‏نمایش پست‌ها با برچسب انقلاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انقلاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ دی ۱, سه‌شنبه

ایران - شب يلدا همراه با فال حافظ...

شب یلدا همراه با فال حافظ
شب یلدا همراه با فال حافظ
شب یَلدا یا شب چلّه یکی از کهن‌ترین جشن‌های ایرانی است.در این جشن، طی شدن بلندترین شب سال و به دنبال آن بلندتر شدن طول روزها در نیم‌کرهٔ شمالی، که مصادف با انقلاب زمستانی است، گرامی داشته می‌شود.
یلدا به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) گفته می‌شود. خانواده‌های ایرانی در شب یلدا، معمولاً شامی فاخر و همچنین انواع میوه‌ها و رایج‌تر از همه هندوانه را مهیا و دور هم صرف می‌کنند. پس از صرف تناولات، قصه‌گویی پیرترها برای دیگر اعضای فامیل و همچنین فال‌گیری با دیوان حافظ رایج است
یلدا» برگرفته از واژه سریانی به معنای «زایش» و «تولد» است. ابوریحان بیرونی از این جشن با نام «میلاد اکبر» نام برده و منظور از آن را «میلاد خورشید» دانسته‌است. در آثارالباقیه بیرونی، از روز اول دی ماه با عنوان «خور» نیز یاد شده‌و در قانون مسعودی نسخه موزه بریتانیا در لندن، «خُره روز» ثبت شده، اگرچه در برخی منابع دیگر «خرم روز» نامیده شده است.
چله و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است. مردم روزگاران دور و گذشته، که کشاورزی، بنیان زندگی آنان را تشکیل می‌داد و در طول سال با سپری شدن فصل‌ها و تضادهای طبیعی خوی داشتند، بر اثر تجربه و گذشت زمان توانستند کارها و فعالیت‌های خود را با گردش خورشید و تغییر فصول و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت و حرکت و قرار ستارگان تنظیم کنند.
آنان ملاحظه می‌کردند که در بعضی ایام و فصول روزها بسیار بلند می‌شود و در نتیجه در آن روزها، از روشنی و نور خورشید بیشتر می‌توانستند استفاده کنند. این اعتقاد پدید آمد که نور و روشنایی و تابش خورشید نماد نیک و موافق بوده و با تاریکی و ظلمت شب در نبرد و کشمکش‌اند. مردم دوران باستان و از جمله اقوام آریایی، از هند و ایرانی - هند و اروپایی، دریافتند که کوتاه‌ترین روزها، آخرین روز پاییز و شب اول زمستان است و بلافاصله پس از آن روزها به تدریج بلندتر و شب‌ها کوتاهتر می‌شوند، از همین رو آنرا شب زایش خورشید (مهر) نامیده و آنرا آغاز سال قرار دادند کریسمس مسیحیان نیز ریشه در همین اعتقاد دارد.در دوران کهن فرهنگ اوستایی، سال با فصل سرد شروع می‌شد و در اوستا، واژه Sareda, Saredha «سَرِدَ» یا «سَرِذَ» که مفهوم «سال» را افاده می‌کند، خود به معنای «سرد» است و این به معنی بشارت پیروزی اورمزد بر اهریمن و روشنی بر تاریکی است

شب يلدا همراه با فال حافظ...

ديدم به خواب دوش كه ماهي برآمدي/كز عكس روي او شب هجران سرآمدي
تعبير رفت يار سفركرده مي رسد/ اي كاش هر چه زودتر از در درآمدي
ذكرش به خير ساقي فرخنده فال من/كز در مدام با قدح و ساغر آمدي
خوش بودي ار به خواب بديدي ديار خويش/ تا ياد صحبتش سوي ما رهبر آمدي
آن عهد ياد باد كه از بام و در مرا/ هر دم پيام يار و خط دلبر آمدي
كي يافتي رقيب تو چندين مجال ظلم/ مظلومي ار شبي به در داور آمدي
خامانِ ره نرفته چه دانند ذوق عشق/ دريا دلي بجوي، دليري، سر آمدي
آن كاو تو را به سنگدلي گشت رهنمون/ اي كاشكي كه پاش به سنگي بر آمدي
گر ديگري به شيوه ي حافظ زدي رقم/ مقبول طبع شاه نظر پروري آمدي

۱۳۹۴ آذر ۲۵, چهارشنبه

ایران - ترانه «مرا ببوس»

