۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه

ایران - قهرمانان در زنجیر

قهرمانان در زنجیر
قهرمانان در زنجیر
 آذر 1394
يك زن مجاهد سه سال و نيم درزندان وتحت انواع شكنجه هاي روحي وجسمي بود.او كليهٌ راست خود راازدست داده،دودنده اش شكسته،تاندونهاي پاي چپ واعصاب دوپايش بشدت صدمه دیده وانگشتان پايش ازكارافتاده اند.
اين خواهر مجاهد خاطراتش از زندان را چنين بازگو كرده است: «يكي از خواهران دستگير شده به نام زهرا باردار بود. بعداز 10ـ11روز كه مدام روي تخت شكنجه بسته شده بود، او را با بدني خونين و تكه تكه توي سلول ما انداختند. زهرا چند روز در خون خودش غوطه ور بود و عاقبت طفل به دنيانيامده اش سقط شد.
در سلول هيچ وسيله يي، حتي يك تكه پارچه كه از آن استفاده كند، نداشتيم و مجسم كنيد حال و وضع او را با درد شديد ناشي از شكنجه، پاهاي تاول زده و گوشت هاي آويزان به اضافهٌ درد ازدست دادن فرزند به دنيا نيامده اش. لخته هاي خشك شدهٌ خون زهرا بر روي ديوار و كف سلول تا مدتها باقي مانده بود. در آن وضعيت دردناك زندانبانان حتي حاضر به دادن يك تكه پارچه به زهرا نشدند و زماني كه زهرا بر اثر خونريزي زياد ضعف مي كرد و از حال مي رفت، حتي يك قطره آب هم از او دريغ مي كردند.
مجاهد شهيد الهه عروجي
الهه عروجي كه به همراه همسرش دستگير شده بود نيز باردار بود. پس از چند ماه شكنجه ابتدا همسرش، بهمن جوادي اصل، و سپس خودش با شكم باردار به جوخهٌ تيرباران سپرده شدند».
اين خواهر مجاهد هرگاه كه اين صحنه ها را به خاطر مي آورد نمي تواند بغضش را پنهان كند. وي ادامه مي دهد: «بچه هايي بودند كه در سلول به دنيا مي آمدند. در سخت ترين شرايط در سلولهاي انفرادي يا حتي بر روي تختهاي شكنجه، در شرايطي كه حتي يكنفر نبود تا به مادرانشان موقع زايمان كمك كند.
فرح غيور
فرح وقتي دستگير شد باردار بود، پس از ماهها شكنجه، نوزاد خود را در يك سلول انفرادي به دنيا آورد. هيچ كس نبود كه به او كمك كند و فرح تا مدتها نه لباس داشت و نه غذا. حتي براي پوشاندن طفل تازه به دنيا آمده يك تكه پارچه هم نداشت. از شدت ضعف قادر به شير دادن طبيعي به نوزادش نبود. آب را هم بر روي او بسته بودند. ما كه در سلولهاي كناري او بوديم، تمام سعي خود را مي كرديم تا مقداري آب به او برسانيم. يا حبّه يي قند يا تكه يي پارچه. بچه ها با استفاده از يك تكه استخوان كه در غذا پيدا كرده بودند، سوزن درست كردند. لباسهاي خود را پاره پاره كردند تا براي اين قبيل نوزادان لباس بدوزند».
او ادامه ميدهد: «فرح بعد از دوسال و نيم زندان اعدام شد. كودك او هم در تمام اين مدت با او در زندان بود. در تمام اين مدت نه غذا داشت و نه بهداشت. اين بچه ازجمله بچه هايي بود كه بيشتر از يكسال از عمرش را در سلول انفرادي تنگ و تاريكي مانده بود. اولين بار وقتي كه از سلول به بند عمومي آمد، از جمعيت مي ترسيد. آنچنان وحشت مي كرد و به گريه مي افتاد كه نمي توانستيم او را آرام كنيم. بعدها كه مادرش اعدام شد رژيم حاضر شد كه بچه را به اقوامش تحويل دهد. از شدت ضعف شبيه بچه هاي 8ـ9ماهه بود. بعدها شنيدم كه در بيرون زندان هم نتوانسته تعادلش را به دست آورد، از شنيدن هرگونه سروصدايي متشنج مي شد. نمي توانستند او را به خيابان ببرند، زيرا صداي ماشينها او را متوحش مي كرد. دائما به گوشه يي مي خزيد. همهٌ بازيش اين بود كه يك چهارديواري تاريك گير بياورد و به آن پناه ببرد».
 زنداني مجاهد ديگري نوشته است: «يكبار در سلول اطلاعاتمان را جمع زديم. تا آنزمان يعني از سال60 تا 62 نزديك به 100نوزاد در اوين به دنيا آمده بودند.

