۳۹۱ شیرمردی بی باک و بیم از تبار آرش، ستار بهشتی ، بدست دژخیمان و شکنجه گران وزارت اطلاعات رژیم ایران در زیر شکنجه در حالی که لبخند بر لب داشت به شهادت رسید. شادمانه از به زانو درآوردن رژیم این قفس را که برای روح آزادیخواهش تنگ بود در هم شکست و پرکشید
ستار که کارگر وبلاگنویسی بود که از جور حاکمیت به فغان آمده و ایستادن در برابر آنها را پیشه خود کرده بود، در وبلاگ خود در پاسخ به تهدیدهای مإموران وزارت اطلاعات نوشت: «اگر از اطلاع رسانی هراس دارید از حکومت کناره گیری کنید و یا ظلم نکنید؛ شما بازداشت نکنید، شکنجه نکنید تا اطلاع رسانی نشود. به زودی بساط ظلم شما بر سرتان فرو خواهد ریخت.»
از روزی که ستار در تاریخ ایران زمین جاودانه شد، مادر قهرمانش گوهر عشقی و خواهر دلیرش سحر بهشتی، پرچم ستار را دمی بر زمین ننهاده و به خونخواهی او و هزاران هزار جوانی که بیگناه در این مرز و بوم به خاک و خون در غلطیدهاند برخاستهاند.
آنچه در زیر میخوانید برگرفته ای است از فیسبوک سحر بهشتی، خواهر ستار، که اکنون در زیر تیغ تهدید وزارت اطلاعات قراردارد. با هزاران درود به این زن جسور و آزاده ایران.
امروز طبق روال همه روزه دنبال پسرم بنیامین رفتم تا از مهد كودك به منزل برگردیم، در بین راه یک مرد حدوداٴ چهل ساله، با ماشین پژو نوك مدادی، مرا به گوشه ای راند و اتومبیلش رو جلوی ماشین من متوقف كرد. با سرعت از خودرو پیاده شد طبق عادت مألوفشان بجای احترام گذاردن بر هموطنانی كه از مالیات و دارایی آنان حقوق میگیرند، ابتدا اسلحه خود را به رخم كشید! "یاد حرف مادرم افتادم كه از مامور دستگیری ستار حكم بازداشت خواسته بود و او اسلحه اش را نشان مادر میدهد و سپس كارت شناسیاش را از دور نشانم داد" بهر حال اصرار كردم حكم ماموریت یا جلب مرا دارید كه گفت از امنیت هستم و باید با من به اداره امنیت بیایی! حقیقتاٴ ابتدا یكه خوردم؟ علت نگهداشتن من؟ دلیل اعزامم به امنیت؟ رفتار ناپسند و دور از شأن یك مامور با یك خانم؟ مگر میشود ماموری كه خود را از امنیت معرفی میكند باعث سلب امنیت شود؟ و الفاظ ركیكی كه احتمالا لایق خود و خانوادهاش بود را نثار من كرد و با ایجاد هیاهو سعی در ترساندن من نمود! بی شك سیده ای از تبار حسین را ندیده بود كه زینب وار در میانه خیابان بیرق حق خواهی بدستش بگیرد كه امروز به چشم خود دید! تلاشش براي اعزام من به جایي نرسید و مجبور شد نیروي كمكي طلب كند و اتهامات من را از پشت تلفن احتمالا به مافوقش بر شمرد، اولین اتهام من نصب عكس برادر مظلومم ستار بهشتي است پشت شیشه خودرو و دومین اتهام من پس از آن بود كه فهمید خواهر ستار بهشتي ام! در این ایام بارها مستقیم و غیرمستقیم مورد تهدید واقع شدیم و به شدت تهدید به بازداشت من كردند غافلند از اینكه "سر دهیم به راه آزادي" من نه فعال سیاسي و نه فعال براندازم! اما به لطف حاكمیت!!!! مردمي، همه مردم سالهاست كه فعال سیاسي محسوب میشوند مگر آنكه خلاف آنرا اثبات كنند؟! گویي این جویاي نان و نام خوشحال بود از پیدا كردن طعمه اي براي شكار و ایضاً شاید رساندن عاشق به معشوق خویش كه همان ستار عزیزمان باشد. برق نفرت از چشمان گرگ صفتش هویدا بود، درنده خویي از وجودش فوران میكرد و شاید انتظار داشت صورت مرا با دستان كثیف و آلودهاش نیلگون كند! قصد نداشتم این مطالب را بنویسم اما سكوت در برابر ظالم اگر بدتر از ظلم نباشد كمتر از آن نیست. پیامش روشن بود به زودي نزد ما خواهي آمد. این پیام آشنا بود چرا كه به ستار هم گفته بودند به زودي رخت سیاه بر تن مادرت خواهیم كرد. در پایان هشدار میدهم سحر بهشتي آماده است تا در راهي كه برادرش جانفشاني كرد جان خویش را هدیه نماید پس تهدید را رها كنید یا ما را به حال خویش وا بگذارید یا ماموریت خود را انجام دهید. مدتهاست خانواده هاي مانند ما شما را واگذار كرده اند به خدایي كه داد مظلوم را خواهد گرفت.