حیدر رقابی (هاله)
حیدر رقابی (هاله)
«مرا ببوس»:
«مرا ببوس، مرا ببوس
برای آخرین بار،/ تو را خدا نگهدار،/ که می ‌روم به سوی سرنوشت/
بهار ما گذشته،/ گذشته‌ ها گذشته،/ منم به جستجوی سرنوشت/
در میان توفان/ هم‌پیمان با قایقران‌ها/
گذشته از جان/ باید بگذشت از توفان‌ها/
به نیمه شب‌ها/ دارم با یارم پیمان‌ها/       
که بر فروزم/ آتش‌ها در کوهستان‌ها/
شب سیه/ سفر کنم،/ ز تیره ره گذر کنم/
نگر تو ای گل من،/ سرشک غم به دامن،/ برای من میفکن/
دختر زیبا/ امشب بر تو مهمانم، / در پیش تو می‌مانم،/ تا لب بگذاری بر لب من/
دختر زیبا/ از برق نگاه تو،/ اشک بی گناه تو، /روشن سازد یک امشب من/
ستاره مرد سپیده دم،/ به رسم یک اشاره،/ نهاده دیده برهم/     
میان پرنیان غنوده بود/
در آخرین نگاهش/ نگاه بی گناهش،/ سرود واپسین سروده بود/
بین که من از این پس/ دل در راه دیگر دارم/
به راه دیگر/ شوری دیگر در سر دارم/
به صبح روشن/ باید از آن دل بردارم،/ که عهد خونین با صبحی/
روشن تر دارم... ها/
مرا ببوس/
این بوسه وداع/
بوی خون می دهد».
سرایندۀ ترانه «مرا ببوس»حیدررقابی(هاله) است. او در 19آذر1310 زاده شد و در 23آذر1368درگذشت و در جوار مزار جهان پهلوان تختی به خاک سپرده شد. کمتر از 20سال داشت که دفتر شعری از او توسط انتشارات امیرکبیر به چاپ رسید. عبدالرّحیم جعفری، مدیر انتشارات «امیرکبیر»، در این باره می گوید: «اوایل سال 1329 در کوران مبارزات مردم و دولت و احزاب چپ و راست، با جوان پرشورى آشنا شدم به نام حیدرعلى رقابى، که از خویشان بیژن ترقّى، مدیر کتابفروشى خیام بود. ملی‌گرایى بود شوریده و شیفتۀ دکتر محمد مصدق. جوانى بود فروتن و مؤمن و معتقد، و در مبارزات ملى، سخت، فعّال... دفتر شعرى داشت به نام "آسمان اشک"، که آن را در هزار نسخه چاپ کردم».
حیدر رقابی دربارۀ چگونگی سروده شدن ترانۀ «مرا ببوس» می نویسد: ««با او در یکى از روز هاى پرگیر و دار جنبش ملى آشناشدم و هم در شعر و هنر و هم در سیاست او را هماهنگ زندگى خود یافتم. سرنوشت دوستى ما با سرنوشت نهضت ملى ایران بعد از کودتاى ۳۲ هماهنگ شده بود. ۲۸ مرداد که رسید نهضت انقلابى زیر زمینى شد و به همین گونه دوستى ما. با او پیمان زندگى بسته بودم و مى خواستم که با پایان یافتن دورۀ دانشکدۀ حقوق، این عروس آرزو ها را، عروس خانۀ خود بسازم و گلهایى را که پنهانى در لاى روزنامه ها به دست او مى سپردم، دیگر آشکارا هر روز هدیه اش کنم.
حالا دیگر من مسئولیت خطرناکى داشتم و ناگزیر مى باید در میان او و انقلاب یکى را انتخاب کنم. من مسئول کمیته"نهضت مقاومت ملى" دانشگاه تهران بودم که در سالهاى ۳۴-۱۳۳۲ رهبرى تظاهرات تهران را به عهده داشتم. بازار با سقف ریخته و بازاریان با زندگى آسیب دیده و کارخانه ها با کارگران به زنجیر کشیده شده و دبیرستان ها با چهرۀ توفانى، اما خاموش، همه به انتظار کوشش دانشگاه بودند، و به درستى که نخستین تظاهرات ضد شاه ـ زاهدى از دانشگاه و در سر چهار راه مصدق آغاز شد و به دنبالش نخستین زد و خورد با پلیس ها و سرباز ها ...
پس از آن، روز ها و هفته ها و ماهها گذشت و تظاهرات موضعى در بازار و خیابانها و برسر چهارراه ها با وضع خونین و دشمن شکن خود ادامه داشت. این کوشش ها، آغازگر بستن راه اتومبیل ها، موضع گیریهای خیابانى پى درپى با فاصله هاى ده دقیقه یى بود که مایه گیج شدن پلیس و فرماندارى نظامى مى گشت.
یکى از این تظاهرات در خود دانشگاه و در روز شانزدهم آذر33بود. دانشگاه در این روز ۳ شهید قندچى، بزرگ نیا و شریعت رضوى و چندین زخمى و زندانى داد. قهرمان مبارزات، دانشکده فنى بود. «مرا ببوس» در چنین روزى ساخته و به نام بیان حال هر جوان ایرانى بعد از ۲۸ مرداد سینه به سینه گشت و از نسلى به نسل دیگر رسید.
شب پیش از ماجراى شانزده آذر، از جلسه "کمیته نهضت مقاومت" بیرون آمدم و براى چاپ اعلامیه مهمى به دیدار رابط نهضت مقاومت کل شتافتم. مى دانستم که فردا روزى توفانى است، کار بعدى خداحافظى با دوست زندگى ام بود.
دو بیت اول این ترانه با آهنگش در خیابان انقلاب بر ذهنم جارى شد. ساعت دوازده شب که رسید با یکى از دستیاران تدارکات روز بعد به سوى خانه او رفتم. دوستم در تاریکى کوچه ایستاد و من از دیوار خانه بالا رفتم و به آن سوى دیوار سرازیر شدم. براى این که پدر و مادرش بیدار نشوند، به سختى دم مى زدم. آنها از بیم پلیس که در تعقیب من بود، دیدار ما را قدغن کرده بودند. خود من هم از این حیث نگران بودم. فرداى خون آلود معلوم نبود که برایم چه پیش بیاورد، زندان یا شهادت؟
یکى از کسانى که ددمنشانه به دنبال دستگیرى من بود، مولوى ،سرهنگ مولوی طالقانی، که بعدها رئیس پلیس تهران شد و پس از انقلاب57 اعدام شد) معدوم بود. او سرگرد بود و به یکى از یاران دستگیر شده ام به نام تویسرکانى، گفته بود: این هاله کیست که هرکس را مى گیریم، در زیر شکنجه نشانى او را مى دهند؟
اما او نشانى مرا نداشت و خودم هم نداشتم. هر شب و روز به جایى مى رفتم که جریانهاى مبارزه مرا به آنجا مى کشید. خانه ام همه جا بود. از پله هاى سنگى دانشکدۀ حقوق گرفته تا زیر زمین خانه قدیمى مادر بزرگم و یا هر یک از بیغوله هاى بى نام و نشان جنوب شهر.
آن طرز خداحافظى ام با او، به خاطر حفظ جان او بود. چشم بازکرد و در تاریکى شب سایه مرا شناخت. هیچ گاه این گونه به دیدار او نرفته بودم. بالاخره آخرین دقایق دیدار من و او به سرعت تمام شد. اشکهاى بى صدایش انگشتهایم را خیس کرده بود.
"ستاره مرد، سپیده دم،/ به رسم یک اشاره،/ نهاده دیده برهم/ میان پرنیان غُنوده بود،/ در آخرین نگاهش/ نگاه بى گناهش/ سرود واپسین سروده بود".
هیچگاه هیچ یک از شعرهایم را تا این گونه پرتأثر احساس نکرده بودم.
روز بعد ساعت هفت صبح، پنجه هاى هنرمند مجید وفادار دنباله آهنگ را مى ساخت. تنها ده دقیقه براى این کار احتیاج داشت. و زندان موقّت شهربانى جایى بود که "ترانه مرا ببوس" در آن تکمیل شد و همبندیان من نخستین خوانندگان آن بودند. یک جاى خواندن آنان، پیرامون هفت سین ۱۳۳۳ بود. شب عید هم مرا ببوس و سراینده اش، هر دو در زندان بودند.
من او را دیگر ندیدم که بگویم برایش ترانه یى به نام "مرا ببوس" ساخته ام. خواهش کرده بودم که اگر زندانى شدم، به دیدنم نیاید. زندان اول به زندان دوم کشید و آن هم به شرطى تمام شد که بلافاصله ایران را ترک کنم. نظامى هاى شاه خیال مى کردند این کمیته نهضت مقاومت دانشگاه است که آتش روشن کرده، اما وقتى که من رفتم، تازه این آتش روشن شد و کمیته هاى دیگرى از آن بیرون آمدند و بر جاده سرخ انقلاب قدم گذاشتند.
هنوز نمى دانم این بیست و چهار سالى که از ایران دور بودم بر سر او چه گذشت و برایش چه پیش آمده است. زندان، شکنجه، شهادت یا هیچ کدام.
موقعى که من در ایران نبودم، آقاى گل نراقى این سرود را خواند و بسیار هم خوب خواند. خیلى ها سعى کردند با خواندن دوبارۀ "مرا ببوس" جاى گل نراقى را بگیرند، امّا نتوانستند.»
حیدر رقابی در سال 1334، تبعیدگونه، به آمریکا رفت و در رشته حقوق بین الملل از دانشگاه کلمبیا لیسانسن و فوق لیسانس گرفت. امّا درگیری با سفارت ایران در آمریکا عرصه را بر او تنگ کرد و راهی آلمان شد و از دانشگاه برلین به دریافت دکترای فلسفه توفیق یافت. در برلین هم ساکت نماند و «سازمان دانشجویان ملی» را پایه‌ گذاری کرد و هفته ‌نامه ‌یی به ‌نام «پیشوا» را منتشر کرد. «پیشوا» نامی بود که دکتر حسین فاطمی به دکترمصدق داده بود. رقابی بعد از پایان تحصیلاتش به آمریکا بازگشت و در دانشگاههای آنجا به تدریس حقوق بین الملل پرداخت.
حیدر رقابی بعد از پیروزی انقلاب57 پس از بیست و چند سال دوری از میهن، به ایران بازگشت. امّا تنگناهایی که برایش پیش آمد مجالی برای ماندن برایش باقی نگذاشت و باردیگر به آمریکا بازگشت. نزدیک ده سال بعد به بیماری سرطان دچارشد و در بیمارستانی در کالیفرنیا بستری شد. در آخرین ماههای زندگیش با تلاش برادرش جهانگیر رقابی به ایران بازگشت و در 19آذرماه 1367در تهران درگذشت. او را در مزار ابن بابویه در شهر ری به خاک سپردند. 

