‏نمایش پست‌ها با برچسب انقلابی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انقلابی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آبان ۲۷, چهارشنبه

ایران - آخرین وصیت نامه مبارزراه حق شیرکو معارفی

شيركو معارفي
شيركو معارفي

مرگ ما مردن نیست
شور این خون روان را
سرخشکیدن و افسردن نیست
مرگ ما پروازی است
شرف بودن ما
در شرف جانبازی است.

شیرکو معارفی زنداني سياسي كرد در يكي از ملاقاتهايش به يكي از اعضاي خانواده اش مي نويسد: اين نامه را در غروبی ترین شبهای می نویسم، که همزمان نسیم طلوعش سلامی اجتناب ناپذیر می دهد و اکنون آشنا ترین صدا نزدیک ترین چهره مادرم است. در بخشی دیگری از نامه آمده که من نه از برای سقط حقیقت، عدل و انسانیت گام برداشتم، بلکه گام در رکاب هر فرسنگ راه که نهادم، به جولانگاه حقیقت قریب تر، به منزلگاه عدل فزونی و در پیشگاه انسانیت پیشمرگ تر شدم. آری من پیشمرگ جاودانگی، دوری جستن از بربریت و هم آغوش شدن با آزادی هستم و در مسلخ جباران و جور ورزان،که به خیالشان از جولان کردن در جنگل سروسانان جدایم می سازنند، بی هیچ واهمه و اضطرابی، با قامتی استوار و دلی سرشار از امید و استقامت حظور می یابم و به جمع ستارگان این آسمان غمگسار می پیوندم.
متن کامل نامه به شرح زیر میباشد:
از سوسوی تلالو طلوع و از ناله مادر ترانه آزادی می سرآیم
دیر زمانیست که شب هنگام طعمه گاه شکارچیان حریص است و سوسوی شب نوید صیدهای نادر و دست نایافتنی است. آری شکار و طعمه در این بلاد نه برای تفریح و اوقات شاد به سر بردن، که از سر زیاده خواهی و کج فهمی و تمایلات نا لازم و کشنده است. برای صیادی بدور از منطق و بری از احساس تعادل و انصاف هر صیدی می تواند جذاب و فریبنده باشد. حال اگر این صید در جولانگاه دست نیافتنی و صعب العبور باشد و ذاتا سنتهای وجدان مدار بر دوش داشته باشد، هم موجه صید و هم دائم الصید خواهد بود. جوانی که خود را مبارز، برحق و خواهان شعائر انسان دوستی می داند چه بسا آن آهوی زیبا اندام است، اندر چشم شغالهای زشت پسند و زشت بین. سلاحی که بر دوش جوان حافظ عدل و انسانیت است،کم پیش می آید،که ماشه چکانش تمرین تیر نواختن را به درستی و دقت سپری کرده باشد.
آری من شیرکو معارفی همان تروریست متهم مخالفت با خدایم، که جدا از حب انسانها و نوازش کودکان، دلسوز طبیعت و رویای آشتی،اندیشه ای بمب آسا در سر و خیالی نهیفی در دل دارم. صید من برای شغالهای شب پرست و دشمنان طلوع و مهر مادری، همان اندازه نوید پیروزی برای آنهاست،که در ازای ظلمانی ترین شبها هم نخواهد توانست جلودار طلوع و طالع افق باشد. من تروریست ترین فرزند "آربابا"حتی به هنگام به اسارت درآمدنم میل به شلیک و نواختن تفنگی را نداشتم و هر آنچه از پیشینه و آن روزش با من بود، ترور و ارعاب و خشونت نبود و تنها کوله باری مملو از عشق به انسانیت و نوازش آزادی بر دوش داشتم.
این نامه را در غروبی ترین شبهای می نویسم،که همزمان نسیم طلوعش سلامی اجتناب ناپذیر می دهد و اکنون آشنا ترین صدا نزدیک ترین چهره مادرم است. که در نبردی فرسایشی تمنای آغوشش را برای یک بار هم که شده، در دل می پرورانم،اما دریغا مهر به مادر و مام میهن در این ندامتگاه هیچ مجالی برای ابراز وجود ندارد. پُر پرتو ترین خورشید،درخشان ترین ستاره،بیکران ترین دریا و سر به فلک سایده ترین کوه طبیعت، که جبروار بر سرنوشت من سایه افکنده و نه از خورشید جنبشم، نه از ستاره امیدهایم، نه از دریای مادرم و نه از کوه استفامتم نتوانستم و نخواهم توانست دست بکشم،بلکه با تمام وجود هر آنچه این صید، تروریست، مخوف برای صیادان آزادی ساخته، این دنیای بکر و انسانیست. با تمنای آغوش مادر،عشق به آزادی و تعهد به انسانیت،صدها شب و روز دیگر را قلم خواهم زد و همچنان من یک جوان کُرد زحمتکش،انقلابی و از دیار شب زنده داران خواهم بود.
و اینک نیز باید بگویم: گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاریست!
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد.
من نه از برای سقط حقیقت،عدل و انسانیت گام برداشتم، بلکه گام در رکاب هر فرسنگ راه که نهادم،به جولانگاه حقیقت قریب تر، به منزلگاه عدل فزونی و در پیشگاه انسانیت پیشمرگ تر شدم. آری من پیشمرگ جاودانگی، دوری جستن از بربریت و هم آغوش شدن با آزادی هستم و در مسلخ جباران و جور ورزان، که به خیالشان از جولان کردن در جنگل سروسانان جدایم می سازنند، بی هیچ واهمه و اضطرابی، با قامتی استوار و دلی سرشار از امید و استقامت حظور می یابم و به جمع ستارگان این آسمان غمگسار می پیوندم.
شیرکو معارفی
زندان سقز