۱۳۹۴ دی ۱۰, پنجشنبه

سلكشن بندري PakeShadi

ایران - پاسخ محکم گوهر عشقی در تهدید سحر بهشتی از سوی مزدوران خامنه ای

پاسخ محکم گوهر عشقی در تهدید سحر بهشتی از سوی مزدوران خامنه ای
پاسخ محکم گوهر عشقی در تهدید سحر بهشتی از سوی مزدوران خامنه ای 
در حالیکه مزدوران خامنه ای روز یکشنبه ششم دیماه سال‌ جاری، خودروی «سحر بهشتی» را در حالیکه قصد داشت فرزندش را از مدرسه به منزل ببرد، برای ساعاتی با نشان دادن «اسلحه» متوقف و وی را تهدید به مرگ کردند، گوهر عشقی در شرح اتفاق بازداشت چند ساعته «سحر بهشتی» توسط ماموران امنیتی رژیم، در حالیکه محکم و استوار فریاد می زند من نمی ترسم و سکوت نمی کنم و تا روزی که زنده باشم صدای ستار خواهم بود می‌گوید:
«من گوهر عشقی مادر ستار بهشتی هستم، ستار من کارگری بود که او را بردند و ۴ روزه کشتند. حالا افتاده اند به جان دخترم سحر. سحر را اولین بار نیست که تهدید کرده‌اند، سحر را چند بار تهدید کرده‌اند. سحر می‌رود بچه‌اش را از مدرسه بیاورد یک پژوی نوک مدادی جلویش را می‌گیرد، به سحر می‌گوید که بیا پایین، سحر می‌گوید نمی‌آیم، می‌گوید «عکس ستار» را از پشت ماشینت بردار، سحر می‌گوید بر نمی‌دارم. (مامور) می‌آید داخل ماشین با اسلحه، تهدیدش می‌کند و به او حرف‌های نامربوط می‌زند، به سحر می‌گوید ما تو را می‌بریم و می‌کشیم، همه بدانند من مادر ستار هستم، اگر «سحر» را هم در «راه ستار» بدهم، دست بر نمی‌دارم، اگر مویی از سر سحر کم بشود، من نظام را مقصر می‌دانم و نظام باید جوابگوی من باشد، نه مثل «ستار» که کشتند و من هیچی نگفتم.»
خانم عشقی در بخش دیگری از این گفت‌وگو تصریح می‌کند که از هیچ چیز ترس و هراس ندارد: «من تا زمانی‌که زنده باشم، خودم صدای ستار هستم، بعد از من سحر، صدای ستار است، اگر مویی از سر سحر کم بشود من نظام را مقصر می‌دانم، ستار کارگری بود که او را کشتند و نظام به من پاسخی نداد اما نمی‌گذارم سحر را بکشند، ما از هیچی نمی‌ترسیم، به ما قبر هم نشان داده‌اند، این اسلحه‌ها هم اسباب بازی ‌است و این‌ها را هم جمع کنند، ما از این‌ها نمی‌ترسیم. این اسباب بازی‌ها را جمع کنند.
اینها حتما می‌خواهند من سکوت کنم، من هیچ‌وقت سکوت نمی‌کنم، من تا زمانی‌که زنده باشم سکوت نمی‌کنم، نظام جمهوری اسلامی بداند که من سکوت نمی‌کنم، فرزند من کارگری بود که چهار روزه بی‌گناه کشته شد، گناهش را هم به من نگفتند، یک مادری چهار سال است بر سر قبر بچه‌اش هست، حالا نوبت خواهرشه؟ با خواهرش چکار دارند؟ خواهرش بعد از من «صدای ستار» است، یک مویی از سر «سحر» کم بشود، این بار این‌جا نمی‌نشینم، «کاری می‌کنم کارستان»، این را نظام جمهوری اسلامی بداند که مادر ستار دیگر آن مادر ستار نیست، بدانند که من سر جایم نمی‌نشینم و سکوت نمی‌کنم.»
گوهر عشقی در ادامه سخنانش به نقل از ستار بهشتی می‌گوید:«به ستار گفته بودند دهان گشادت را ببند، ما مادرت را سیاه پوش می‌کنیم، ستار به من می‌گفت مامان! این زندگی نیست که ما می‌کنیم، این زندگی ذلت بار است و مرگ بهتر از این زندگی‌ است که ما می‌کنیم، من هم همین حرف را می‌زنم. این زندگی نیست که ما می‌کنیم، «ذلت و مرگ» است که ما بنام زندگی داریم انجام می‌دهیم. حتما حالا «سحر» را هم می‌خواهند مثل «ستار» کنند. من آن زمان نمی‌فهمیدم، حالا اگو مویی بخواهد از سر سحر کم بشود، دیگه با من طرفند، دنیا را خبر دار می‌کنم، اینبار دیگر هوشیار شدم. ما با عکس و قبر ستار دلخوشی داریم، جنازه ستار را که نشان ما ندادند، صورت بچه‌مان را که نشان ما ندادند ببینیم صورتش چطوری است، ما با قبر و عکسی که پشت ماشین است دلخوشیم . . . »
خانم بهشتی می‌گوید: «من در پایان به نظام اعلام می‌کنم که سحر، ستار نیست که او را چهار روزه بکشند، این «سحر بهشتی» است، پرستار مادرش است، همدم مادرش است، آن پرستارش را که بردید، این را هم که می‌خواهید ببرید، اگر مویی از سرش کم بشود، باید پاسخگوی من باشند.»
سحر بهشتی گرچه در آنروز به بازداشتگاه منتقل نشد اما از سوی مزدوران خامنه ای تهدید شده است که در آینده‌ نزدیک مجددا وی را بازداشت و مانند برادرش خواهند کشت.