۱۳۹۴ آذر ۹, دوشنبه

ایران - کمپین نه به اعدام شهرام احمدی - پیام شعله پاکروان

شعله پاکروان  وگوهر عشقی  ومادران  زندانیان سیاسی
شعله پاکروان  وگوهر عشقی  ومادران  زندانیان سیاسی 
شکنجه و اعدام به اندازه داعش خطرناک و نفرت انگیز است
خانم شعله پاکروان مادر ریحانه جباری که بخاطر دفاع از شرافت و حقانیت و سرخم نکردن در بیدادگاه رژیم آخوندی با افشای چهره کریه عامل اطلاعاتی رژیم که قصد تجاوز به وی را داشت سرانجام سربدار شد، در نوشته ای که بتازگی در کمپین نه به اعدام "شهرام محمدی" در فیسبوک خود منتشر نموده، نسبت به شکنجه و اعدام توسط دژخیمان رژیم آخوندی هشدار می دهد و این جنایتها را به همان اندازه وحشیگری های تروریستهای داعش خطرناک و نفرت انگیز توصیف مینماید.
شعله پاکروان می نویسد:
در هیاهوی داعش و هواپیمای سوخو و صدها خبر دیگر ، حواسمان از زندانیان پرت نشود . یادمان باشد هزاران نفر در زندانها با حکم اعدام روبرویند . این لشگر ذخیره اعدام ، متشکل از فرزندان ملت ایران است.
نکند یادمان برود هاشم زینالی زندانی شده برای پرسش هفده ساله ی سعید من کجاست . نکند یادمان برود سیمین عیوض زاده برای آزادی امیدش دست اعتراض بالا برد . تا امیدش دفن نشود زیر حکم ده سال زندان برای هیچ.
نکند یادمان برود که سکوت ما در قبال ظلمی که به دیگران میشود باعث بیشتر شدن ظلم خواهد شد، و روزی ظالم جفاکار که گستاخ تر هم شده گلوی آحاد ملت را خواهد گرفت . نکند یادمان برود طاهری زیر تیغ است و شاگردانش یکی پس از دیگری دستگیر و روانه زندان میشوند.
داعش ، نکبتی است که گریبان خاورمیانه و جهان را گرفته . ولی تنها نکبت و سیاهی موجود در دنیا نیست . شکنجه و اعدام به اندازه داعش خطرناک و نفرت انگیزند .راهی نمانده جز یکدلی و همصدایی . با صدای بلند بگوییم : نه به اعدام.