ایران - از هنرپیشگی و شاعری تا کارتن‌خوابی

کبرا سعیدی (شهرزاد) شاعر، هنرپیشه، عضو کانون نویسندگان، داستان‌نویس و از نخستین فیلم‌سازان زن ایران
کبرا سعیدی (شهرزاد) شاعر، هنرپیشه، عضو کانون نویسندگان، داستان‌نویس و از نخستین فیلم‌سازان زن ایران 

رژیم زن‌ستیزخامنه ای وروحانی پایه‌های حاکمیتشان بر سرکوب و تبعیض علیه زنان بنا شده و زن ایرانی  در اوج مظلومیت ۳۷سال است همه عرصه‌های زندگیش تحت نام خدا و اسلام، هدف خشونت و تبعیض وفقرو.....قرارمی‌گیرد.
سرچشمه خشونت  وتبعیض وفقر وبیکاری وکارتن خوابی واعتیاد و.... علیه زنان در این دوران  خامنه ای وروحانی ونظام پلید وستمگر آنهاست وتنها راه  این است  زنان باید با تمام قواعلیه این دجالان دین فروش قیام کنند.

اما او اكنون جايي جز خرابه ها و كارتن ها براي گذران شب هاي طولاني، ندارد. در مورد شرايط خود مي گويد، وقتی در پارک می‌خوابی، بعد از چند وقت وحشتت از خوابیدن در کنار بی‌خانمان‌ها و موش و گربه و سوسک، به سختي ها عادت مي كني. در شب‌های گرم تابستان، می‌توانی به آسمان خیره شوی و برای هزارمین بار دنبال ستاره بختت بگردی و بازهم پیدایش نکنی. صبح ها که بیدار می‌شوی و می‌خواهی به دستشویی بروی، دردسرهایت تازه شروع می‌شود. همین کار عادی روزانه‌ی همه آدم‌های دنیا، به مشکلی بزرگ تبدیل می‌شود.کجا بروم؟ چه کار بکنم؟ ساک‌هایم را کجا بگذارم؟ گاه، گويي آدمی بیگانه هستی که از جهانی دیگر به آنجا پرت شده‌ای، بی‌هیچ نقطه‌ی اشتراکی.
کبرا سعیدی (شهرزاد) شاعر، هنرپیشه، عضو کانون نویسندگان، داستان‌نویس و از نخستین فیلم‌سازان زن ایران است كه در هجدهم آذرماه ۱۳۲۵ در میدان راه‌آهن تهران به دنیا آمد. شهرزاد در سال ۱۳۵۶ فیلم بلندش به نام «مریم و مانی» را ساخت که پوری بنایی در آن نقش بازی كرد. بعد از انقلاب و آمدن خميني، همه‌ی دارایی و کتاب‌ها و فیلم‌های شهرزاد از دست رفت. او در تظاهرات زنان درروز ۱۷ اسفند سال ۱۳۵۷حضور يافت و از آن تظاهرات فیلم‌برداری كرد. گفته می‌شود که او در این تظاهرات بازداشت شد. پس از آن نيز زندگي سختي را تجربه كرد و اكنون، در تاريك ترين روزهاي عمرش به سر مي برد.