نامه زندانیان سیاسی زندان گوهردشت کرج خطاب به احمد شهید

نامه زندانیان سیاسی زندان گوهردشت کرج خطاب به احمد شهید
نامه زندانیان سیاسی زندان گوهردشت کرج خطاب به احمد شهید
این است نشانه اعتدال و میانه روی در ولایت یزیدی آخوندها که می خواهندباشکنجه  وارعاب وفشار برروی زندانیان سیاسی و با کشتار مجاهدین در لیبرتی و اوین و گوهردشت و دیگر زندانها، رژیم زهر خورده و درهم شکسته را بر سرپا نگهدارند. اما نمی دانند که این خونهای به ناحق ریخته، شعله های مقاومت پایدار مردم ایران را فروزانتر و روز سرنگونی رژیم یزیدی آنها را هر چه نزدیکتر می کند.
نامه زندانیان سیاسی زندان گوهردشت کرج خطاب به احمد شهید
زندانیان سیاسی زندان گوهردشت کرج چهارشنبه 9دیماه 94 در نامه‌ای به احمد شهید گزارشگر ویژه حقوق‌بشر ملل ‌متحد نگرانی خود را از وضعیت زندانیان سیاسی بند 2 زندان گوهردشت ابراز کردند و نوشتند:
”از آنجاییکه در زندانهای ایران هیچ عنصری از پاسخگویی وجود ندارد، چه مأموران زندان و چه سازمان زندانها، حتی بر خلاف قوانین و مصوبه‌های خود به‌طور آزادانه و دلبخواهی، هر بلایی را بر سر زندانیان می‌آورند، بدون کمترین بازخواست و مواخذه‌ای... به همین دلیل یکی از متداولترین روشهای فشار و ارعاب زندانیان علاوه بر انتقال به سلول انفرادی و 'بازرسیهای وحشیانه به‌منظور ارعاب' ، انتقال زندانیان به بندهای دیگر (برخلاف اصل تفکیک جرایم) است، تا از طریق زندانیان اجیر شده خود اقدام به تهدید، ضرب‌وشتم و حتی کشتن زندانیان سیاسی و معترض کنند. اخیراً هم از انتقال برخی زندانیان سیاسی بند 2 (بند همجوار) و ضرب‌وشتم آنها مطلع شدیم“.
زندانیان سیاسی گوهردشت در ادامه نوشتند که ما زندانیان سیاسی بند4 زندان گوهردشت به‌شدت نگران وضعیت زندانیان سیاسی دیگر در بند 2 زندان گوهردشت هستیم و ضمن حمایت از خواسته‌های آنها، توجه همه نهادهای حقوق‌بشری و به‌طور خاص گزارشگر ویژه حقوق‌بشر جناب آقای احمد شهید را به این مهم جلب می‌کنیم و پیشاپیش مسئول هر حادثه‌ای را متوجه زندان و سازمان زندانها می‌دانیم.
زندانیان سیاسی بند 4 زندان گوهردشت کرج -9دی 1394.