۱۳۹۴ آذر ۳, سه‌شنبه

ایران - اوین - خاطرات زندان – قسمت ششم ـــ رضا شميراني روزهاي آغاز قتل عام

شهدای قتل عام سال67
شهدای قتل عام سال67

مسعود رجوی: «اصلا بحث این نیست که خمینی چند نفر را اعدام کرده، بحث این است که باید دید چه کسانی را باقی گذاشته است؟ مگر جنایتکاری خمینی حد و مرز می‌شناسد!؟ نه، اصلاً این طور نیست. با ددمنشی کامل، با رذالت و هرزگی غیرقابل تصور، بی‌محابا خون می‌ریزد. هیچ قاعده و قانون، هیچ نظم و نظام و هیچ حساب و کتابی را هم نمی‌فهمد. اگر کسی این را باور نکند اصلاً خمینی و رژیم خمینی و مزدوران و دژخیمان خمینی را نشناخته است».(23آذر67)
مرداد ماه سال67 در تاریخ زندان و زندانی در رژیم خمینی از یاد نارفتنی است. از نخستین روزهای این ماه خمینی به یکی از فجیع‌ترین جنایات ضد‌بشری خود یعنی قتل‌عام زندانیان سیاسی دست زد. زمینه‌های این کشتار بی‌رحمانه که یک توطئه سیاه برای یک نسل‌کشی آشکار بود و به دستور خمینی انجام گرفت، از سالها قبل فراهم شده بود. از روزهای نخستین مرداد ماه یک قتل‌عام سراسری از زندانیان سیاسی به راه افتاد و تا چند ماه بعد ادامه یافت. هدف اصلی این کشتار از بین بردن زندانیان مجاهدی بود که طی سالیان با مقاومت قهرمانانه خود و تحمل سرفرازانه تمامی سختیها و شکنجه‌های قرون‌وسطایی دژخیمان برگی زرین از مقاومت و فدا در تاریخ انقلاب نوین میهنمان را رقم زده بودند. در این ایام سیاه هیأتهای مرگ خمینی مرکب از سرسپرده‌ترین عناصر وزارت اطلاعات، دادستانی رژیم و مسئولان زندانها با تمهیدات و تدابیر شدید امنیتی، اجرای طرحی را که از سالها پیش در نظر داشتند و از چند ماه قبل از مرداد67 تدارکش را دیده و مقدماتش را آماده کرده بودند، به‌طور متمرکز آغاز کردند. آنان در به‌اصطلاح محاکمه‌یی که چند دقیقه بیشتر به درازا نمی‌کشید حکم بدار آویختن مجاهدین اسیر را صادر می‌کردند.
۵ مرداد ۶۷ ساعت سه بعد از ظهر یکی از پاسداران آمد و امیر را از سلول ما و محمدرضا سرادار را از سلول دو بعد از ما صدا کرد و گفت: لباس بپوشید و بیایید بیرون.
ما از قدیمیهای زندان بودیم با تجربه های زیاد، اما حس عجیبی داشتیم.  احساس میکردیم اوضاع خوب نیست و خبرهایی شده که ما از آن بی اطلاع هستیم.
در این چند روز که به انفرادی آمده بودیم، روزنامه قطع شده بود. آخرین خبری که داشتیم همان پذیرش آتش بس بود. 
 من و مسعود ابویی تمام مدت را با هم و با بچه های سلول بغلی حرف میزدیم و در پی آن بودیم تا خبری به دست بیاوریم.  سؤالمان بودامر و محمدرضا را به کجا بردندو چرا بردند؟دست آخر به این نتیجه میرسیدیم که باید صبر کرد تا آنها برگردند.  البته فکر میکنم محمدرضا سرادار دو ساعت بعد  به سلول برگشت.
    ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که امیر به همراه پاسدار جواد به سلول برگشت.  پاسدار دم درب سلول ایستاده بود تا امیر وسایلش را جمع کند. امیر کاملاً بر افروخته بود. حالتش کاملاً عوض شده بود  و در لابلای جمع کردن وسایل سعی می کرد به من و مسعود حالی کند که او را به دادگاه برده اند و الآن هم دارند او را برای اعدام می برند.  خوب، درک این خبر برای ما مفهوم نبود...
 گیج شده بودیم و از او پی در پی  می پرسیدیم می خواهند تو را کابل بزنند؟ او می گفت نه، می خواهند دار بزنند. و ما باز هم سؤال خودمان را تکرار می کردیم و او هم می گفت: 7،8 نفر رفتیم به دادگاه و همه به اعدام محکوم شدیم. و الآن هم داریم برای اعدام می رویم.
    تمایلی نداشت که برخی از وسایل، از جمله، مواد غذایی و پتویش را ببرد. پاسدار جواد، که میان درب سلول در انتظار ایستاده بود، با خنده یی شیطانی که بر لب داشت به امیر گفت: وسایل را با خودت بیار. چون امشب هستی و به آنها نیاز داری.
   امیر در خبردهی آدم فوق العاده دقیق و وسواسی بود. برای من که از نزدیک او را می شناختم نمی توانستم به خبرهایی که او داده بود، شک کنم. اما از طرف دیگر خبرهایی که داده بود چیزی نبود که به سادگی قابل  باور باشند. با جمع آوری وسایلش  پاسدار جواد او را با خودش از نزد ما برد و این آخرین دیداری بود که با او داشتم.
با رفتن امیر، من و مسعود ابویی با یک دنیا سؤال  تنها ماندیم. از شدت بهت و مات زدگی حتی  نمی توانستیم با یکدیگر صحبت کنیم. انگاری خودم را برای اعدام می بردند. خبر آن قدر جدّی و بزرگ بود که باور آن سخت به نظر می رسید. درنگ نکرده و بلا فاصله با مورس خبر را به سلول بغلی، که مجید، برادر امیر هم آنجا بود، منتقل کردیم.
    آن شب نتوانستیم حتی برای لحظه یی استراحت کنیم و تا خودِ صبح توی سلول قدم می زدیم و روی این موضوع، من و مسعود با هم صحبت می کردیم. تمام تحوّلات چند روز گذشته را مرتّب مرور می کردیم. پرسشنامه یی که داده بودند، جابجایی به سلول انفرادی، لحن و برخورد مجتبی حلوایی و سایر موارد، اما باز آنچه که امیر گفته بود قابل درک نبود. حتماً باید اتفاق بسیار مهمی در خارج از زندان اتفاق افتاده باشد که رژیم اینچنین سراسیمه به کشتار بچه های زندانی دست زده است. اما چه اتفاقی می توانست آن قدر مهم و کیفی باشد. سؤالی که به جواب آن  چند روز بعد پی بردیم.   با اعدام امیر، برادر او  مجید عبدالّلهی را نیز، آن چنان که محمد خدابنده او را دیده بود چند روز بعد، چندین بار  به دادگاه می برند. در اتاق مرگ آخوند نیّری به او می گوید برادرت را اعدام کردیم اما نمی خواهیم نسل پدرت را منقطع کنیم با ما همکاری کن تا تو را اعدام نکنیم.
مجید که از اعدام برادرش مطلع شده بود با  انگیزه یی صد برابر به خواستۀ نیّری تن نمی دهد و می گوید من هم همان راه را می روم که برادرم رفت. مرا هم اعدام کنید. چندين بار در فواصل گوناگون او را به دادگاه بردند و خواستند با محکوم کردن سازمان را او را زنده نگه دارند و او همچنان بر مواضع خود قرص و محکم ایستادگی می کند و زیر بار حرفهای نیّری نمی رود و در نهایت، جانانه، به عهد خود وفاکرد و  به راه برادرش امیر ملحق گردید و جاودانه شد.