۱۳۹۴ آذر ۱۷, سه‌شنبه

ایران - سخنرانی دکتر محمد ملکی در مراسم خاکسپاری مادر مجاهد (مادر داعی)‌ در تهران

سخنرانی دکتر محمد ملکی در مراسم خاکسپاری مادر مجاهد (مادر داعی)‌ در تهران
سخنرانی دکتر محمد ملکی در مراسم خاکسپاری مادر مجاهد (مادر داعی)‌ در تهران
مراسم تشییع و تدفین مادر مجاهد، مهری جنت پور(مادر داعی) دربهشت زهرا در تهران برگزارشد. در این مراسم دکتر محمد ملکی اولین رئیس دانشگاه تهران بعداز انقلاب، بر مزار مادر سخنانی ایراد کرد و یاد این مادر بزرگوار را گرامی داشت.
دکتر محمد ملکی گفت:‌ «در وصف این زنی که، انسانی که در طول زندگیش واقعا زینبی زیست چی بگویم. واقعا زینبی زیست و فرزندانی تربیت کرده تحویل جامعه داده نه تنها فرزندان خودش بلکه خیلی از بچه هایی که آنطرف مرز هستند زیر موشک هستند. زیر هزاران گرفتاری هستند و مشکلات. ولی مثل کوه ایستاده اند اینها فرزندان این مادر هستند. چه سعادتی خیلی ها میان به این دنیا زندگی می کنند و لذت می برند و میروند اما لذتی که اینگونه مادران می برند نوع دیگری است.
مادر...
من چی بگم از محبت های تو از حرفهای تو وقتی که میتونستی حرف بزنی از شناخت تو، استعداد تو، از مغز تو که تا آخرین لحظه کار می کرد و فعال بود.
گران نباشید. جامعه ما با تمام مشکلات و فسادش و حاکمیتی که به فسادپروری کاری ندارد اما مرتب زینب و حسین تولید می کند.
مرتب زینب ها و حسین ها به وجود می آیند. ۵۰ سال شاه و شیخ سعی کردند که این شجره را بخشکانند ولی مگر میشود؟
یاد جمله ای افتادم از منتظری که در نامه ای که به خمینی نوشته بود نوشته بود مطمئن باشید که با کشتن؛ فکر از بین نمیرود.
این همه کشتید این هم زدید این همه بریدید.
تیر زدی، تبر زدی، تبر زدی، تبر زدی، بر تن بی سپر زدی، دیگه وقتی دیدی اینها کافی نیست با موشک ۸۰ موشک فکر کردی همه چیز را از بین می بری اما مطمئن باش، مطمئن باش تا یکی دو ماه دیگر لیبرتی از اولش هم زیباتر و بهتر و قشنگ ترخواهد شد.
تا هستند کسانی که دلشان به حال این ملت می سوزد و تا هستند کسانی که فریاد می زنند زگهواره تا گور دانش بجوی و دانش را بر می دارند و میگویند ز گهواره تا گور آزادی بجوی
آن دانشی که در کنارش آزادی نباشد دانش نیست

۱۳۹۴ آذر ۱۶, دوشنبه

ایران - با وجود تدابیر شدید امنیتی، لغو چند سخنرانی در دانشگاهها

این همه وحشت از ۱۶آذر ؟!!!
16 آذر به مناسبت روز دانشجو، رژیم آخوندی در وحشتی بیش از همیشه از بروز اعتراض های دانشجویی بسر می برد. چرا که رژیم زهرخورده بهتر از هر کسی از پتانسیل خشم انفجاری مردم بویژه جوانان و دانشجویان آگاهه. از همین رو علاوه بر حاکم کردن فضای امنیتی در دانشگاهها، چندین سخنرانی و مناظره باندهای خود را هم لغو کرد تا دانشجویان نتوانند از آنها به‌عنوان فرصتی برای نمایش اعتراض ها و ابراز نارضایتی خود استفاده کنند.
در همین راستا مناظره در دانشگاه موسوم به چمران اهواز که قرار بود در مورد نمایش انتخابات باشد لغو گردید. همچنین مناظره در دانشگاه بوعلی سینا همدان که قرار بود در مورد وضعیت دانشگاه باشد لغو شد.همچنین در دانشگاه فرهنگيان قم كه قرار بود جلسه اي براي 16 آذر باشد منتفي اعلام شده و تشيع جنازه كشته شدگان رژيم در سوريه را گذاشته اند.
روز 15آذر نیزدر جریان سخنرانی عارف از مهره‌های باند رفسنجانی در دانشگاه شریف دانشجویان تراکتهایی برای آزادی زندانیان سیاسی بلند کرده بودند. جلسه سخنراني اصغرزاده از باند اصلاح طلبان در دانشگاه تربيت مدرس نیز با عدم استقبال دانشجويان مواجه گشت و تنها تعداد بسیار كمي از دانشجويان شركت داشتند.
در تهران، نیروهای بسیج و یگان نیروی انتظامی سمت میدان انقلاب و خیابان آزادی پست بازرسی مستقر کرده بودند. خیابان آزادی را هم به‌دلیل حضور آخوند روحانی در دانشگاه شریف بستند.

16 آذر، کنترل خودروها و بازرسی آنها بحدی شدید بود که یادآور روزهای جنگ بود.