۱۳۹۴ دی ۹, چهارشنبه

ایران - زندان گوهر دشت - ضرب و شتم زندانیان سیاسی با تهدید به قتل

زندان گوهر دشت
زندان گوهر دشت
زندان گوهردشت کرج - روز7 دی ماه، توسط مردانی سردژخیم زندان، بعد از انتقال ایرج حاتمی و فرید آزموده به بند زندانیان عادی به این دو زندانی سیاسی ابلاغ شد که اعتصاب‌غذای خود را بشکنید و سپس هر دو را تهدید به پرونده‌سازی جدید و نهایتاً حذف فیزیکی کرد.
ایرج حاتمی بعد از این تهدید ها، به‌محض ورود به اندرزگاه ۶ با اشاره دژخیمان مورد توهین زندانیان عادی قرار می‌گیرد.
زندانیان تحریک شده توسط مردانی به زندانی سیاسی ایرج حاتمی می‌گویند که حاجی (مردانی رئیس زندان) گفته است که پوست از سرت بکنیم و سپس به سمت او حمله می‌کنند و چاقو روی گلویش می‌گذارند و با ضرب و شتم با چاقو بدنش خط می‌اندازند و روی سر و بدنش سیگار خاموش می‌کنند.
در همین درگیری به گفته زندانیان یکی از دندانهای او را شکسته‌اند.
زندانی سیاسی ایرج حاتمی با زور و زحمت خود را از دست آنها رهانده و به بیرون از سالن می‌دود.
وی متوجه می‌شود که قرار است همین اتفاقات را بر سر فرید آزموده بیاورند و تهدیدهای دژخیم زندان گوهردشت مردانی مبنی بر از بین بردن و حذف فیزیکی را عملی کنند.
شیفت شب زندان سعی می‌کند ایرج حاتمی را آرام کرده و خون بدنش را پاک کند اما ایرج مانع می‌شود.
سپس حاتمی را به انفرادی منتقل کرده و کمی بعد او را در همان حال به سالن ۲ باز می‌گردانند.
بعد از بازگشت ایرج حاتمی به سالن ۲، سایر زندانیان سیاسی سالن ۲، متوجه می‌شوند که جان فرید آزموده در خطر است.
افشین بایمانی، علی مشهدی کاظم و تنی چند از زندانیان به زیر هشت رفته یک صدا فریاد می‌زنند که دارید ایرج را می‌کشید و فرید باید هر چه سریعتر به این سالن بازگردد.
مردانی سردژخیم زندان با دیدن این وضعیت به آنها می‌گوید که هر چه قدر دوست دارید همین جا بنشینید و فریاد بزنید.
زندانیان سیاسی هم در آنجا تحصن کرده و شعار سر می‌دهند و سپس به‌دلیل عدم رسیدگی مسئولان سایر زندانیان سیاسی و زندانیان عادی سالن ۲ زندان گوهردشت به جمع تحصن کنندگان پیوسته و شروع به شعار دادن می‌کنند و در شعارهای خود می‌گفتند:” فرید را برگردانید.“
نهایتا رئیس زندان مجبور می‌شود با گذشت مدت زمانی از سردادن شعار زندانیان و مصمم بودن آنها در این تحصن فرید آزموده را نیز به سالن ۲ بازگرداند.
آزموده نیز در اندرزگاه ۱ مورد تهدید زندانیان عادی قرار گرفته و زندانیان عادی به او گفته بودند که امشب وصیت نامه‌ات را بنویس.
وی تصور می‌کرده که زندانیان عادی برای ترساندن او این جملات را بیان می‌کنند اما بعد از این موضوع زندانیان عادی به او گفته‌اند حاجی دستور داده پوستت را بکنیم و امشب تو را بکشیم پس وصیتت را بنویس البته الآن نه بعد از آن که خاموشی را اعلام کرده‌اند تو را خواهیم کشت.
در این تحصن افشین بایمانی در حالی که بیست و سومین روز اعتصاب‌غذای خود را پشت سر می‌گذاشت و با وجود آن که وضعیت جسمانی مساعدی نداشت پس از شعار دادن به‌دلیل ضعف و وخامت وضعیت جسمانی از هوش می‌رود و در حال حاضر نیز وضعیت جسمانی مساعدی ندارد.