۱۳۹۴ آبان ۲۳, شنبه

ایران - سعي كردند ما را دفن كنند، غافل از اينكه ما بذر بوديم

۲۰ آبان ششمین سالگرد اعدام “احسان فتاحیان” فرزند دلاور کردستان  
شهید قهرمان خلق احسان فتاحیان
شهید قهرمان خلق احسان فتاحیان 

هرگز از مرگ نهراسیده ام، حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان ،در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم ، چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین…
رژیم جهل و جنایت و اعدام آخوندی شش سال پیش در چنین روزیژ سیاسی کُرد «احسان فتاحیان» را در زندان به چوبه دار آویخت ، اعدامی که نام احسان فتاحیان را به عنوان یک انقلابی بزرگ تا ابد در قلب آزادیخواهان جاودان کرد.
احسان فتاحیان متولد ( ١٣۶٢/١٢/١٢ در کرمانشاه) فعال سیاسی بود که بامداد روز چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۸ در زندان مرکزی سنندج اعدام شد.
پس از گذشت شش سال از اعدام احسان هنوز هم همه با تأسف و تأثر اما با تحسین وی را یاد می کنند. اراده و عزم راسخش در تقابل با ستمگران زمانه، ایمان، شهامت و غرورش در پای چوبه دار، وصیتنامه کوتاه و پرشکوهش در پایبندی به سعادت انسان و دفاع از مردمش، همه و همه فاکتورهایی هستند که مرگ وی را مجزا نمود. او بسیار ساده اما به غایت قهرمانانه زندگی را به پایان برد و طبل زبونی جمهوری اسلامی را به صدا درآورد. به همین دلیل هم آفرین خلقی بایسته و شایسته وی بود.
در ششمین سالیاد مرگ «احسان فتاحیان» جای دارد همه ما بر راه دمکراسی خواهانه، انسانی و عدالت جویانه وی تأکید کنیم.
“درود به روان و راه احسان و همه مبارزین راه آزادی و انسانیت”
احسان دو روز پیش از اعدام نامەای را به شرح زیر نوشت:
واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی
نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم
خش خش برگ ها زیر قدم هایم
میگوید : بگذار تا فرو افتی
آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت
هرگز از مرگ نهراسیده ام،حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان،در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم ، چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین. نه با مرگ که با دلایل مرگ سر صحبت دارم ،اکنون که ” تاوان ” دگردیسی یافته و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند،آیا میتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ ” ما ” ای که از سوی “آنان ” به مرگ محکوم شده ایم در طلب یافتن روزنه ای به سوی یک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ایم  آیا آنان نیز به کرده ی خود واقف اند؟
در شهر کرمانشاه زندگی را آغاز کردم،آنجا که بزرگیش ورد زبان هم میهنانم است،آنجایی که مهد تمدن میهنم بوده است. قطور ذهنم بدان سویم کشید که تبعیضی را و وضعیتی ناروا را بفهمم و از اعماق وجود درکش نمایم که گویای ستم بود ، ستمی در حق من چنان فردی انسانی و در حق من چنان مجموعه ای انسانی، پیگیری چرایی ستم و رفع آن به هزاران فکرم راهبر شد ،اما وااسفا که آنان چنان فضا را مسدود و حق طلبی را محجور و سرکوب کرده بودند که در داخل راهی نیافتم و ورای محدوده های تصنعی به مکانی دیگر و مامنی دیگر کوچیدم : من پیشمرگه ی کومله شدم، سودای یافتن خویش و هویتی که از آن محروم شده ام من را بدان سو کشاند. دور شدن از خواستگاه کودکی هرچند آزاردهنده و سخت بود اما هیچ گاه باعث انقطاع من از زادگاهم نشد. هراز گاهی به قصد تجدید دیدار و بازیابی خاطرات روانه ی خانه ی نخستین میگشتم ،اما یکبار ” آنان ” دیدار را به کامم تلخ کردند،دستگیرم کردند و به قفسم انداختند. از همان آغاز و با پذیرایی انسان دوستانه ی دستگیر کنندگانم !! فهمیدم که همان سرنوشت تراژدیک و غمناک همراهان و رهروان این راه پررهرو به انتظار نشسته است : شکنجه ،پرونده سازی،دادگاه سرسپرده و شدیدا تحت نفوذ،حکمی کاملا ناعادلانه و سیاسی،و در نهایت مرگ……
بگذارید خودمانی تر بگویم : پس از دستگیری در شهر کامیاران به تاریخ ۲۹/۴/۸۷ و پس از چند ساعت مهمان بودن در اداره ی اطلاعات آن شهر، در حالی که دستبند و چشمبندی قطور حرکت و دیدن را برایم ممنوع نموده بود، فردی که خود را معاون دادستان معرفی میکرد شروع به طرح یک سری پرسش بی ربط و مملو از اتهامات واهی نمود (لازم به ذکر است که هرگونه بازپرسی قضایی در محیطی غیر از محیط دادسرا و دادگاه طبق قانون مطلقا ممنوع است).