۱۳۹۴ آذر ۱۴, شنبه

ایران - دانشگاهها - شانزده آذر، روز دانشجو گرامی باد

شانزدهم آذر روز دانشجو
شانزدهم آذر روز دانشجو 
روز دانشجو، در ایران به ۱۶  آذرماه اطلاق می‌شود. این روز، به یاد سه دانشجو که هنگام اعتراض به دیدار رسمی ریچارد نیکسون معاون رئیس جمهور وقت ایالات متحده آمریکا و همچنین از سرگیری روابط ایران با بریتانیا، در تاریخ ۱۶ آذر ۱۳۳۲ (حدود چهار ماه پس از کودتای ۲۸ مرداد همان سال) در دانشگاه تهران کشته شدند، گرامی داشته می‌شود.
16 آذر روز همصدايي ماست
دانشگاه پادگان نيست
بايد سد سركوب رو در هم شكست
و تور اختناق رو پاره كرد
هفتة خيزش و اعتراض در هرزمان، هرمكان
با شعار: مرگ بر اصل ولايت فقيه - زنده باد ارتش آزادي
روز دانشجو، روزاتحاد ،مبارزه، پيروزي
روز دانشجو، روزي كه خون سه ستارة تابناك جنبش ‏دانشجويي ايران، « ‏بزرگ نيا»، «‏شريعت رضوي» و «‏قندچي» ، ‏دانشكدة فني دانشگاه تهران را در 16آذر سال 1332گلگون كرد، فرا ميرسد.
از طنين شعارهاي« اتحاد! مبارزه! پيروزي! » كه از فرداي آن روز در هرسالگرد16آذر، در دانشگاه هاي ايران طنين افكن بود؛ تا رويارويي انقلاب و ارتجاع از فرداي سلطة خميني و كودتاي ضدفرهنگي او در بهار به خون نشستة انقلاب، درسال1359؛ تا 16آذرسال 1388 كه دانشجويان انقلابي تصاوير خميني و خامنه اي را در ورودي دانشگاه به آتش كشيدند و تا همين امروز كه دانشجويان به پاخاسته، به «ستاره دار شدن» افتخار ميكنند و فرياد ميزنند:
«دانشجو ميميرد ذلت نمي پذيرد»؛ اين خون شهيدان جنبش دانشجويي است كه مي جوشد و مسير پيكار آزادي را روشن ميكند....

۱۳۹۴ آذر ۹, دوشنبه

ایران - فراخوان مجاهدین خلق ایران به دانشجویان مجاهد و مبارز برای گرامیداشت ۱۶ آذر روز دانشجو

ستاد اجتماعی سازمان مجاهدین خلق ایران در داخل کشور به مناسبت ۱۶ آذر روز دانشجو؛ به دانشجویان مجاهد و مبارز ایران فراخوان داد در گرامیداشت روز دانشجو  جنبش دانشجویی ایران «با هر گونه آلودگی به باندهای این حاکمیت غرقه در فساد و جنایت، مرزبندی کند و با پرچم اشرف‌نشان مقاومت انقلابی، حرکتهای اعتراضی مردم به جان آمده را بر ضد ام‌الفساد ولایت‌فقیه سمت و سو بدهد.»
روز دانشجو، روز «اتحاد، مبارزه، پیروزی»
روز دانشجو، روزی که خون سه ستاره تابناک جنبش دانشجویی ایران، «بزرگ نیا»، «شریعت رضوی» و «قندچی»، دانشکده فنی دانشگاه تهران را در ۱۶آذر سال ۱۳۳۲گلگون کرد فرا می‌رسد.

از طنین شعارهای «اتحاد! مبارزه! پیروزی!» که از فردای آن روز در هر سالگرد۱۶آذر، در دانشگاههای ایران طنین‌افکن بود؛ تا رویارویی انقلاب و ارتجاع از فردای سلطه خمینی و کودتای ضدفرهنگی او در بهار به خون نشسته انقلاب در سال ۱۳۵۹؛ تا ۱۶آذر سال ۱۳۸۸ که دانشجویان انقلابی تصاویر خمینی و خامنه‌ای را در ورودی دانشگاه به آتش کشیدند؛ و تا همین امروز که دانشجویان به پاخاسته، به «ستاره‌دار شدن افتخار می‌کنند» و فریاد می‌زنند: «دانشجو می‌میرد ذلت نمی‌پذیرد» ؛ این خون شهیدان جنبش دانشجویی است که می‌جوشد و مسیر پیکار آزادی را روشن می‌کند.