۱۳۹۴ دی ۸, سه‌شنبه

5دي 1360 شهادت مادر مجاهد معصومه شادماني ( مادر كبيري) قهرمان مقاومت در برابر دژخيمان آخوندي

مادر مجاهد خلق معصومه شادمانی - کبیری
مادر مجاهد خلق معصومه شادمانی - کبیری

يكي از فرازهاي افتخارآفرين مقاومت مردم و مجاهدين خلق ايران در برابر رژيم آخوندي، حضور جانانهٌ مادران سالخورده در صحنهٌ نبرد و خلق حماسه‌هاي فراموش‌ناشدني توسط آنان است. هم‌چنان‌كه شكنجه و اعدام مادران يكي از ننگين‌ترين جنايات آخوندها و مايهٌ لعن و نفرين ابدي براي ارتجاع پا به گور شده است.
پنجم دي‌ماه هر سال، يادآور شهادت مادر مجاهد معصومه شادماني (مادركبيري) است. او كه در هنگام شهادت 60‌ساله بود،‌از سن 40‌سالگي و در‌حالي‌كه 4‌فرزند داشت از طريق مجاهد شهيد، مصطفي جوان خوشدل با سازمان آشنا شد و ‌قاطعانه در راهي قدم گذاشت كه بعدها خود از افتخارآفرينان آن راه شد.
مادر چند‌سال پس از آشنايي با سازمان، توسط ساواك دستگير و تحت وحشيانه‌ترين شكنجه‌ها قرار گرفت. او پس از تحمل نزديك به 5‌سال زندان، سرانجام در زمستان سال57 ‌همراه آخرين گروه از زندانيان مجاهد و مبارز آزاد شد و از همان هنگام, همگام با ديگر مادران مجاهد، در مراكز و پايگاههاي مجاهدين، به فعاليتهايش ادامه داد. مادر مجاهد معصومه شادماني در اولين دورهٌ انتخابات مجلس شوراي ملي، به‌عنوان كانديداي مجاهدين معرفي شد.
پس‌از 30‌خرداد 60، مادر در جريان يك مأموريت انقلابي دستگير و به‌شكنجه‌گاه اوين منتقل گرديد.
لاجوردي جلاد و پاسداران جنايتكار، براي درهم‌شكستن او به‌رذيلانه‌ترين شكنجه‌ها روي آوردند، اما وقتي پايداري و سرفرازي اين مادر قهرمان مجاهد خلق شكنجه گران را به زانو درآورد و به منتهاي شكست و زبوني كشاند، سرانجام در روز پنجم ديماه60 او را به شهادت رساندند.