بدین ترتیب اولین دور بازجویی های عدیده ام کلید خورد. همان شب به اداره ی اطلاعات استان کردستان در شهر سنندج منتقل شدم و سور واقعی را آنجا تجربه نمودند : سلولی کثیف با دستشویی نامطبوع و پتوهایی که احتمالا ده ها سال از ملاقاتشان با آب و پاکیزگی میگذشت! . از آن به بعد شب و روز دالان پایینی و اتاق های بازجویی با چاشنی کتک و شکنجه ی طاقت فرسا ، به تسلسلی پایان ناپذیر و سه ماهه تبدیل شد. بازجویان محترم در جهت ارتقای منزلت شغلی خویش و در سودای چند پشیزی ناچیز و بی ارزش ،در این سه ماه به طرح اتهاماتی عجیب و غریب میپرداختند که خود بهتر از هرکس به کذب بودن آنها ایمان داشتند.
تنها موارد اثباتی عضویت در کومله و تبلیغ علیه نظام بود که بهترین گواه در یگانه بودن اتهامات رای دادگاه بدوی است ،شعبه ی اول دادگاه انقلاب اسلامی سنندج حکم به ۱۰ سال حبس توام با تبعید به زندان رامهرمز داد. ساختار اداری و سیاسی ایران همیشه دچار آفت تمرکز گرایی بوده است اما در این یکی نمونه که به ظاهر قصد تمرکز زدایی از امر قضا را داشتند. به تازگی اختیار و صلاحیت تجدید نظر در احکام متهمین سیاسی را در بالاترین سطح حتی اعدام  از دیوان عالی گرفته و به محاکم تجدید نظر استان سپرده اند، با اعتراض دادستان کامیاران به حکم بدوی و در نهایت تعجب و برخلاف قوانین موضوعه و داخلی خود ایران، شعبه ی چهارم دادگاه تجدید نظر استان کوردستان حکم ۱۰ سال زندان را به اعدام تبدیل نمود. بر پایه ی ماده ۲۵۸ قانون آیین دادرسی کیفری محاکم تجدید نظر تنها در صورتی مجاز به تشدید حکم بدوی میباشند که حکم صادره از حداقل مجازات مقرر در قانون کمتر باشد. بر طبق کیفر خواست دادستانی اتهام وارده ، یعنی محاربه(دشمنی با خدا)  حداقل حکم در این مورد یک سال است حال خود فاصله ی ۱۰ سال توام با تبعید را با این حداقل مقایسه کنیدتا پی به غیر قانونی،غیر حقوقی و سیاسی بودن حکم اعدام ببرید.
البته ناگفته نماند که مدتی کوتاه پیش از تبدیل حکم،مجددا” از زندان مرکزی سنندج به بازداشتگاه اداره اطلاعات منتقل و در آنجا از من خواسته شد طی یک مصاحبه ویدیوئی به اعمالی ناکرده اقرار و کلمات و جملاتی در رد افکار خویش برزبان آورم . علی رغم فشارها ی شدید, من حاضر به قبول خواسته نامشروع آنان نشدم و آنها نیز صراحتا” گفتند حکمم را به اعدام تبدیل خواهند نمود،که خیلی زود به عهد خویش وفا کردن و سرسپردگی دادگاه را به مراجع امنیتی و غیر قضایی اثبات نمودن. پس آیا انسان می تواند بر آنان خرده ای بگیرد؟!
قاضی سوگند خورده که همه جا،در هر زمان و در قبال هر فرد و موضوعی بی طرف مانده و صرفا” از دریچه ی حقوق و قانون به جهان بنگرد،که امین قاضی این سرزمین به قهقرا رفته می تواند ادعا نماید که سوگند را نشکسته و بی طرف و عادل باقی مانده است؟ به زعم بنده چنین قضاتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند. هنگامی که کل سیستم های قضایی ایران به اشاره یک بازجوی بی دانش و عاری از هرگونه سواد حقوقی، دستور بازداشت, محاکمه, محبوس نمودن و مرگ افراد را اجرا می نماید،آیا می توان بر یک یا چند قاضی خرده پای یک استان همیشه تحت ستم و تبعیض خرده گرفت؟ آری، خانه از پای بست ویران است……
حال علیرغم این که در آخرین ملاقاتم در داخل زندان با دادستان صادر کننده کیفر خواست،وی به غیر قانونی بودن اجرای حکم در هنگامه ی اکنون اذعان داشت، اما برای دومین بار قصد اجرای حکم را دارند. نا گفته پیداست که اینچنین پافشاری کردن بر اجرای حکم به هر نحو ممکن،نتیجه ی فشارهای محافل امنیتی و سیاسی خارج از قوه ی قضائیه است . افراد عضو این محافل تنها از زاویه ی فیش حقوقی و اغراض و نیات سیاسی خویش به موضوع مرگ و زندگی یک زندانی سیاسی می نگرند، برای آنان ورای اهداف غیر مشروع خویش هیچگونه ” مسئله ” ای قابل طرح و تصور نیست، حتی اگر اولین حق همزاد بشر یعنی حق حیات باشد. اسناد جهانی و بین المللی پیشکش،آنان حتی قوانین و الزامات داخلی خود را نیز هیچ و بیهوده می انگارند.
اما سخن آخر: اگر به گمان زورورزان و حاکمان،مرگ من موجب حذف مسئله ای به نام مسئله کردستان خواهد شد باید گفت زهی خیال باطل . نه مردن من و نه هزاران چون من مرهمی بر این درد بی درمان نخواهد بود و چه بسا آتش آنرا شعله ورتر خواهد نمود. بی گمان ” هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر.
احسان فتاحیان
زندان مرکزی سنندج