15.7.1392

۱۳۹۴ آبان ۲۳, شنبه

ایران - سعي كردند ما را دفن كنند، غافل از اينكه ما بذر بوديم

۲۰ آبان ششمین سالگرد اعدام “احسان فتاحیان” فرزند دلاور کردستان  
شهید قهرمان خلق احسان فتاحیان
شهید قهرمان خلق احسان فتاحیان 

هرگز از مرگ نهراسیده ام، حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان ،در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم ، چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین…
رژیم جهل و جنایت و اعدام آخوندی شش سال پیش در چنین روزیژ سیاسی کُرد «احسان فتاحیان» را در زندان به چوبه دار آویخت ، اعدامی که نام احسان فتاحیان را به عنوان یک انقلابی بزرگ تا ابد در قلب آزادیخواهان جاودان کرد.
احسان فتاحیان متولد ( ١٣۶٢/١٢/١٢ در کرمانشاه) فعال سیاسی بود که بامداد روز چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۸ در زندان مرکزی سنندج اعدام شد.
پس از گذشت شش سال از اعدام احسان هنوز هم همه با تأسف و تأثر اما با تحسین وی را یاد می کنند. اراده و عزم راسخش در تقابل با ستمگران زمانه، ایمان، شهامت و غرورش در پای چوبه دار، وصیتنامه کوتاه و پرشکوهش در پایبندی به سعادت انسان و دفاع از مردمش، همه و همه فاکتورهایی هستند که مرگ وی را مجزا نمود. او بسیار ساده اما به غایت قهرمانانه زندگی را به پایان برد و طبل زبونی جمهوری اسلامی را به صدا درآورد. به همین دلیل هم آفرین خلقی بایسته و شایسته وی بود.
در ششمین سالیاد مرگ «احسان فتاحیان» جای دارد همه ما بر راه دمکراسی خواهانه، انسانی و عدالت جویانه وی تأکید کنیم.
“درود به روان و راه احسان و همه مبارزین راه آزادی و انسانیت”
احسان دو روز پیش از اعدام نامەای را به شرح زیر نوشت:
واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی
نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم
خش خش برگ ها زیر قدم هایم
میگوید : بگذار تا فرو افتی
آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت
هرگز از مرگ نهراسیده ام،حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان،در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم ، چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین. نه با مرگ که با دلایل مرگ سر صحبت دارم ،اکنون که ” تاوان ” دگردیسی یافته و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند،آیا میتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ ” ما ” ای که از سوی “آنان ” به مرگ محکوم شده ایم در طلب یافتن روزنه ای به سوی یک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ایم  آیا آنان نیز به کرده ی خود واقف اند؟
در شهر کرمانشاه زندگی را آغاز کردم،آنجا که بزرگیش ورد زبان هم میهنانم است،آنجایی که مهد تمدن میهنم بوده است. قطور ذهنم بدان سویم کشید که تبعیضی را و وضعیتی ناروا را بفهمم و از اعماق وجود درکش نمایم که گویای ستم بود ، ستمی در حق من چنان فردی انسانی و در حق من چنان مجموعه ای انسانی، پیگیری چرایی ستم و رفع آن به هزاران فکرم راهبر شد ،اما وااسفا که آنان چنان فضا را مسدود و حق طلبی را محجور و سرکوب کرده بودند که در داخل راهی نیافتم و ورای محدوده های تصنعی به مکانی دیگر و مامنی دیگر کوچیدم : من پیشمرگه ی کومله شدم، سودای یافتن خویش و هویتی که از آن محروم شده ام من را بدان سو کشاند. دور شدن از خواستگاه کودکی هرچند آزاردهنده و سخت بود اما هیچ گاه باعث انقطاع من از زادگاهم نشد. هراز گاهی به قصد تجدید دیدار و بازیابی خاطرات روانه ی خانه ی نخستین میگشتم ،اما یکبار ” آنان ” دیدار را به کامم تلخ کردند،دستگیرم کردند و به قفسم انداختند. از همان آغاز و با پذیرایی انسان دوستانه ی دستگیر کنندگانم !! فهمیدم که همان سرنوشت تراژدیک و غمناک همراهان و رهروان این راه پررهرو به انتظار نشسته است : شکنجه ،پرونده سازی،دادگاه سرسپرده و شدیدا تحت نفوذ،حکمی کاملا ناعادلانه و سیاسی،و در نهایت مرگ……
بگذارید خودمانی تر بگویم : پس از دستگیری در شهر کامیاران به تاریخ ۲۹/۴/۸۷ و پس از چند ساعت مهمان بودن در اداره ی اطلاعات آن شهر، در حالی که دستبند و چشمبندی قطور حرکت و دیدن را برایم ممنوع نموده بود، فردی که خود را معاون دادستان معرفی میکرد شروع به طرح یک سری پرسش بی ربط و مملو از اتهامات واهی نمود (لازم به ذکر است که هرگونه بازپرسی قضایی در محیطی غیر از محیط دادسرا و دادگاه طبق قانون مطلقا ممنوع است).