۱۳۹۴ آذر ۳, سه‌شنبه

ایران - اوین - خاطرات زندان – قسمت ششم ـــ رضا شميراني روزهاي آغاز قتل عام

شهدای قتل عام سال67
شهدای قتل عام سال67

مسعود رجوی: «اصلا بحث این نیست که خمینی چند نفر را اعدام کرده، بحث این است که باید دید چه کسانی را باقی گذاشته است؟ مگر جنایتکاری خمینی حد و مرز می‌شناسد!؟ نه، اصلاً این طور نیست. با ددمنشی کامل، با رذالت و هرزگی غیرقابل تصور، بی‌محابا خون می‌ریزد. هیچ قاعده و قانون، هیچ نظم و نظام و هیچ حساب و کتابی را هم نمی‌فهمد. اگر کسی این را باور نکند اصلاً خمینی و رژیم خمینی و مزدوران و دژخیمان خمینی را نشناخته است».(23آذر67)
مرداد ماه سال67 در تاریخ زندان و زندانی در رژیم خمینی از یاد نارفتنی است. از نخستین روزهای این ماه خمینی به یکی از فجیع‌ترین جنایات ضد‌بشری خود یعنی قتل‌عام زندانیان سیاسی دست زد. زمینه‌های این کشتار بی‌رحمانه که یک توطئه سیاه برای یک نسل‌کشی آشکار بود و به دستور خمینی انجام گرفت، از سالها قبل فراهم شده بود. از روزهای نخستین مرداد ماه یک قتل‌عام سراسری از زندانیان سیاسی به راه افتاد و تا چند ماه بعد ادامه یافت. هدف اصلی این کشتار از بین بردن زندانیان مجاهدی بود که طی سالیان با مقاومت قهرمانانه خود و تحمل سرفرازانه تمامی سختیها و شکنجه‌های قرون‌وسطایی دژخیمان برگی زرین از مقاومت و فدا در تاریخ انقلاب نوین میهنمان را رقم زده بودند. در این ایام سیاه هیأتهای مرگ خمینی مرکب از سرسپرده‌ترین عناصر وزارت اطلاعات، دادستانی رژیم و مسئولان زندانها با تمهیدات و تدابیر شدید امنیتی، اجرای طرحی را که از سالها پیش در نظر داشتند و از چند ماه قبل از مرداد67 تدارکش را دیده و مقدماتش را آماده کرده بودند، به‌طور متمرکز آغاز کردند. آنان در به‌اصطلاح محاکمه‌یی که چند دقیقه بیشتر به درازا نمی‌کشید حکم بدار آویختن مجاهدین اسیر را صادر می‌کردند.
۵ مرداد ۶۷ ساعت سه بعد از ظهر یکی از پاسداران آمد و امیر را از سلول ما و محمدرضا سرادار را از سلول دو بعد از ما صدا کرد و گفت: لباس بپوشید و بیایید بیرون.
ما از قدیمیهای زندان بودیم با تجربه های زیاد، اما حس عجیبی داشتیم.  احساس میکردیم اوضاع خوب نیست و خبرهایی شده که ما از آن بی اطلاع هستیم.
در این چند روز که به انفرادی آمده بودیم، روزنامه قطع شده بود. آخرین خبری که داشتیم همان پذیرش آتش بس بود. 
 من و مسعود ابویی تمام مدت را با هم و با بچه های سلول بغلی حرف میزدیم و در پی آن بودیم تا خبری به دست بیاوریم.  سؤالمان بودامر و محمدرضا را به کجا بردندو چرا بردند؟دست آخر به این نتیجه میرسیدیم که باید صبر کرد تا آنها برگردند.  البته فکر میکنم محمدرضا سرادار دو ساعت بعد  به سلول برگشت.
    ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که امیر به همراه پاسدار جواد به سلول برگشت.  پاسدار دم درب سلول ایستاده بود تا امیر وسایلش را جمع کند. امیر کاملاً بر افروخته بود. حالتش کاملاً عوض شده بود  و در لابلای جمع کردن وسایل سعی می کرد به من و مسعود حالی کند که او را به دادگاه برده اند و الآن هم دارند او را برای اعدام می برند.  خوب، درک این خبر برای ما مفهوم نبود...
 گیج شده بودیم و از او پی در پی  می پرسیدیم می خواهند تو را کابل بزنند؟ او می گفت نه، می خواهند دار بزنند. و ما باز هم سؤال خودمان را تکرار می کردیم و او هم می گفت: 7،8 نفر رفتیم به دادگاه و همه به اعدام محکوم شدیم. و الآن هم داریم برای اعدام می رویم.
    تمایلی نداشت که برخی از وسایل، از جمله، مواد غذایی و پتویش را ببرد. پاسدار جواد، که میان درب سلول در انتظار ایستاده بود، با خنده یی شیطانی که بر لب داشت به امیر گفت: وسایل را با خودت بیار. چون امشب هستی و به آنها نیاز داری.
   امیر در خبردهی آدم فوق العاده دقیق و وسواسی بود. برای من که از نزدیک او را می شناختم نمی توانستم به خبرهایی که او داده بود، شک کنم. اما از طرف دیگر خبرهایی که داده بود چیزی نبود که به سادگی قابل  باور باشند. با جمع آوری وسایلش  پاسدار جواد او را با خودش از نزد ما برد و این آخرین دیداری بود که با او داشتم.
با رفتن امیر، من و مسعود ابویی با یک دنیا سؤال  تنها ماندیم. از شدت بهت و مات زدگی حتی  نمی توانستیم با یکدیگر صحبت کنیم. انگاری خودم را برای اعدام می بردند. خبر آن قدر جدّی و بزرگ بود که باور آن سخت به نظر می رسید. درنگ نکرده و بلا فاصله با مورس خبر را به سلول بغلی، که مجید، برادر امیر هم آنجا بود، منتقل کردیم.
    آن شب نتوانستیم حتی برای لحظه یی استراحت کنیم و تا خودِ صبح توی سلول قدم می زدیم و روی این موضوع، من و مسعود با هم صحبت می کردیم. تمام تحوّلات چند روز گذشته را مرتّب مرور می کردیم. پرسشنامه یی که داده بودند، جابجایی به سلول انفرادی، لحن و برخورد مجتبی حلوایی و سایر موارد، اما باز آنچه که امیر گفته بود قابل درک نبود. حتماً باید اتفاق بسیار مهمی در خارج از زندان اتفاق افتاده باشد که رژیم اینچنین سراسیمه به کشتار بچه های زندانی دست زده است. اما چه اتفاقی می توانست آن قدر مهم و کیفی باشد. سؤالی که به جواب آن  چند روز بعد پی بردیم.   با اعدام امیر، برادر او  مجید عبدالّلهی را نیز، آن چنان که محمد خدابنده او را دیده بود چند روز بعد، چندین بار  به دادگاه می برند. در اتاق مرگ آخوند نیّری به او می گوید برادرت را اعدام کردیم اما نمی خواهیم نسل پدرت را منقطع کنیم با ما همکاری کن تا تو را اعدام نکنیم.
مجید که از اعدام برادرش مطلع شده بود با  انگیزه یی صد برابر به خواستۀ نیّری تن نمی دهد و می گوید من هم همان راه را می روم که برادرم رفت. مرا هم اعدام کنید. چندين بار در فواصل گوناگون او را به دادگاه بردند و خواستند با محکوم کردن سازمان را او را زنده نگه دارند و او همچنان بر مواضع خود قرص و محکم ایستادگی می کند و زیر بار حرفهای نیّری نمی رود و در نهایت، جانانه، به عهد خود وفاکرد و  به راه برادرش امیر ملحق گردید و جاودانه شد.

۱۳۹۴ مهر ۲, پنجشنبه

عید سعید قربان برهمه شما مبارک باد

عید پیام  دهنده انقلاب ،
 عید  ابراهیم  پدر پیامبران
عید راه گشایی برای گشودن  زنجیرها 
از دست وپای بشر
عید بزرگترین  نوید به انسانها
 برای پیشرفت بشریت
 برای عبور از دنیای جبرها وزنجیرها 
وموانع  واسارتها
 به دنیای آزادی 

۱۳۹۴ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

ایران - نامه زندانیان سیاسی زندانهای اوین، گوهردشت و مرکزی کرج دررابطه با جان باختن " شاهرخ زمانی " در زندان

زندان مرکزی کرج زندان اوین زندان گوهر دشت
زندان مرکزی کرج زندان اوین زندان گوهر دشت

زندانیان سیاسی زندانهای اوین، گوهردشت و مرکزی کرج در نامه‌یی خطاب به مردم ایران به مرگ مشکوک زندانی سیاسی مقاوم، فعال کارگری شاهرخ زمانی اعتراض کردند. 