ایران - سحر بهشتی زیر تهدید مإموران اطلاعات

سحر بهشتی زیر تهدید مإموران اطلاعات
سحر بهشتی زیر تهدید مإموران اطلاعات
۱۳ آبان۱۳۹۱ شیرمردی بی باک و بیم از تبار آرش، ستار بهشتی ، بدست دژخیمان و شکنجه گران وزارت اطلاعات رژیم ایران در زیر شکنجه در حالی که لبخند بر لب داشت به شهادت رسید. شادمانه از به زانو درآوردن رژیم این قفس را که برای روح آزادیخواهش تنگ بود در هم شکست و پرکشید
ستار که کارگر وبلاگنویسی بود که از جور حاکمیت به فغان آمده و ایستادن در برابر آنها را پیشه خود کرده بود، در وبلاگ خود در پاسخ به تهدیدهای مإموران وزارت اطلاعات نوشت: «اگر از اطلاع رسانی هراس دارید از حکومت کناره گیری کنید و یا ظلم نکنید؛ شما بازداشت نکنید، شکنجه نکنید تا اطلاع رسانی نشود. به زودی بساط ظلم شما بر سرتان فرو خواهد ریخت.»
از روزی که ستار در تاریخ ایران زمین جاودانه شد، مادر قهرمانش گوهر عشقی و خواهر دلیرش سحر بهشتی، پرچم ستار را دمی بر زمین ننهاده و به خونخواهی او و هزاران هزار جوانی که بیگناه در این مرز و بوم به خاک و خون در غلطیدهاند برخاستهاند.
آنچه در زیر میخوانید برگرفته ای است از فیسبوک سحر بهشتی، خواهر ستار، که اکنون در زیر تیغ تهدید وزارت اطلاعات قراردارد. با هزاران درود به این زن جسور و آزاده ایران.
امروز طبق روال همه روزه دنبال پسرم بنیامین رفتم تا از مهد كودك به منزل برگردیم، در بین راه یک مرد حدوداٴ چهل ساله، با ماشین پژو نوك مدادی، مرا به گوشه ای راند و اتومبیلش رو جلوی ماشین من متوقف كرد. با سرعت از خودرو پیاده شد طبق عادت مألوفشان بجای احترام گذاردن بر هموطنانی كه از مالیات و دارایی آنان حقوق میگیرند، ابتدا اسلحه خود را به رخم كشید! "یاد حرف مادرم افتادم كه از مامور دستگیری ستار حكم بازداشت خواسته بود و او اسلحه اش را نشان مادر میدهد و سپس كارت شناسیاش را از دور نشانم داد" بهر حال اصرار كردم حكم ماموریت یا جلب مرا دارید كه گفت از امنیت هستم و باید با من به اداره امنیت بیایی! حقیقتاٴ ابتدا یكه خوردم؟ علت نگهداشتن من؟ دلیل اعزامم به امنیت؟ رفتار ناپسند و دور از شأن یك مامور با یك خانم؟ مگر میشود ماموری كه خود را از امنیت معرفی میكند باعث سلب امنیت شود؟ و الفاظ ركیكی كه احتمالا لایق خود و خانوادهاش بود را نثار من كرد و با ایجاد هیاهو سعی در ترساندن من نمود! بی شك سیده ای از تبار حسین را ندیده بود كه زینب وار در میانه خیابان بیرق حق خواهی بدستش بگیرد كه امروز به چشم خود دید! تلاشش براي اعزام من به جایي نرسید و مجبور شد نیروي كمكي طلب كند و اتهامات من را از پشت تلفن احتمالا به مافوقش بر شمرد، اولین اتهام من نصب عكس برادر مظلومم ستار بهشتي است پشت شیشه خودرو و دومین اتهام من پس از آن بود كه فهمید خواهر ستار بهشتي ام! در این ایام بارها مستقیم و غیرمستقیم مورد تهدید واقع شدیم و به شدت تهدید به بازداشت من كردند غافلند از اینكه "سر دهیم به راه آزادي" من نه فعال سیاسي و نه فعال براندازم! اما به لطف حاكمیت!!!! مردمي، همه مردم سالهاست كه فعال سیاسي محسوب میشوند مگر آنكه خلاف آنرا اثبات كنند؟! گویي این جویاي نان و نام خوشحال بود از پیدا كردن طعمه اي براي شكار و ایضاً شاید رساندن عاشق به معشوق خویش كه همان ستار عزیزمان باشد. برق نفرت از چشمان گرگ صفتش هویدا بود، درنده خویي از وجودش فوران میكرد و شاید انتظار داشت صورت مرا با دستان كثیف و آلودهاش نیلگون كند! قصد نداشتم این مطالب را بنویسم اما سكوت در برابر ظالم اگر بدتر از ظلم نباشد كمتر از آن نیست. پیامش روشن بود به زودي نزد ما خواهي آمد. این پیام آشنا بود چرا كه به ستار هم گفته بودند به زودي رخت سیاه بر تن مادرت خواهیم كرد. در پایان هشدار میدهم سحر بهشتي آماده است تا در راهي كه برادرش جانفشاني كرد جان خویش را هدیه نماید پس تهدید را رها كنید یا ما را به حال خویش وا بگذارید یا ماموریت خود را انجام دهید. مدتهاست خانواده هاي مانند ما شما را واگذار كرده اند به خدایي كه داد مظلوم را خواهد گرفت.