۱۷/۸/۱۳۸۸

۱۳۹۴ مهر ۸, چهارشنبه

ایران - زندانی سیاسی زینب جلالیان از ملاقاتهای هفتگی محروم شد

زینب جلالیان زندانی سیاسی
زینب جلالیان زندانی سیاسی
بنابر گزارش رسیده ، دژخیمان رژیم در زندان ،زندانی سیاسی زینب جلالیان را از ملاقاتهای هفتگی محروم کردند.این فشارها در حالی است که وی از بیماری چشم رنج میبرد و در معرض خطر نابینایی قرار دارد. و مأموران مزدور و جنایتکار امنیتی در زندان از عمل چشم او سر باز میزنند.در حالیکه پزشکان گفته اند اگر عمل جراحی انجام نگیرد وی نا بینا میشود
زینب جلالیان به مدت هشت سال است در زندان خوی و محکوم به حبس ابد شده اما هیچ حکمی به او ابلاغ نشده است.
وی بارها در اعتراض به وضعیت خود دست به اعتصاب غذا زده است.

۱۳۹۴ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

ایران - در مورد شاهرخ زماني بيشتر بدانيم

شهید مبارز خلق شاهرخ زمانی

شاهرخ زمانی کارگر نقاش که در ۱۸ خرداد ۱۳۹۰ در تبریز دستگیر شده بود، اخیراً به زندان قزلحصار کرج منتقل شد، وی در ۱۵ شهریور ۱۳۴۳ در یکی از روستاهای منطقه قره داغ، شهرستان کلیبر بدنیا آمده است ولی در تبریز بزرگ شده است. 