خطاب به هم میهنان عزیز و همه وجدانهای بیدار:
باز هم فقدان یکی دیگر از یاران هم بندیمان را در حسرت و ناباوری به سوگ نشسته‌ایم... ... گزاره‌هایی ماند 'مرگ بر اثر سکته قلبی' ... ' مرگ بر اثر سکته مغزی' و مرگ بر اثر... . به گزاره‌های عادی و رسمی تبدیل شده... و هیچ‌گاه پاسخی برای چرایی آنها داده نمی‌شود... . چرا که کسی مسئول و پاسخگو نیست... ! 
در شرایطی که انبوه انسانها را در فضایی محدود و ﻣﺤﻴﻂﻲ کاملاً بسته نگهداری می‌کنند، در شرایطی که زندانیان سیاسی - عقیدتی را به‌طور خاص و ویژه حتی از امکان تماس تلفنی با خانواده‌هایشان محروم کرده و کمترین امکان ارتباط عاطفی را هم از آنها سلب کرده‌اند، به‌طوری‌که در مورد زنده یاد شاهرخ زمانی حتی در فوت مادر محترمه‌اش اجازه یک تسلیت تلفنی به خانواده را هم ندادند و یا در جشن ازدواج دختر جگر گوشه‌اش اجازه یک تبریک تلفنی را هم به او ندادند، در شرایطی که امکانات بهداشتی و پزشکی در چند قرص مسکّن و خواب‌آور خلاصه می‌شوند و برای یک 'اعزام اورژانس' به بیمارستان... . درصدها نمونه انبوه تحقیرها، ﺗﺒﻌﻴﺾ‌ﻫﺎ، مانع‌تراشیها و کارشکنیها صورت می‌گیرد که یا اعزام صورت نمی‌گیرد و یا زندانی بیمار خودش مجبور به صرفنظر می‌شود... . علت مرگ باز هم سکته مغزی و قلبی و... ... است؟ ؟ ؟ و یا خود این سکته‌ها معلول چیز دیگرند... ؟ ؟! در شرایطی که زندانیان سیاسی نه فقط هواخوری متعارف و معمولی را ندارند بلکه پنجره سلولهای آنها را هم با صفحات آهنی پلمب کرده‌اند تا هیچ هوای سالمی برای استنشاق وارد بند نشود و انبوه زندانیان مبتلا به انواع بیماریهای تنفسی، قلبی، عروقی... . تنها هوای بازدم یکدیگر را تنفس می‌کنند... و این موارد تهدید و خطر بارها و بارها گزارش شده و به‌خاطر آن اعتصابها و اعتراضهاﻳﻲ صورت گرفته... راستی زنده ماندن امری تصادفی است یا مردن؟ ؟ ؟! و باز علت مرگ سکته است؟ ؟ 

۱۳۹۴ شهریور ۲۲, یکشنبه

ایران - نوشته‌ای از زندانی سیاسی ارژنگ داودی - دکل فورچونا یا سپر بلای سرملا!؟ شیطان رجیم یا شیطان رژیم!؟


ارژنگ داودی- زندان رجایی شهر  زندانی سیاسی
ارژنگ داودی- زندان رجایی شهر  زندانی سیاسی

دکل فورچونا یا سپر بلای سرملا!؟ 

شیطان رجیم یا شیطان رژیم!؟ 
روزی نیست که در کشور ما خبری تعجب آورتر از خبر روز پیش، درز نکند. خبری حاکی از این‌که دزدی دانه درشت‌تر، چنان رکورد جدیدتری از خود بر جای گذاشته که رکورد همه دانه درشتهای پیشین را شکسته و با پر رویی هر چه وقیحانه‌تر، روی همه پیشینیان خود را کم نموده است!؟
صد رحمت به دوران شاهان و شاهنشاهیان که ظاهراً هرازگاهی همه‌ی دزدان به غیر از شخص شاه را دستگیر می‌کردند و حتماً بر همین اساس بوده که ضرب‌المثل ”دزد نگرفته پادشاهه ”رایج شده است.
در این مرحله پیشنهاد می‌گردد که ضرب‌المثل فوق تغییر یابد به چیزی شبیه ”دزد نگرفته شیخه“ و یابه عبارت دقیق‌تر ”دزد نگرفته شیخ علی شیره چیه“!؟ اما نه!؟ چون از آنجا که در باند 500نفره موسوم به شرکت سهامی خامنه‌ای و پسران، بدون استثنا همه سرکردگان همراه با خدمه و حشمه!؟ از انواع مصونیتهای قضایی و اقسام حاشیه‌های امنیتی برخوردارند، هیچ‌یک از ضرب المثلهای پیشنهادی، قهرا نمی‌تواند درست از آب درآید!؟
مضاف بر این از آنجا که آب حاکمیت فقیه در طول مسیر کج و معوج و پر از چاله و چوله‌ی خود!؟ از سرچشمه تا پای چشمه، به انواع فسق و فجور آلوده است، بناچار باید یادآور شد که البته و صد البته این آلودگیهای درون مرزی!؟ مزید بر انواع غارتگریهای برون مرزی؟ است که به نام یا به نفع انواع تروریستهای بدخیم از جمله حماس، حزب‌الله و انصارالله، بشار اسد، سپاه بدر و... از آمریکای لاتین تا شاخ آفریقا از کیسه ایرانیان نگون بخت، تاراج می‌شود. باری، هر چند که در کشور بلازده ما رشته نامیمون تاراج، سری بسیار دراز دارد، اما پس از انقلاب 57 سر این رشته که ظاهراً از تبدیل به مفرغ شدن محموله طلای کامیون کذایی در اوایل جنگ!؟ شروع گشته، اینک تا بدانجا کش آورده که برای تحت الشعاع قرار دهی و سرپوش‌گذاری بر هاپولی ۱۴.۵میلیارد دلاری!؟ هر روز به‌نحوی از انحاء یک دکل 78میلیون دلاری را علم می‌کنند، دکلی چندان ناقابل که چیزی معادل هرینه ظهور زور زورکی باقر ابن!؟ مجتبی ابن علی خامنه‌ای ست
دکل قورچونای مظلوم! وقیحانه سپر بلا شده تا مبادا با عنوان کردن هاپولی ۱۴.۵میلیارد دلاری!؟ و ایجاد شبهات آن‌چنانی از سوی مشتی آدمهای ندید بدید!؟ خدای ناکرده چشم حسود کور و گوش شیطان رجیم کر!؟ به تریج ق
چندان که از سر ترس تنش بلرزد و از شدت نگرانی خمار شود یا این‌که بعضی از شبها اصلاً خوابش نبرد و یا اگر ببرد کابوس انقلاب سوم، خواب رنگین افیون نشان را بر وی حرام بدارد!؟
به راستی هم میهنان، ماجرای 18میلیارد دلاری که در دوران عنترک جمهور فقیه احمدی‌نژاد پاکدست!؟ در ترکیه لو رفت و رجب طیب اردوغان از آن به‌عنوان گنج باد آورده یاد کرد به کجا انجامید!؟
و اما:
طنز قضیه بی‌انتهای یغما در میهن اهورایی آنجا طنزانه‌تر از همه چپاولگریها می‌شود که شیخ علی شیره‌چی که پس از دوماه، هنوز در باب توافق وین جرأت ابرازنظر صریح پیدا نکرده و هنوز یکی به میخ می‌زتند یکی به نعلین!؟ درباب عایدات مترتب بر ترکمانچای هسته‌ای، چنان هول برش داشته که درمفت بافی اخیر خود درباره میزان دلارهای در حال آزاد شدن از تصدق سرهمان توافقی که هنوز نه به باره و نه با داره!؟ با ادبیات سفسطه مآبانه یک کلاهبردار تمام عیار حرفه‌ای، پیشاپیش وارد معرکه شده و ضمن نفی تلویحی رقم اعلان شده 150میلیارد دلار پول بلوکه شده تنها از 5میلیارد دلار به‌صورت قطعی سخن به میان می‌آورد، البته باز هم جای شکرش باقی ست که نه تنها طلا را به مفرغ!؟ ببخشید دلار را به ریال تبدیل نکرد بلکه محض رضای خدا هم که شده بر ما منت عظمی گذارده و آن را تا مبلغ حداکثر 50میلیارد، البته به‌صورت احتمالی!؟ کش و قوس هم داده است.
نرمش قهرمانانه 5میلیارد دلاری!؟ آیا واقعاً در طول 20ماه مذاکرات به‌اصطلاح هسته‌ای، بیش از این مبلغ هزینه ایاب ذهاب‌ها، مفت بریها، مفت چریها و مفت... نشده است!؟ زهی بی‌شرمی، رو که رو نیست، صد رحمت به سنگ پا!؟
در هنگام بازجوییهای متعدد شبانروزی در بندهای 209یا 2-الف مستقر در زندان اوین و یا بند سپاه مستقر در زندان رجایی شهر در پاسخ به فحاشیها می‌گفتم، خودتی، پدرته، رهبرته اما در این مرحله چون روی سخن ام با بازجو و... . نیست بناچار بایستی مستقیم و بی‌پرده فاش بگویم که آهای دزد معظم: ”خودتی، پدرته، هفت جدته
ارژنگ داودی
زندانی سیاسی
زندان رجایی شهر