بدین ترتیب اولین دور بازجویی های عدیده ام کلید خورد. همان شب به اداره ی اطلاعات استان کردستان در شهر سنندج منتقل شدم و سور واقعی را آنجا تجربه نمودند : سلولی کثیف با دستشویی نامطبوع و پتوهایی که احتمالا ده ها سال از ملاقاتشان با آب و پاکیزگی میگذشت! . از آن به بعد شب و روز دالان پایینی و اتاق های بازجویی با چاشنی کتک و شکنجه ی طاقت فرسا ، به تسلسلی پایان ناپذیر و سه ماهه تبدیل شد. بازجویان محترم در جهت ارتقای منزلت شغلی خویش و در سودای چند پشیزی ناچیز و بی ارزش ،در این سه ماه به طرح اتهاماتی عجیب و غریب میپرداختند که خود بهتر از هرکس به کذب بودن آنها ایمان داشتند.
تنها موارد اثباتی عضویت در کومله و تبلیغ علیه نظام بود که بهترین گواه در یگانه بودن اتهامات رای دادگاه بدوی است ،شعبه ی اول دادگاه انقلاب اسلامی سنندج حکم به ۱۰ سال حبس توام با تبعید به زندان رامهرمز داد. ساختار اداری و سیاسی ایران همیشه دچار آفت تمرکز گرایی بوده است اما در این یکی نمونه که به ظاهر قصد تمرکز زدایی از امر قضا را داشتند. به تازگی اختیار و صلاحیت تجدید نظر در احکام متهمین سیاسی را در بالاترین سطح حتی اعدام  از دیوان عالی گرفته و به محاکم تجدید نظر استان سپرده اند، با اعتراض دادستان کامیاران به حکم بدوی و در نهایت تعجب و برخلاف قوانین موضوعه و داخلی خود ایران، شعبه ی چهارم دادگاه تجدید نظر استان کوردستان حکم ۱۰ سال زندان را به اعدام تبدیل نمود. بر پایه ی ماده ۲۵۸ قانون آیین دادرسی کیفری محاکم تجدید نظر تنها در صورتی مجاز به تشدید حکم بدوی میباشند که حکم صادره از حداقل مجازات مقرر در قانون کمتر باشد. بر طبق کیفر خواست دادستانی اتهام وارده ، یعنی محاربه(دشمنی با خدا)  حداقل حکم در این مورد یک سال است حال خود فاصله ی ۱۰ سال توام با تبعید را با این حداقل مقایسه کنیدتا پی به غیر قانونی،غیر حقوقی و سیاسی بودن حکم اعدام ببرید.
البته ناگفته نماند که مدتی کوتاه پیش از تبدیل حکم،مجددا” از زندان مرکزی سنندج به بازداشتگاه اداره اطلاعات منتقل و در آنجا از من خواسته شد طی یک مصاحبه ویدیوئی به اعمالی ناکرده اقرار و کلمات و جملاتی در رد افکار خویش برزبان آورم . علی رغم فشارها ی شدید, من حاضر به قبول خواسته نامشروع آنان نشدم و آنها نیز صراحتا” گفتند حکمم را به اعدام تبدیل خواهند نمود،که خیلی زود به عهد خویش وفا کردن و سرسپردگی دادگاه را به مراجع امنیتی و غیر قضایی اثبات نمودن. پس آیا انسان می تواند بر آنان خرده ای بگیرد؟!
قاضی سوگند خورده که همه جا،در هر زمان و در قبال هر فرد و موضوعی بی طرف مانده و صرفا” از دریچه ی حقوق و قانون به جهان بنگرد،که امین قاضی این سرزمین به قهقرا رفته می تواند ادعا نماید که سوگند را نشکسته و بی طرف و عادل باقی مانده است؟ به زعم بنده چنین قضاتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند. هنگامی که کل سیستم های قضایی ایران به اشاره یک بازجوی بی دانش و عاری از هرگونه سواد حقوقی، دستور بازداشت, محاکمه, محبوس نمودن و مرگ افراد را اجرا می نماید،آیا می توان بر یک یا چند قاضی خرده پای یک استان همیشه تحت ستم و تبعیض خرده گرفت؟ آری، خانه از پای بست ویران است……
حال علیرغم این که در آخرین ملاقاتم در داخل زندان با دادستان صادر کننده کیفر خواست،وی به غیر قانونی بودن اجرای حکم در هنگامه ی اکنون اذعان داشت، اما برای دومین بار قصد اجرای حکم را دارند. نا گفته پیداست که اینچنین پافشاری کردن بر اجرای حکم به هر نحو ممکن،نتیجه ی فشارهای محافل امنیتی و سیاسی خارج از قوه ی قضائیه است . افراد عضو این محافل تنها از زاویه ی فیش حقوقی و اغراض و نیات سیاسی خویش به موضوع مرگ و زندگی یک زندانی سیاسی می نگرند، برای آنان ورای اهداف غیر مشروع خویش هیچگونه ” مسئله ” ای قابل طرح و تصور نیست، حتی اگر اولین حق همزاد بشر یعنی حق حیات باشد. اسناد جهانی و بین المللی پیشکش،آنان حتی قوانین و الزامات داخلی خود را نیز هیچ و بیهوده می انگارند.
اما سخن آخر: اگر به گمان زورورزان و حاکمان،مرگ من موجب حذف مسئله ای به نام مسئله کردستان خواهد شد باید گفت زهی خیال باطل . نه مردن من و نه هزاران چون من مرهمی بر این درد بی درمان نخواهد بود و چه بسا آتش آنرا شعله ورتر خواهد نمود. بی گمان ” هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر.
احسان فتاحیان
زندان مرکزی سنندج