او در یک خانواده و محیطی با اطرافیان آگاه و فعال و مبارز رشد کرده است و از همان نوجوانی به فعالیتهای کارگری روی آورد. پدرش بهمن زمانی شاعر و معلم باز نشسته است که از همدوره‌ها و دوستان نزدیک صمد بهرنگی بوده و به‌خاطر شعر هایش بیش از چهار سال در جمهوری اسلامی زندانی شده است. پدر و عموی شاهرخ در زمان شاه نیز زندانی بودند که با تداوم مبارزات مردم و باز شدن درهای زندانها در سال ۱۳۵۷ آزاد شدند. شاهرخ زمانی دوره راهنمایی و دبیرستان را در مدرسه هشترودی تبریز به اتمام رساند. با توجه به این‌که اهالی قره داغ اکثراً نقاش ساختمانی هستند شاهرخ نیز نقاشی ساختمان را به‌عنوان شغل انتخاب کرد.
در سال ۱۳۷۲ شاهرخ را همراه ۱۶ نفر که همگی نقاش ساختمان بودند به اتهام فعالیت غیرعلنی در سندیکای نقاشان دستگیر کردند. او ۱۸ ماه زندانی شد و پس از آزادی هم‌چنان در پاتوقهای مختلف نقاشان مانند میدان امام حسین، منوچهری و با دیگر کارگران و دوستانش ارتباط کاری بسیار صمیمانه‌ای داشت. آنها تلاش داشتند از طریق این ارتباطات و با اقناع بقیه نقاشان سندیکای نقاشان را احیا کنند.
در سال ۱۳۸۴ موفق شدند هیأت مؤسس سندیکای نقاشان را تشکیل بدهند هر چند سرکوبهای مداوم و شدید اجازه تشکیل سندیکا را نداد ولی آنها با فعالیت مستمر و گروهی تحت نام هیأت مؤسس کارهای بسیاری انجام دادند. از جمله در جهت جمع‌آوری امضا و فعالیت برای کسب بیمه تأمین اجتماعی و بیمه بیکاری برای نقاشان و حمایت و همکاری با دیگر تشکلهای کارگری. شاهرخ در سال ۱۳۸۵ همزمان با فعالیت خود در هیأت مؤسس سندیکای نقاشان، همکاری با کمیته پیگیری ایجاد تشکلهای کارگری را شروع کرد. همچنین در شورای همکاری تشکلها و فعالان کارگری نیز فعال بود.
وی در ۱۸ خرداد ماه ۱۳۹۰ در تبریز دستگیر شده و در اعتراض به دستگیری غیرقانونی خود ۳۰ روز از ۳۶ روز مدت نگه‌داری در سلول انفرادی را در اعتصاب‌غذا به‌سر برد. وی در حالی‌که حتی یک برگ بازجویی هم ننوشته و به سؤالات پاسخ نداده بود، بدون دلیل و مدرک از سوی شعبه‌ی یک بیدادگاه ضدانقلاب تبریز به‌ریاست قاضی حملبر به اتهام تبلیغ علیه نظام و تشکیل گروه به قصد بر هم زدن امنیت کشور به ۱۱ سال زندان محکوم شد. این حکم سپس در شعبه‌ی ۶ تجدیدنظر تبریز عیناً تأیید شد. وی در تاریخ ۲۷ مهر ماه ۱۳۹۰ با قرار وثیقه‌ی سنگین ۲۰۲ میلیون تومانی از زندان مرکزی تبریز آزاد و پس از مدت کوتاهی در تاریخ ۲۴ دی ماه همراه با محمد جراحی در محل کارش دستگیر و برای اجرای حکم به زندان مرکزی تبریز منتقل شد.
در ابتدای ورود به زندان تبریز به‌طور غیرقانونی وی را بیش از یک ماه در بند قرنطینه‌ی زندان نگه‌داشتند، وی در اعتراض به این عمل مجدداً دست به اعتصاب‌غذا زد و پس از مدتی به بند مالی زندان تبریز منتقل شد. وی در طول مدت حبس خود در این زندان بارها از بندی به بند دیگر منتقل شده و تحت آزار و اذیت قرار گرفت. در نهایت وی را به بند ۱۵ متادون که مخصوص معتادین بوده و به‌لحاظ بهداشتی در وضعیت اسفباری به‌سر می‌برد منتقل کردند. گفتنی است در این بند انواع بیماریهای خطرناک مانند ایدز و هپاتیت شیوع گسترده‌یی دارد. در تاریخ ۷ خرداد ماه ۱۳۹۱ وی را به‌طور غیرقانونی و بدون حکم قاضی با دست‌بند و پابند از زندان تبریز خارج کرده و به زندان یزد منتقل کردند. پس از مدتی با فراگیر شدن جو مقاومت در زندان یزد مسئولان این زندان با اعلام عجز از نگه‌داری این زندانی وی را در تاریخ ۱۷ مرداد ماه به زندان تبریز بازگرداندند. در نهایت در تاریخ ۲۲ مهر ماه مجدداً وی را به‌طور غیرقانونی به زندان گوهردشت کرج منتقل کردند.
شاهرخ زمانی بار دیگر در تاریخ ۱۷ شهریورماه ۱۳۹۲ از زندان گوهردشت کرج به تبریز منتقل شده و در شعبه‌ی ۲ دادگاه انقلاب تبریز به اتهام توهین به خامنه‌ای محاکمه و متعاقباً به تحمل ۶ ماه حبس تعزیری دیگر محکوم شد.
این کارگر زندانی در روز ۲۰ اسفند ماه ۱۳۹۲ به زندان قزلحصار کرج منتقل شده و در اعتراض به این انتقال دست به اعتصاب‌غذا زد. بر اثر این اعتصاب‌غذا مسئولان وی را مجدداً در تاریخ ۲۵ فروردین‌ماه ۱۳۹۳ به زندان گوهردشت کرج و این بار به بند ۳ منتقل کردند.
شاهرخ زمانی که با رسول بداقی هم بند بوده است در تاریخ 13مرداد 94 همزمان با پایان قانونی دوران حبس رسول در نامه‌ای سرگشاده با معرفی رسول به‌عنوان سمبل آزادی خواهان آزادی او شده بود.
زندانی سیاسی مقاوم شاهرخ زمانی، فرزند دلیر مردم آذربایجان بعدازظهر روز یکشنبه ۲۲شهریورماه به نحو مشکوکی در زندان گوهردشت جان باخت. همبندان او در سالن12 بند4ساعت5 بعدازظهر جسد او را با دهانی پرخون و سری کبود در تختش در زندان یافتند. وی تا ساعت 10صبح امروز در کنار هم بندانش بوده و مانند همیشه سرحال و با نشاط بوده است. وی به‌طور ثابت ورزش می‌کرده است. 
دژخیمان و مأموران اطلاعات کینه و خشم عمیقی از او به دل داشتند و از هیچ اذیت و آزاری در حق او فروگذار نمی‌کردند و بارها او را به مرگ تهدید کرده بودند. وی قبل از مرگش در یادداشتی نوشته بود: در اداره اطلاعات به‌صورت مستقیم و یا غیرمستقیم تهدید به مرگ شده‌ام از جمله مسمومیت، قرار دادن در کنار افراد عادی مبتلا به ایدز، وادار کردن افراد نامتعادل روانی، جانی و خطرناک به درگیری با من، قرار دادن افراد اطلاعاتی در پوشش زندانی در کنار من که مرا تشویق به فرار می‌کردند تا حین فرار با تیر کشته شوم که با شناسایی و افشای این افراد از آنها دور شده‌ام. ... . در مورد هر گونه عواقب از این قبیل من به همه هشدار می‌دهم. مرگ من در زندان به هر دلیل متوجه مسئولان می‌باشد.                               

۱۳۹۴ شهریور ۲۲, یکشنبه

ایران - نوشته زندانی سیاسی شاهرخ زمانی چند روز قبل از جان باختنش:

 جان باختن ناگهانی ندانی سیاسی شاهرخ زمانی
 جان باختن ناگهانی ندانی سیاسی شاهرخ زمانی
در اداره اطلاعات تهدید به مرگم کردند
زندانی سیاسی کارگر شاهرخ زمانی چند روز قبل از جان زندان باختنش از زندان گوهردشت کرج یادداشتی به بیرون فرستاده و نوشته که از سوی دژخیمان اطلاعات تهدید به مرگ شده است. در این یادداشت آمده است:در اداره اطلاعات به‌صورت مستقیم و یا غیرمستقیم تهدید به مرگ شده‌ام از جمله مسمومیت ٬ قرار دادن در کنار افراد عادی مبتلا به ایدز، وادار کردن افراد نامتعادل روانی ٬ جانی و خطرناک به درگیری با من.....