۱۳۹۴ شهریور ۱۹, پنجشنبه

به مناسبت پنجاه سال حیات سازمان پر افتخار مجاهدین خلق ایران

پنجاهمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران
پنجاهمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران 


بشارت آینده... - محسن سیاکلاه
وبشّر المؤمنین بأنّ لهم مّن اللّه فضلًا کبیرًا     احزاب-47
و مؤمنان را مژده ده که برای آنان از جانب خدا فضیلتی بزرگ آمده است
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
50سال یک دوران طولانی تاریخی محسوب می‌شود. دورانی که به‌اندازه کافی داده‌های مختلف در زمینه‌های گوناگون در اختیار یک ناظر و محقق می‌گذارد تا بتواند گذشته را خوب ببیند و آینده را اگر توانمندی و دستگاه بینش لازم را داشته باشد، خوب بخواند و آنگاه به حقایق معترف شود
این دعوتی است که از همه می‌شود تا هر چه پروژکتور و ذره‌بین دارند به گذشته سازمان مجاهدین بیندازند و واقعیتهایی را که تحقق یافته و دیگر ادعا نیست، ببینند و مورد بررسی قرار بدهند. هرچه بیشتر و عمیق‌تر بهتر. البته این کاری است که خیلیها کرده‌اند و می‌کنند و باز هم خواهند کرد. ما مجاهدین نیز از همه آنها استقبال می‌کنیم و اطمینان می‌دهیم که بیشتر و دقیق‌تر از همه، تمام آنچه را که نوشته شده است با بیطرفی کامل و از سر مسئولیت سنگین پیش‌بردن انقلاب و مقاومت یک خلق و یک آرمان، به‌دقت بخوانیم و خوانده‌ایم. از مثبتات آن بهره برده‌ایم و درخفا و علن سپاسگذار بوده‌ایم و منفیها را نیز بنا‌ به همان مسئولیت تاریخی که بر دوش پذیرفته‌ایم، برای قضاوت تاریخ و خلق حفظ کرده‌ایم
. تحولات تاریخ قانونمند و ترجمان ضرورتها است. به‌وجود آمدن سازمان مجاهدین، امروز خیلی روشن شده است .
البته که پیام حرف جدیدی نیست. پیام در یک کلام صلح، سلام، یگانگی و یگانه پرستی، عدالت اجتماعی و آزادی است. این پیام همان ”اسلام ناب محمدی“ است که آخوندها آن را به هزار آلودگی و ضدارزش، ملوث کرده‌اند. و متقابلا، بنیانگذارکبیر سازمان مجاهدین، شهید محمد حنیف‌نژاد، مأموریت و وظیفه زنگارزدایی از آن را برای خود تعیین کرده است
الحق و الانصاف که این مأموریت را او و یارانش تا به امروز آنطور که شایسته بود به اجرا در آورده‌اند.
اما وقتی حنیف و مسعود، این زنگارها را زدودند، سرانجام جوهر و گوهر این اندیشه و آرمان در وجود مریم رجوی تلألؤ و درخشش خود را برای همه به نمایش گذاشت. چقدر زیباست وقتی چشم انسان می‌تواند ”حقیقت“ را ببیند. و چقدر زیباست ”حقیقت“ وقتی که انسان می‌تواند آن را دریابد. همه‌اش زیبایی در زیبایی است و نور است در نور.