۱۷/۸/۱۳۸۸

۱۳۹۴ آبان ۱, جمعه

ایران - آخوند احمد خاتمی در نمایش جمعه تهران خواستار پایان دادن جنگ باندهای حکومتی شد

خرچنگ  نظام - آخوند احمد خاتمی
 خرچنگ  نظام - آخوند احمد خاتمی
آخوند احمد خاتمي، امام جمعه خامنه‌اي در تهران پذيرش برجام توسط توسط خامنه ای را با دجالگري همانند حماسه عاشورا توصيف كرد و با اعلام اينكه با اين اقدام خامنه‌اي، برجام ديگر به قانون تبديل شده از باندهاي حكومتي خواست به جنگ با يكديگر در اين زمينه پايان دهند.
 ازنقش پاسدار به هلاكت رسيده حسين همداني درجلوگيري ازسقوط ديكتاتورخونريزسوريه تجليل كرد.
 گفت: به تصريح مسئولان محترم نظامي ما، اگر سردار همداني نبود چه بسا دولت سوريه سقوط مي كرد.
نامه تاريخي، عميق، دقيق مقام معظم رهبري، پرونده برجام را بست. انصافاً اين نامه، نامه معمولي نبود،
در سراسر اين نامه، روح حماسه حسيني و روح انقلابي حاكم است
اينكه كساني بيايند برجام را موفقيتي بزرگ، موفقيت بي سابقه، كم سابقه، فتح الفتوح معرفي كنند، اين نظر مقام معظم رهبري نبود، از اون طرف كساني هم بگند تصويب برجام به خطر افتادن و خاتمه يافتن انقلابه، اين هم نبود.

انتظار ما به عنوان خطيب جمعه كه موعظه، نصيحت وظيفه اش هست، اين است كه تقاضا مي كنيم كه بگومگوهاي قبل از برجام ديگه تمام، الان ديگه برجام يك قانونه، و بايد همه از اين فرصت استفاده كنيم .