۱۳۹۴ شهریور ۱۹, پنجشنبه

ایران - افشا اطلاعات محرمانه درباره کشته شدن هزاران عراقی و صدها آمریکایی توسط بمبها انفجاری رژیم ایران

سربازان آمریکایی در عراق
سربازان آمریکایی در عراق 

تلویزیون التغییر گزارش داد اخیرا اسناد آمریکایی از اطلاعات محرمانه یی پرده برداشتند که (رژیم) ایران، شبه نظامیان را در عراق به بسته های انفجاری و مواد انفجاری ضد زره مجهز میکند که منجر به کشته شدن هزاران نفر از عراقیان میشود.

پنتاگون، بسته های انفجاری در عراق را با فعالیتهای سپاه قدس رژیم ایران که توسط قاسم سلیمانی فرماندهی میشود، مرتبط دانست.

۱۳۹۴ شهریور ۳, سه‌شنبه

ایران - حكم 15 سال حبس براي دانشجوي زنداني آرش صادقي

ایران - حكم 15 سال حبس براي دانشجوي زنداني آرش صادقي
ایران - حكم 15 سال حبس براي دانشجوي زنداني آرش صادقي
زنداني سياسي، آرش صادقي در دادگاه ارتجاع به رياست قاضي جلاد صلواتي به 15 سال حبس محكوم شد.
گلرخ ابراهيمي همسر آرش صادقي نيز كه به دليل جراحي و وخامت حال جسمي ناتوان از حضور در بيدادگاه جهت دفاع آخر بود، به صورت غيابي مورد محاكمه قرار گرفت و به شش سال حبس محكوم گرديد.
آرش صادقی 15شهریور 93 توسط مزدوران اطلاعات سپاه پاسداران دستگیر شده بود. وی دانشجوی اخراجی دانشگاه علامه طباطبایی، به مدت هفت ماه در انفرادی بند دو الف سپاه پاسداران بود.

۱۳۹۴ مرداد ۲۳, جمعه

ایران - مقابله با صورت مسئله سرنگوني

اطلاعیه کمیسیون  امنیت  وضد تروریسم  شورای ملی مقاومت  را خواندم  با خودم گفتم خامنه  ای جنایتکار  وروحانی جلاد زهر خورده  که درقبال تحولات اخیر عراق، نیزغافلگیر و آشفته شده اند رابامحکوم کردن  این توطئه کثیف  میخواهیم  آنرا برسر خودشان خراب کنیم.
NCRI-Flag
NCRI-Flag


وظيفة مقدم ارگانهاي سركوبگر خامنه ای وروحانی جنایتکار و به طور خاص وزارت بدنام  اطلاعات مقابله با »تهديد سرنگوني « از سوي مجاهدين و مقاومت ايران به عنوان صورت مسئله كل نظام خامنه ای جلاد  است. مسئله بود و نبود همة جناحها تهديد مشتركي است كه همگي در مورد آن اتفاق نظر دارند. اگر رژيم تهديدي از اين سو نميديد،نيازي به بسيج ديوانه وارمزدورانش و اينهمه زدوبند و اعمال فشار نداشت. ازاينرو، براي پاك كردن »صورت مسئله سرنگوني «، خامنه ای زهر خورده  هميشه و در همه جادرصدد »حداكثر فشار « بر روي مجاهدين و مقاومت ايران بوده است. اين كار بامجموعه يي از اقدامات نظامي، تروريستي، امنيتي، سياسي و جنگ رواني مستمرپيگيري ميشودتابه خیال  خود صورت مسئله سرنگوني را پاك كند .
 آخوندهای تبهکار عمامه به سر هر قدر كه به شكنجه و اعدام و اختناق در داخل ايران و تروريسم و جنگ در منطقه و جنگ رواني دررزمگاه لیبرتی و زمينه سازي  اقدامات تروريستي به دفتر شوراي ملي مقاومت در اور سور اواز رو بياورد، محال است از بحران سرنگوني خلاص شود.
كميسيون امنيت وضد تروريسم شوراي ملي مقاومت در روز 22تير طي اطلاعيه يي اعلام كرد اطلاعات آخوندي و سفارت رژيم در پاريس، مزدوران قربانعلي حسين نژاد و مصطفي محمدي را براي ايجاد درگيري و زمينه سازي اقدامات تروريستي به دفتر شوراي ملي مقاومت در اور سور اواز فرستاد.... كه توسط ژاندارمري دستگير و مورد بازجويي قرار گرفته و از منطقه اخراج شدند. مزدور قربانعلي در حضور ژاندارمها اعتراف كرد كه مسئول اطلاعات در سفارت رژيم به نام «حميد عبادي» آنها را همراه با جهانگير شادانلو (مأمور افشا شده ملايان) موظف به اين اقدامات كرده و شماره تلفنهاي 0033758030701 و 0033140697959 را براي ارتباط در اختيار آنها قرار داده است .