۱۳۹۴ مهر ۲, پنجشنبه

دوم مهر 1313 – 24 سپتامبر : تأسیس دانشکدة فنی دانشگاه تهران

دانشکده  فنی
دانشکده  فنی 

روز 2 مهرماه سال 1313 دانشکده فنی دانشگاه تهران گشایش یافت. قبل از آن و در خردادماه سال 1313 دانشگاه تهران به عنوان اولین دانشگاه ایران تأسیس شده بود. اما راه اندازی دانشکده های مختلف این دانشگاه تقریبا تا پایان سال 1313 به طول انجامید. دانشکده فنی دانشگاه تهران در دوم مهرماه سال 1313 به ریاست دکتر محمود حسابی دایر شد. در ابتدای تأسیس دانشکده, درسهای دوسال اول در تمام رشته های مختلف عمومی و سالهای سوم و چهارم تخصصی بود اما بتدریج رشته ها از ابتدا تخصصی و همراه با کارهای عملی و آزمایشگاهی شدند. دانشکدة فنی دانشگاه تهران طی سالها یکی از مراکز فعال مبارزات دانشجویان علیه دیکتاتوری سلطنتی بود, به همین دلیل شماری از رهبران سازمانهای انقلابی و مبارز, از جمله سازمان مجاهدین خلق ایرانو سازمان چریکهای فدایی خلق از این دانشکده برخاستهاند و به دانشکدة فنی دانشگاه تهران شهرت خاصی بخشیدهاند. ازجمله سعید محسن و اصغر بدیع زادگان از بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران و همچنین مجاهد دلاور ابراهیم ذاکری نیز از فارغ التحصیلان این دانشکده بودند.

۱۳۹۴ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

ایران - محمد حنیف نژاد - سعید محسن و اصغر بدیع زادگان ، الگوهای نخستین فدا وصداقت وپایداری

بنیانگذاران کبیر سازمان مجاهدین خلق ایران
بنیانگذاران کبیر سازمان مجاهدین خلق ایران

 درآغاز سه جوان بودند، سه دانشجو...

‫#‏محمد‬ حنيف نژاد فارغ التحصيل از ‫#‏دانشكده‬ كشاورزي كرج، ‫#‏سعيد‬ محسن، فارغ التحصيل رشته مهندسي تاسيسات از #دانشكده فني دانشگاه تهران و‫#‏اصغر‬ بديع زادگان فارغ التحصيل دررشته ي مهندسي شيمي از دانشكده فني دانشگاه تهران .
همه بنيانگذاران در آغاز بنيانگذاري سازمان زير 30 سال بودن. ميدونم اين روزها هم خيليا اين حس رو تجربه كردن و از خودشون پرسيدن چي كاربايد كرد؟ اما ....
فكرش رو بكنيد سه تا جوون تو اون دوران تيره و تاريك همت كردن و اين طوري پشت يه موضوع رفتن تا رسيدن به تشكيل يك سازمان انقلابي. اون هم براي مبارزه با كي؟يك ديكتاتوري مثل شاه كه ادعا داشت ژاندارم منطقه است. راستي چطور ممكنه؟
شايد بايد اسمش رو گذاشت احساس مسئوليت. اون 3 تا جووني كه توي اون سوت و كورِ جامعه، پله هاي اراده رو تا تغيير سرنوشت يك ملت طي كردن قبل از هر چيز خودشون رو خيلي جدي گرفتن. احساس كردن در برابر اين واقعيتها مسئولن. يعني نشستن اونجايي كه جاشونه.
Three students, three were young draghaz ... # m # race set graduated from Faculty of agriculture # Karaj, s. m., graduate engineering degree from Tehran University, Faculty of technical installations # and # a. graduate of Badi zadegan fields of chemical engineering, Faculty of engineering, University of Tehran.
All the founders of the Organization at the beginning of the following 30 years of being a bniangozari. These days I know. also this growing sense of experience and khilia of ask themselves what happened karbide? But ....
Fkersh you do this now growing three to joon's dark era and voted against efforts to go back to the topic, and so to reach the formation of a revolutionary organization. It's time to fight a dictatorship like that of the Shah? k claims the gendarm found area. How it's possible for reconciliation?
Maybe we should call got * responsibility. That's 3 to the South and كورِ in those jooni, stepping in to change the destiny of a nation will face during and before anything else, they've got very serious. To feel in the face of this vaqaitha مسئولن. That means sit avengaiy jashonh.